مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

یاحق

خوش امدی،زکجا می رسی بیا بنشین
بیا که می دهمت بر دو دیده جا ،بنشین

طبقه بندی موضوعی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دل شکسته» ثبت شده است

 

ما آدم ها وقتی خسته و بی حوصله ایم، وقتی به اصطلاح بریده ایم و به اینجایمان رسیده گاهی خیلی ظالمانه رفتار می کنیم.

یاد گرفته ایم قطعا.... از بس دیده ایم شاید...

اطرافیان را به دو دسته تقسیم می کنیم:اول انها که قدرت دارند و در صورت مشاهده بدخلقی قطعا پشت خواهند کرد و تلافی شاید، دوم کسانی که دوستمان دارند و در صورت مشاهده بداخلاقی قدرت و انتخابی برای تلافی کردن ندارند...

ادم ها حتی اگر در بدترین حالت روحی خود هم باشند با دسته اول خوبن، شاید نه مثل همیشه، اما بلاخره هوایشان را دارند...

دسته ی دوم...

بیچاره های پرتحمل....

صبوران بی قدرت...

و شاید هم قدرتمندان صبور...

"آدم های دم دستی"

ان هایی که از عشقشان به خودمان مطمئن هستیم، می دانیم در هر صورت کنارمان هستند و راهی جز این ندارند... می دانیم به ما نیاز دارند... 

آن وقت است که ظالم می شویم.... ناراحتی هایمان، بی محلی هایمان، سرد شدنمان برای آن هاست... همان ها که از همه دلسوزترند به ما... محتاج تر ‌شاید، شاید هم نه.... 

احساس می کنیم حق داریم له کنیمشان، نبینیمشان، بگذریم ازشان...

............ 

ظالم نباشیم

ادم های دم دستی همان همراه های مهربان همیشگی اند که اگر چه سکوت می کنند در برابر این بی مرامی ها، اگر چه هنوز هوایمان را دارند و شاید خم به ابرو نیاورند اما.... 

اما چیزی در درونشان، در اعماق وجودشان با بلندترین و سوزناک ترین صدایی که تصورش را کنی می شکند... 

چیزی با ارزش

ان وقت شاید در ظاهر همان دم دستی های همیشگی باشند اما در باطن دور می شوند از ما...

ما می مانیم و ان دسته ی اول که برای حال و دل ما تره هم خرد نمی کنند.

دم دستی ها را قدر بدانیم 

با ارزشند و کمیاب

  • مهرنویس


انگار روزها منتظر شنیدن همین دو کلمه بودم...

ذره ذره ی وجودم طلب می کرد گویی آنها را...

گاهی چیزی می شنوی که دقیقا لازم است بشنوی،هدف قرار گرفته ای...اصلا انگار گوینده در آن جمع چند صد نفری فقط تو را نشانه گرفته...ذهنت را خوانده....

بعد از اینکه مدتها ژست "دل شکسته بودن" گرفته ای و به حال خودت دل می سوزانی،می فهمی که چه کلاهی سرت رفته...چه اشتباه وحشتناکی...

خودت را که بزرگ ببینی مبتلا می شوی...

از دیگران که توقع داشته باشی همین می شود...

اصلا دلیل دل شکستن ها همین "خود برتر پنداری" و "خود بزرگ بینی" هاست به نظرم...آدم وقتی خودش را خیلی بداند از دیگران متوقع می شود...انتظار دارد دیگران آن طور که او می خواهد رفتار کنند...

وقتی خودت را بشناسی و به ضعفت پی ببری می فهمی که نباید از انسانها زیاد انتظار داشت...اصلا نباید از انسانها انتظار داشت...

این می شود که می شکنی...حساس می شوی...اصلا گاهی ترجیح می دهی دیگران نقش آن آدم خوبه را بازی کنند و خودشان نباشند...همه وقتی اتفاق می افتد که "خودت را کسی بدانی"!

خودت را بشکن قبل از اینکه دیگران تو را بشکنند...اصلاخودت را بشکن تا دیگران تو را نشکنند!

هنوز در گوشم می پیچد آن دو کلمه


مرنج و مرنجان


و مرنجان که باز در آن حرفهاست...


-خودشیفتگی و منیت و خودبزرگ بینی و متوقع بودن ممنوع!




  • مهرنویس


داشتم نوشته های قبلی ام را مرور می کردم...

به موردی برخوردم که از خودم نا امید شدم...

نوشته بودم:حال نداری صواب کنی، گناه نکن!!!

اخه صواب؟؟؟

گرچه میشه به معنای کار خوب در برابر گناه در نظر گرفت...اما خودمانیم...اصل جمله با آن ثواب است نه این صواب!!!

لذا تقاضا دارم از این "خود گرامی "که در هنگام تبلور احساسات و شکوفایی عقاید دست به قلم نبرم!!!

باشد که موجب حفظ آبرو شود...

:)

چقدر خوبه گاهی به عقب برگردیم و اشتباهاتمون رو بررسی کنیم....بعد از اونها درس بگیریم و تکرارشون نکنیم...

بعد هم مثل من اشکال رو  ویرایش کنیم....جبرانش کنیم....

دقت داشته باشیم...

بعضی اشکالات پاک شدنی نیستند....

همیشه باقی می مانند و تو آن قدر غرق در خودت و دنیای اطرافت  می شوی که فراموش می کنی اشتباهند...زشتی اش را نمی بینی...

بدتر آن که ممکن است تکرارش کنی...

بعضی اشتباهات بدجور باقی می مانند...

مثل دلی که شکسته شود...

فردی که ناامید شود با حرفهایمان....

دقت کنیم...

بعضی اشتباهات بدجور باقی می مانند...

گاهی با یک پاک کن و یک جعبه مداد رنگی به عقب بر گردیم...اصلاح کنیم...



پ.ن:

عذرخواهم بابت اشتباهم در مطلب"حال نداری امید بدی،امید نگیر"

نتیجه می گیریم احساسات موجب غلط املایی هم می شود گاهی...


  • مهرنویس