مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

یاحق

خوش امدی،زکجا می رسی بیا بنشین
بیا که می دهمت بر دو دیده جا ،بنشین

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

حس گم شده

پنجشنبه, ۱۵ مهر ۱۴۰۰، ۰۸:۱۸ ب.ظ

 

اون قدر درد داشتم که نتونستم حس های  قشنگ و ماورایی دیگه ای که می گفتن رو تجربه کنم...

مثل هر مادر دیگه ای  از قبل به لحظه لحظش فکر کرده بودم... به اینکه چکار کنم، عکس العملم چی باشه، چطور خاطره سازی کنم و....

ولی همه چی اینقدر غیرقابل پیش بینی و سریع اتفاق افتاد که حتی یدونه ازون برنامه ریزی ها عملی نشد. 

گاهی تو این روزا خودمو سرزنش میکنم، بخاطر اینکه اونقدرا که بقیه میگن من کیف نکردم از اولین بار مامان شدنم... 

برای اینکه بغل کردنش برای اولین بار حس عجیب و عاشقانه ای نبود واسم... 

همه چی خیلی طبیعی و عادی بود و هست

نمیدونم... شاید من بلد نیستم...شاید بقیه مامانای عاشق تری ان... بیشتر مامان ان حتی😑

خلاصش اینکه این روزا خداروشکر می کنم بخاطر داشتنش، بغل کردنش و مادر بودن... 

از خدا میخوام هرکس دلش میخواد بچشه مادرشدن رو... 

ولی انگار همه چی خیلی سریع میگذره.... خیلی متفاوت تر از اون چیزی که فکر می کردم و بقیه می گفتن....

هنوز اون حس عاشقانه ی مادرانه رو ندارم

هنوز شاید گیجم

هر چند خیلی دوسش دارم و با دیدنش ذوق می کنم از ته دل..... 

ولی هنوز یه چیزی، یه حسی، یه حالتی کمه انگار..... 

 

#به_وقت_مادری

#حس_مبهم_مادری

#حس_گمشده

نظرات (۶)

هرچی تعداد بچه ها بیشتر میشه احساسات مادرانه تکامل پیدا میکنه

اینو یقین بدون

پاسخ:
چه خوب... 

والا منم سر ریحانه به هیچ وجه دلم نمیخواست بیارن ببینم

حتی تو ریکاوری که بودم برای شیر دادن می آوردن میگفتم خدا کنه زود ببرنش دیر بیارنش

بس که درد داشتم

شیردهی برا من خیلی دردآور بود تا 6 ماه هم طول کشید که من بفهمم لذت شیر دادن به بچه چیه

بس که درد داشتم

منم هیچ خاطره سازی ای نکردم مثل خودت

ان شاءالله بچه های بعدی مون😁

پاسخ:
واقعا دلگرم شدم، فکر می کردم فقط خودم اینطوری ام😅
من تازه الان یه ذره بهتر شدم گوش شیطون کر از لحاظ احساسات مادرانه

خودتو بسپار به زندگی دختررر...لذت مادرشدن همین روزاییه که داره میگذره و میره...

پاسخ:
خیلی سعی میکنم به اصطلاح لحظه ها رو دریابم
ممنون مامان همیشه همراه

سلام . وای من میتونم بهت بگم که برای من اون حس خوب بعدا که بهش فکر کردم برام ایجاد شد.. منم شرایطی سختی داشتم از به دنیا اومدنش و زردی داشتن و گریه های بی امانش ... یک ماه اول وحشتناک ترین ماه زندگیم بود بعداااا شاید الان ها که به اون حس وآغوش فکر میکنم ازش لذت میبرم و برام فوق العاده است... الان همش دوست دارم برای همه تعریف کنم و لحظه لحظه اش را به خاطر بیارم اینکه چقدر چاقالو بود از دور که به تخت نگاه میکردم معلوم بود کدومه اینکه گذاشته بودنش رفته بودن من میگفتم بیاین بچه ام اینجا تنها مونده😁...

فکر میکنم از اون حس هاست که باید یکم ته نشین بشه.. 

پاسخ:
چه خوب گفتی"حسی که باید ته نشین بشه....
مشکل من اینجاست خیلی از جزئیات رو تو خاطراتم فراموش میکنم گاهی
میترسم بعدا حسش یادم بره😁
  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ
  • الهی 😋 امیرعلی هم اسم مورد علاقمه

    یکی تعریف میکرد بچه اولم که بدنیا اومد ماما بهم گفت میخوای ببینیش؟ انقد درد کشیده بودم که تو حال خودم نبودم بش گفتم نه فقط بگو سالمه؟ گفت آره، گفتم برو دورش بنداز نمیخام ببینمش 😁😁

    منم الان ناراحت میشم ازینکه چرا اینقدر تو بیمارستان علی رو دوستش نداشتم

    به خودم میگفتم بچه به این زشتی رو به کی نشون بدم آخه 🤭🤭

     

    اگه دوست داشتی عکسشو خصوصی برام بفرست

    پاسخ:
    قربانت
    بنده خدا دیگه خیلی عجیب بوده کارش😁
    البته که تو اون شرایط دست خود ادم نیس رفتارا و....
    تو ایتا میفرستم واست
  • امّــــ شـــهــــر‌آشـــــوبـــــــ
  • ای خدااا

    نیگاش کن فندقو🤭🤭

     

    مبارک باشه هزاربار😘😘

    اول بگو اسمش چیه

     

    نه عزیزم، اونایی که میبینی تو فیلما همش فیلمه، هیچکس بعد ازون همه درد یاد عشقولانه بازی با بچش نیست

    منم که سزارینی بودم، وقتی بچه بدنیا اومد انقد نفسم تنگ بود که فقط صدای دکتر میزدم که یه کاری بکنه، بعدشم که دیدمش تو اتاق فقط به خودم گفتم خدایا چرا انقد بچم زشته 😁😁😁 آخه واقعا علی اولش زشت بود. کم کم خوشگل شد

    کم کم میشه همه زندگی و داراییت، صبر کن🥰

     

    پاسخ:
    عکسو از نت گرفتم😅
    سلامت باشی عزیز
    امیرعلی
    اخه خاطرات زایمانو که میخوندم تهش همه یه جوری از لحظه تولد و اولین بغل  و... نوشته بودن که اشکت درمیومد... 
    ولی برای من اینجوری نبود😑
    منم لحظه ای که دیدمش بلند گفتم تو چرا اینقدر زشتی؟ و الان هی این جمله میاد تو ذهنمو و عذاب وجدانم بیشتر میشه که چرا تو اولین جملات اینو گفتم بهش... 
    ممنون از دلگرمیت

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">