مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

یاحق

خوش امدی،زکجا می رسی بیا بنشین
بیا که می دهمت بر دو دیده جا ،بنشین

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

 با احتیاط در را باز کردم، برخلاف اخلاق و عادتم مدرسه که می ایم محتاط تر میشوم... با احتیاط از پله ها بالا و پایین می روم، بااحتیاط در را باز میکنم، با احتیاط روی صندلی می نشینم و کلا با احتیاط وارد میشوم با احتیاط خارج! اصلا احتیاط شرط زندگی و حضور در مدرسه ی ابتدایی  پسرانه است!
با وجود این احتیاط ها تا کنون 6سقوط ناموفق از روی سکو، مصدوم شدن یک ور صورت با ضربه ی جانانه یک عدد توپ سنگین فوتبال در زنگ ورزش ویک فرود موفق وسط پاگرد پله ها را به نام خودم ثبت کرده ام. فرودی که چنان شدتی داشت که نفهمیدم از کجا خوردم و بعد هم دانش اموز خاطی که خود قربانی هل دادن یک نفر دیگر بود با سرعت بز کوهی فرار کرد و بنده هم الحمدلله سالم بلندشدم! این ها همه نتیجه ی احتیاط است که اگر نبود معلمی هم زنده نبود!
داشتم میگفتم، در را که بازکردم مصطفی را دیدم و احسان ومحمدرضا را فشفشه به دست! 
یا صاحب صبر! باز چه خبرشده!؟ کیک روی میز چه می گوید؟! 
در ذهنم تند تند دنبال مناسبت میگشتم، دفعات قبل یک بار به مناسبت یلدا و بار دیگر 22بهمن و در اصل با هدف خوشگذرانی و ناااابود کردن ساعت ریاضی به صورت خودجوش و بدون اطلاع من جشن گرفته بودند که من فقط بار دوم توی ذوقشان زدم و گفتم ازین به بعد جشن بی جشن! جشن بدون هماهنگی نداااریم! تمام! 
اما اینکه این بار چطور جرات کرده بودند سه باره ان هم سرخود جشن بگیرند برایم جای سوال بود! 
مشغول کنکاش در ذهنم بودم که اصغر گفت:خانم این جشن نوروزه! چون عید مدرسه نمیایم الان گرفتیم! نمیدانم برخلاف منطق و تصورم چرا زیاد عصبانی نشدم، بلکه مثل همیشه جمله ی قصاری بر اصغر روانه کردم و مثل همیشه با ان دندانهای سفید ردیف شده و چشم های شیطنت امیزی که از شدت خنده جمع میشد خندید و... 
هرچه بعد خواب فکر کردم چی به اصغر گفتم یادم نیومد! 
فقط میدونم خیلی دلم هوای مدرسه رو کرد! 
تا به حال زیاد خواب دیده بودم کلاسمو خصوصا اینکه سوال اول خدمتمم هست و فشار کار اوایل خیلی بیشتر بود... 
اما جنس این خوابم خیلی فرق داشت با بقیه... 
جنس لطیف دلتنگی! 
برای محمدرضای حاضرجواب، برای عرفان گوشه نشین ارامم که اولین خنده ی عمیقش را بعد از نشان دادن کاریکاتوری که از من کشیده بود دیدم و با اینکه در کج و کوله کشیدن من اغراق کرده بود ولی انچنان ذوق کردم با خنده اش که خودش هم تعجب کرد(الان که مینویسم دلم هوس همان خنده ی از ته دلش را کرد)، برای حمید که این اواخر هعی اصرار میکرد خانم جامو عوض کن بیام دوباره جلو و من میگفتم چون کنجکاویت زیاده تبعیدت کردم، برای تک تکشان! 
میدانم اخرش این کرونا مرا نکشد، غصه ی دوری بچه ها و محرومیت از خنده ها و انرژی ای که هروز نثارم میکردند و من قدر نمیدانستم یا کم میفهمیدم مرا مریض خواهد کرد اکر نکشد! 
من بیشتر به وجودشان نیازمندم تا انها به من! 
هر چند هر بار بعد از مدرسه دقیقا جنازه میشوم از شدت خستگی... 
اما عمیقا دوسشان دارم! 
پنجمی های بازیگوش، پر دردسر و دوست داشتنی من! 

