مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

یاحق

خوش امدی،زکجا می رسی بیا بنشین
بیا که می دهمت بر دو دیده جا ،بنشین

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۲ مطلب در دی ۱۳۹۷ ثبت شده است

 

خیلی چالش برانگیز است!

یا باید خیلی با تجربه بود و یا خیلی باهوش برای موفقیت در این موضوع.
گاهی پیش آمده که واقعا ناراحت و افسرده ای، دل گیری از همه ی عالم، حوصله حرف زدن نداری با هیچکس و خلاصه منتظر هستی " تَقّی به توقّی بخورد" تا اشک بریزی و ضجه بزنی به حال خودت!
بقیه اما انگار نمی خواهند قبول کنند! انتظار دارن درست در همان لحظه شریک شادی هایشان باشی و بیخیال حال دلت! یا آن قدر سوال پیچت می کنند تا جایی که به مرحله سرکوفتن به دیوار می رسی یا تا می بینند گرفته ای رهایت می کنند و می روند پی کارشان!
چون انتظار ندارند اینگونه باشی! وقتی همیشه خنده رو باشی و خوشحال و گاهی وقت ها به خاطر بقیه کنترل کنی احساسات واقعیت را که مبادا حالشان گرفته شود، دیگر کسی از تو انتظار نخواهد داشت که هیچ زمانی غمگین و گرفته باشی!
این شیک ترین مثال است در مورد همان جمله ی معروف " لطف مدام تبدیل به وظیفه مسلم می شود" است!
وقتی از سر مسئولیت پذیری و دل سوزی کاری را انجام دهی که شخص ثانی و ثالث هم می توانند اما حوصله ندارند، اولش کلی ذوق و تشکر می کنند اما خدا نکند چند روز بعد از سر گرفتاری نتوانی آن کار را انجام دهی! سر سنگین می شوند و حاضر نیستند سلامت کنند!
گاهی آدم دل گیر می شود از این رفتارها خب...
 
البته این برای ما آدم معمولی ها با نیت های معمولی است!
 
وگرنه کسی که هدفش فراتر از این چیز هاست نه تشکر دیگران زمان لطفش برایش اهمیت دارد و نه اخم و قهرشان زمان قطع لطف!
اما به نظرم با توجه به شناخت مخاطب باید مدیریت کرد لطف ها را!
باید مدیریت کرد خوبی ها را! گاهی نشان دادن احساس واقعی مان به بقیه نشان می دهد که ما هم "انسانیم" و گاهی آفتابی و گاهی ابری می شویم!
تا این جا جای آدم خوبه ی ماجرا بودیم که لطف سرشارمان بر کائنات سرازیر است !!!!!:)
طرف دیگر قضیه را هم باید بررسی کرد به نظرم!
 
اینکه لطف و محبت بقیه را وظیفه تلقی نکنیم!
 
تمرینش هم از "خانواده" شروع می شود؛ و فکر می کنم مثالی بهتر از الطاف مادر و پدر و توقعات وحشتناک ما در پس این الطافِ تبدیل شده به وظیفه وجود نداشته باشد!
یا عادی شدن مهربانی های همسر یا حتی بچه ها!
این ها همان آدم های غیر عادی هستند که حتی اگر ناسپاس باشیم  هم صدایشان در نمی آید اما گاهی اگر خوب گوش تیز کنیم، صدای شکستن دلشان را خواهیم شنید!
 
#دل-نشکنیم
#عادی_نشویم
#مهربان-و-لطیف-باشیم
 
 
پ.ن
 
بنده پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست!
 
 
  • مهرنویس


خیلی وقت است ننوشتم! نه در دفترم و نه در وبلاگ!

آن قدر ننوشتم که وقتی چند خط بیشتر می نویسم دستم درد می گیرد، وقتی هم که می خوانم نوشته هایم را،خوشم نمی آید!

حس خیلی بدی است!

اینکه الان دوباره دفترم را باز کردم و امروز را به نثر درآوردم و یا اینکه دوباره سراغ وبلاگ آمدم به خاطر تلنگر یک نفر است.

یک نفر که امروز به دانشگاهمان آمده بود و از ارزش نوشتن می گفت.

اولش خواسته یا ناخواسته از کیفیت نوشته هایش تعریف می کرد و اینکه دوستانش او را صاحب سبک می دانند!

اما لابه لای تعاریفش حرف های قشنگ دیگری هم زد! یاد یکی از اساتیدمان افتادم، وقتی شکایت کردیم که درس ها تکراری اند و بعضی اساتید حرفی برای گفتن ندارند گفت من این طور فکر نمیکنم!!! حتی اگر درس تکراری باشد آدم های متفاوتی دارند آن را ارائه می دهند و هرکس از زاویه دید خودش آن را بیان می کند، طوری که خودش درک کرده! پس می شود متفاوت! امکان دید مسائل از زوایای گوناگون را فراهم می آورد!

اما من دوست نداشتم این طور فکر کنم! آن قدر وقت های "عزیز" در کلاسهای مختلف با برخی نا استادان تلف شده بود که دلم نمی خواست قبول کنم حرف های استاد را!

امروز اما مجبور بودم گوش دهم به حرف های مهمان! می گفت" لازمه ی نوشتن خواندن است و منظور از خواندن، صرفا خواندن کتاب نیست! بلکه خواندن محیط پیرامون است،مهم ترین فضای خواندن فضای جهان است و کسی که می خواهد بنویسد باید اول بخواند محیط را!"


منظورش همان "خوب دیدن" بود! راست می گفت به نظرم! چقدر گاهی خوب نمی بینم! چقدر ساده از اتفاقات می گذرم!

حالا وقتی خوب ببینی، خوب فکر کنی در مورد دیده ها و بعد بنویسی تاملاتت را "عمیق" می شوی!

این بود که دلم برای نوشتن تنگ شد!

اما الان عجیب سخت است برایم نوشتن....





  • مهرنویس