 

پ. ن

گم و  گورشود این ویروس مسخره و پردردسر ان شاءالله

 

  • مهرنویس

تو خوبی!

۲۳
آبان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بلاخره بعد از 4 سال قرار شد وارد کلاسی بشم که مال خودمه:)

بعد از 2 سال کارورزی رفتن حسرت یک کلاسی که من تنها معلمش هستم به دلم بود!

اینقدر که تو کارورزی از دست معلمای مختلف حرص خوردم و هعی اگه من به جاش بودم این کارو می کردم و فلان کارو نمیکردم بلغور می کردم عقده ای شده بودم که یه اتاق با چند عدددانش آموز رو بسپرن به من:)

 و حقا و انصافا هم از هیچ واحدی به اندازه کارورزی چیزی یادنگرفتم!اینقدر که این مدرسه رفتن ها و سر کلاس دیگران بودن ها و مشاهده دقیق و تحلیل رفتارها بر اساس تئوری ها به دردبخور بودند الحمدلله...

از مهم ترین یافته هامم این بود که تو هرجور با دانش آموزت برخورد کنی و هر انتظاری ازش داشته باشی دقیقا همون میشه!

مثلا اگه بفهمه تو اونو به عنوان یک دانش آموز زرنگ و منظم که همیشه تکالیفشو انجام میده میشناسی، روش نمیشه برخلاف ذهنیت تو عمل کنه مگر اینکه مشکل خیلی جدی داشته باشه... طبق این اصل بعدها کم کم ممکنه خودشم باورش بشه که همچین آدمی هست و تو کل زندگیش این به اصطلاح "خودپنداره" اثرگذاره...

برعکسشم همینه... خدانکنه دانش آموزی بفهمه معلم اصلا روش حساب نکرده و فلان.... دقیقا میشه همون!

دقت که کردم دیدم تو تعامل با بقیه آدما هم این قاعده تا حدودی صدق می کنه!

مثلا ما تو اولین برخوردمون با افراد معمولا تلاش می کنیم سر قرار زود برسیم،مرتب تر از همیشه باشیم،سنجیده تراز همیشه حرف بزنیم و...

چون طرف هنوز مارو نمیشناسه و اولین دیدار خیلییی اثرگذاره و تو اون اولین دیداره که باورهاش در مورد ما شکل می گیره و ما دوست داریم طرف فکر کنه ما خیلی خوبیم! و با آدمایی که تعارف داریم خیلی بهتر از ادمایی رفتار می کنیم که میشناسن کامل مارو:)

چون میدونیم اونایی که مارو میشناسن به بعضی اخلاقیات منفیمون عادت دارن و این جور رفتارهای ما براشون غیرمنتظره نیست!

پس اگر بفهمی طرف فکر می کنه تو خیلی مهربونی، قطعا با اون مهربون تر از بقیه میشی!

اگرم اینقدر بهت بگن مهربونی باورت میشه مهربونی و مهربون میشی!

یعنی فکرت در مورد خودت تغییر می کنه! خودپنداره(باوری که در مورد خودت داری!)

پس میشه مدل اطرافیانمون رو با ارائه تلقینات مثبت عوض کنیم!اینکه بفهمه ما اونو به عنوان یک انسان شخیص و خوب می شناسیم، تا بعد از یه مدت خودشم باورش بشه خوبه....

مثلا دیدید بعضیا چطور دوز لجبازیشونو میبرن بالا و حرص آدمو درمیارن؟یه جورایی میخوان بگن که تو که فکر می کنی من لجباز و یه دنده ام بذار واقعا هم اینطوری باشم پس! یعنی دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره! بنابراین به آدما اجازه بدیم خوب باشن و نقاط ضعف و منفیشونو هی مثل پتک نکوبیم وسط فرق سرشون! یکم تعارف داشتن حتی با نزدیک ترین شخص زندگیمون لازمه به نظرم! 

دوست داشتم یه جور محکم تر این قضیه رو ثابت کنم ولی نمیتونم! ولی باور کنید همین شکلیه... آدم های معمولی اغلب مطابق انتظار و ذهنیت اطرافیانشون رفتار می کنند!

پس ما هم در خوب بودن، عصبی بودن،به وقت بودن،خنگ بودن، دست و پاچلفتی بودن،هنرمند بودن و .... اطرافیانمون تا حدود زیادی دخیل هستیم!

تو این دوماه مدرسه رفتن و سرو کله شکوندن با گل پسرای کلاس پنجم، فهمیدم این قاعده روی دانش آموزای پسر تاثیر مضاعف داره!

حمید یکی از همون موردا بود... یک مورد زودبازده و امیدوارکننده!

 

پ.ن

قاعده ی جالبیه! امتحانش کنید!

البته اصلاح رفتار زمان بره! کلا به قول اون دوستمون کارای تربیتی دیربازده ان،صبر باید و همت بسیار و حوصله....

اما حمید انگار خیلی زود جواب داد!یک مورد استثنایی بود شاید:)

 

  • مهرنویس

از زمانی که یادم میاد دنبال یه روزی بودم که درسم تموم شه و منم مثل بقیه آدما به کارایی که دوست دارم برسم...

مثلا یه روز بارونی برم پاتوق کتاب و کلی کتاب جذاب با جلدای وسوسه انگیز بخرم و بعد کاملااااا خیس برگردم خونه،لباسامو عوض کنم،نهارمو بخورم و کنار بخاری،زیرپتو بی وقفه کتاب بخونم و با های لایت هی زیر جمله های دیوانه کننده خط بکشم...

تقریبا همیشه هم این بهانه رو داشتم که درسای مدرسه/دانشگاه  واجب تره فعلا دختر!

به غیر از دو سال اول دانشگاه که تقریبا ازین کارای دوست داشتنی زیاد انجام میدادم و زندگیییی میکردم واقعا بقیه سالهای عمرم کارای مختلف و بهانه های مسخره باعث شد نتونم اینطوری باشم:(

سال آخر دانشگاه میگفتم من کلاهم بیفته سمت دانشگاه برنمیگردم به درس خوندن و دانشگاه اومدن! خیلی هم مصمم بودم و ارشد شرکت نکردم...

ولی از شهریور باز یه چیزی در درونم راه افتاد که بخون...یه عالمه دلیل که شاید برای بقیه منطقی نباشه اما منو مجبور کرد که با وجود اولین سالی که میخوام برم مدرسه و کارکنم و حواشی و دردسرهایی که ممکنه از بی تجربگی به عمل بیاد، باز بیام سراغ کتابای درسی و واسه کنکور آماده بشم....

انگار نه انگار که بیزاری جسته بودم از درس و کتاب و مدرسه.....

انگار نه انگار که قرار بود کمی با ارامش و بدون استرس زندگی کنم مثلا...

به قول دوستم بعضی ادما هر قدر هم غر بزنن از شرایط و گرفتاری و پرکاریشون ولی حتی اگه فرصتی پیش بیاد که فراغت پیدا کنن باز خودشون یه کاری پیدا میکنن واسه خودشون و دوباره سرشونو شلوغ میکنن...

اعتراف میکنم منم ازون ادمام!

آدمای بدون توقف!

البته سکون و توقف طبیعیه که پیش میاد واسه ادم...

منظورم توقف از نظر کار کردن و درگیر بودنه...

الان فقط منتظرم کنکورو بدم و دوباره بیکار بشم و بتونم کارایی رو انجام بدم که روحم تازه بشه! تا مهر که قراره هم برم ان شاءالله دانشگاه هم کنارش مدرسه و غول بزرگتر خانه داری و خدارو چه دیدی...تربیت فرزند و...

چیزی که برام خیلی اهمیت داره و قوت میده تو این مسیر اینه که حالا برخلاف روزای اول تردیدی در مورد این تصمیمم ندارم و چیزی که باز مهم تره اینه که فهمیدم این کارا تمومی نداره... پس اگه میخوام کاری رو که دوست دارم شروع کنم باید از حالا شروع کنم و به امید "آن روز" که معمولا هیچ وقت هم سر نمیرسه نباشم؛)

 

روزهایی که نخواهند آمد!

 

 

 

پ.ن

التماس دعا

این روزا خیلی محتاجم

همه چی انگار باهم قاطی میشه و برنامه ریزی سخت تر

خصوصا با وجود شاگردای شیطون و بازیگوشم که در آینده حسابی ازشان خواهم گفت ان شاءالله....

 

 

  • مهرنویس

Valium

۰۹
مرداد


دقیقا بعد از تورق  دفترهای قطور آبی و نارنجی رنگم بود که به خودم قول دادم دیگر وقتی حالم خوب نیست دست به قلم و کاغذ نبرم!

ورق که می زنم تمام اتفاقات تلخ زنده می شوند...

حافظه ی فولادی غم نگهدار با تمام جزئیات کم بود،این دفترهای ۱۰۰ برگ پر از درد نوشته هم اضافه شد!

ماجراهای شیرین و قشنگ را یا ننوشته ام یا خیلی زود رد شده ام.

عهد بستم وقتی دلگیرم سراغشان نروم... خودم را به کار دیگری مشغول کنم،داستان کوتاه بخوانم،خانه را گردگیری کنم،گروه های مختلفم را چک کنم،آشپزی کنم،تلفنی از احوال بقیه جویا شوم و هزار و یک کار دیگر که در ذهنم لیست کردم تا سراغ این غم نامه ها نروم!

هنوز هم پایبندم،سراغشان نرفتم اما نتوانستم ننویسم،

آمدم و خاک وبلاگم را تکاندم و می نویسم باز!

سخت است ترکش!

وقتی می نویسم جان می گیرم انگار،غصه ام کوچک می شود،دلم روشن...

حالم را که شرح می دهم می بینم آن قدر ها که فکر می کردم هم اوضاعم وحشتناک نیست و باید بی خیال برخی افکار و توهمات مسخره شوم!

گاهی فلش می کشم و راه حل می نویسم برای خودم...نسخه می پیچم در واقع! 

گاهی حتی به خودم تشر می زنم در متن و گاهی افکارم را مسخره می کنم... بگذریم که چه ها می گذرد در صفحات دفترهایم.... اما بدون استثنا وقتی امضای پایانی را انتهای متن میزنم و اسمم را و ساعت و تاریخ را می نویسم حالم حتما چند درجه بهتر شده است! 

خود درمانی به متد خودم!

مونس تنهایی و دردهای آدم اند کاغذ و قلم! به شدت شنونده و رازدار! به شدت صبور و همراه! به شدت راهنما و گشاینده فکر و ذهن!

 و در نهایت به شدت آرام بخش و آرام بخش و آرام بخش!

 یک مسکن قوی مثل دیازپام!

 اما بدون عوارض!

باید برای عهدی که بستم تبصره گذاشت!

باز می نویسم در دفتر!

 باید اما وقتی خیلی خوب هستم  و لبریز از خوشی هم بنویسم!

باید بعدها مرور نکنم اتفاقات بد و دل گیری هایم را ! امانت بماند پیش کاغذهای نازکی که محکم تر از سنگ صبورند!

باید باز بنویسم تا بهتر شوم!

دیازپام کاغذی باید!




پ.ن:

 همان طور که گفتم به این نکته رسیدم که در آینده لازم نیست سراغ این دفترها رفت و مرور کرد... چون همان حال بد دوباره تداعی می شود!

مگر در مواقع لزوم و آن وقتی است که باز خیلی گرفته و پریشان باشی و با تورق این غم نامه ها یا به این نتیجه برسی که نه!قبلا از پس غصه ها و مشکلات بزرگتر برآمده ای و این ها تمامی ندارد و باید بلند شوی به زندگی ات ادامه دهی و غصه و حرص بی خود نخوری و یا به این نتیجه برسی که باید هرچه سریع تر یک پایان غم ناک و زیبا واشک درآور و بسی پر دردتر برای این زندگی پر از غم رقم بزنی؛)

یک تراژدی محض!

لذا در صورتی که ازین چیزها نوشتید بهتر لست بعدها سراغشان نروید تا سالم بمانید!

نوشتنشان التیام می بخشد اما مرورشان چندان خوب نیست!





  • مهرنویس

 

خیلی چالش برانگیز است!

یا باید خیلی با تجربه بود و یا خیلی باهوش برای موفقیت در این موضوع.
گاهی پیش آمده که واقعا ناراحت و افسرده ای، دل گیری از همه ی عالم، حوصله حرف زدن نداری با هیچکس و خلاصه منتظر هستی " تَقّی به توقّی بخورد" تا اشک بریزی و ضجه بزنی به حال خودت!
بقیه اما انگار نمی خواهند قبول کنند! انتظار دارن درست در همان لحظه شریک شادی هایشان باشی و بیخیال حال دلت! یا آن قدر سوال پیچت می کنند تا جایی که به مرحله سرکوفتن به دیوار می رسی یا تا می بینند گرفته ای رهایت می کنند و می روند پی کارشان!
چون انتظار ندارند اینگونه باشی! وقتی همیشه خنده رو باشی و خوشحال و گاهی وقت ها به خاطر بقیه کنترل کنی احساسات واقعیت را که مبادا حالشان گرفته شود، دیگر کسی از تو انتظار نخواهد داشت که هیچ زمانی غمگین و گرفته باشی!
این شیک ترین مثال است در مورد همان جمله ی معروف " لطف مدام تبدیل به وظیفه مسلم می شود" است!
وقتی از سر مسئولیت پذیری و دل سوزی کاری را انجام دهی که شخص ثانی و ثالث هم می توانند اما حوصله ندارند، اولش کلی ذوق و تشکر می کنند اما خدا نکند چند روز بعد از سر گرفتاری نتوانی آن کار را انجام دهی! سر سنگین می شوند و حاضر نیستند سلامت کنند!
گاهی آدم دل گیر می شود از این رفتارها خب...
 
البته این برای ما آدم معمولی ها با نیت های معمولی است!
 
وگرنه کسی که هدفش فراتر از این چیز هاست نه تشکر دیگران زمان لطفش برایش اهمیت دارد و نه اخم و قهرشان زمان قطع لطف!
اما به نظرم با توجه به شناخت مخاطب باید مدیریت کرد لطف ها را!
باید مدیریت کرد خوبی ها را! گاهی نشان دادن احساس واقعی مان به بقیه نشان می دهد که ما هم "انسانیم" و گاهی آفتابی و گاهی ابری می شویم!
تا این جا جای آدم خوبه ی ماجرا بودیم که لطف سرشارمان بر کائنات سرازیر است !!!!!:)
طرف دیگر قضیه را هم باید بررسی کرد به نظرم!
 
اینکه لطف و محبت بقیه را وظیفه تلقی نکنیم!
 
تمرینش هم از "خانواده" شروع می شود؛ و فکر می کنم مثالی بهتر از الطاف مادر و پدر و توقعات وحشتناک ما در پس این الطافِ تبدیل شده به وظیفه وجود نداشته باشد!
یا عادی شدن مهربانی های همسر یا حتی بچه ها!
این ها همان آدم های غیر عادی هستند که حتی اگر ناسپاس باشیم  هم صدایشان در نمی آید اما گاهی اگر خوب گوش تیز کنیم، صدای شکستن دلشان را خواهیم شنید!
 
#دل-نشکنیم
#عادی_نشویم
#مهربان-و-لطیف-باشیم
 
 
پ.ن
 
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست!
 
 
  • مهرنویس


خیلی وقت است ننوشتم! نه در دفترم و نه در وبلاگ!

آن قدر ننوشتم که وقتی چند خط بیشتر می نویسم دستم درد می گیرد، وقتی هم که می خوانم نوشته هایم را،خوشم نمی آید!

حس خیلی بدی است!

اینکه الان دوباره دفترم را باز کردم و امروز را به نثر درآوردم و یا اینکه دوباره سراغ وبلاگ آمدم به خاطر تلنگر یک نفر است.

یک نفر که امروز به دانشگاهمان آمده بود و از ارزش نوشتن می گفت.

اولش خواسته یا ناخواسته از کیفیت نوشته هایش تعریف می کرد و اینکه دوستانش او را صاحب سبک می دانند!

اما لابه لای تعاریفش حرف های قشنگ دیگری هم زد! یاد یکی از اساتیدمان افتادم، وقتی شکایت کردیم که درس ها تکراری اند و بعضی اساتید حرفی برای گفتن ندارند گفت من این طور فکر نمیکنم!!! حتی اگر درس تکراری باشد آدم های متفاوتی دارند آن را ارائه می دهند و هرکس از زاویه دید خودش آن را بیان می کند، طوری که خودش درک کرده! پس می شود متفاوت! امکان دید مسائل از زوایای گوناگون را فراهم می آورد!

اما من دوست نداشتم این طور فکر کنم! آن قدر وقت های "عزیز" در کلاسهای مختلف با برخی نا استادان تلف شده بود که دلم نمی خواست قبول کنم حرف های استاد را!

امروز اما مجبور بودم گوش دهم به حرف های مهمان! می گفت" لازمه ی نوشتن خواندن است و منظور از خواندن، صرفا خواندن کتاب نیست! بلکه خواندن محیط پیرامون است،مهم ترین فضای خواندن فضای جهان است و کسی که می خواهد بنویسد باید اول بخواند محیط را!"


منظورش همان "خوب دیدن" بود! راست می گفت به نظرم! چقدر گاهی خوب نمی بینم! چقدر ساده از اتفاقات می گذرم!

حالا وقتی خوب ببینی، خوب فکر کنی در مورد دیده ها و بعد بنویسی تاملاتت را "عمیق" می شوی!

این بود که دلم برای نوشتن تنگ شد!

اما الان عجیب سخت است برایم نوشتن....





  • مهرنویس


این چند وقتی که حسابی درگیر تدارکات مراسم عروسی هستیم تجربه های خوبی به دست آورده ام که شدیدا مایلم درمیان بگذارم باشد تا دیگران مثل ما طی این فرایند سخت و فشرده اما شیرین اذیت نشوند.

اول اینکه به نظر من اگر شرایط جور باشد بهتر است که همان اول ازدواج یک جشن کوچک به عنوان جشن عقد یا نامزدی یا هر چیز دیگر گرفته شود و به مهمانان اعلام شود که مراسم عروسی وجودندارد و عروس و داماد بعد از یک سفر یا بدون سفر حتی، هر وقت آماده باشند و صلاح بدانند به خانه شان می روند تا بقیه چشم نکشند که کی عروسی فلانی می رسد و بلاخره کی قرار است بروند سرخانه و کاشانه شان!


دوم اینکه اگر واقعا اهل عمل کردن نیستید قبل از عروسی شعار ندهید که برای عروسی خودم فلان کار را میکنم و فلان کار را نمیکنم و فلان هزینه اضافی است و .... چون بعدش که تحت فشار خانواده ها و وسوسه های درونی و جو جامعه و عرف و .... قرار بگیرید دست به کارهایی می زنید که خودتان شرمنده خود و تصمیم های شیکتان می شوید...درد دارد...این کار را با خود نکنید!



سوم این که خودتان را با هیچکس به جز خودتان مقایسه نکنید و تلاش کنید در نوع و سطح خودتان خوب باشید و برای شادی مهمانان، خود و خانواده محترم را عذاب ندهید...به قول مادربزرگهامان در دروازه را میشه بست اما در دهن مردم رو.... بلاخره هر مراسمی یه سری کمبودها و مشکلات و حواشی رو داره.

پس زیاد ایده آل گرا و طلب نباشید و سعی کنید چیزهایی هم برای خوش گذرونی خودتون در نظر بگیرید و چشم و هم چشمی و حرف مردم رو هم نادیده بگیرید، بلاخره برخی هستند که چشمشون رو روی تمام خوبی ها می بندند و کم و کاستی ها رو زیر ذره بین می برند...اون ها رو به حال خودشون رها کنید!



اما مزایای توصیه اول اینه که بعد از مراسم عقد فرصت کافی برای خرید وسایل خونه و پیدا کردن یک جان پناه :) و بقیه خرده کاری ها دارید و استرس ندارید که حتما تا فلان روز همه چی تکمیل باشه.یعنی استرس خونه و اسباب خونه و خرید و مراسم عروسی باهم رو ندارید. چرا که مراسمتون رو قبلا گرفتید و می تونیدبا آرامش و صبر و حوصله خونتون رو آماده کنید.


حرف زیاده اما زیاده گویی خسته کننده

شما هم اگر تجربه و توصیه ای دارید(که قطعا بی تجربه و توصیه نیستید) سراپاگوشیم:)


التماس دعا

  • مهرنویس

از زمزمه دلتنگیم از همهمه بی زاریم

نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی است خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار "آیا" وسواس هزار "اما"

کوریم و نمی بینیم ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم

ما خویش نداستیم بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم


"حسین منزوی"

  • مهرنویس
آدم باید همیشه حواسش به خودش باشد.
آن قدر درگیر یک نفر نشود که خودش را فراموش کند.
خود واقعی آدم که فراموش بشود چیز بدی است!
بعد که درگیری و تلاطم تمام شد و دلت هوس خودت را کرد می بینی که نیستی...
یا شاید هم هستی اما خودت نیستی
اینجاست که می گوید: گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!
خودخواهی چیز خوبیست گاهی
این که یک نفر را آن قدر بزرگ نکنی که خودت را فراموش کنی...
شاید بشود گفت هرکه خود را فراموش کند خدا را....
باید مواظب خودت باشی...
اصلا آدم باید همیشه حواسش به خودش باشد....
  • مهرنویس

فصل آخر

۲۵
بهمن

چند وقتی می شد که رمان نخوانده بودم.

نه به این معنی که رمان شناس و رمان خوان حرفه ای هستم...گاهی اگر وقت باشد و حوصله دنبال کردن یک داستان و درگیرشدن شبانه روزی با ان را داشته باشم.

تعطیلات بین دو ترم بود و بعد از آن درگیری بزرگ با امتحانات هوس کردم کتاب بخوانم از نوع رمان و غرق کنم خودم را در یک دنیای دیگر...

اصلا بشوم یک انسان دیگر و برای مدتی بیرون از دنیای آشنا و اتفاقات تکراری زندگی خودم یک طور جدید زندگی کنم....طوری دیگر ببینم و فکر کنم!

همه ی این ها در ذهنم بود اما اینکه دقیقا چه رمانی بخوانم نمی دانستم.

یاد او افتادم که با شوق باز می کرد کتابش را و سرکلاس می خواند.هر زمان به عقب بر می گشتم مشغول خواندن بود و استاد مشغول مثلا تدریس.

کتابش را گرفتم..از این کتاب سبک هایی بود که خیلی دوست دارم.همان هایی که برگ هاشان کاهی می زند و بوی خوب می دهند. یک صفحه را باز کردم...ساده روایت شده بود....

اسمش هم برای من وسوسه کننده بود.

"پاییز فصل آخر سال است"

این شد که به اولین کتاب فروشی که رسیدم سراغش را گرفتم.

 عادت ندارم داستان ها را نیمه رها کنم و به کار دیگری مشغول شوم.

احساس می کنم گم می شوم....ذهنم بدجور به هم می پیچد و آرامشم را می گیرد.

این شد که نشستم و خواندم و خواندم و خواندم تا تمام شد....(البته  نه اینکه بست نشسته باشم و تمامش کنم....منظور خواندن در یک روز است)

اما انگار هنوز منتظر بودم.... دوست نداشتم این طور تمام شود... خسته شده بودم....

خودم ،روحم و چشم هایم!

هر چند گاهی لذت بردم از روایت ساده ی برخی از احساس ها که برایم ملموس بود اما برای من درگیری شیرینی نبود...

هر چند برخی قسمت ها را خط کشیده ام تا دوباره چشمم بیفتد و ببینم و تازه شود برخی احساس ها و حرف ها...

اما شاید دوباره سراغش نروم.


پیشنهاد به دوستانم که روحیاتی شبیه به من دارند:

اگر نخوانده اید  این کتاب را ضرر نکرده اید!😊

  • مهرنویس