مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

یاحق

خوش امدی،زکجا می رسی بیا بنشین
بیا که می دهمت بر دو دیده جا ،بنشین

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

اضافیات:)

۲۷
مرداد

 

 

اول از کمد بالای جارختخوابی شروع می کنم؛ ‌‌‌قصدم این است که اول جعبه لوازم برقی را بردارم، آن ها را بسته بندی و چسب کاری کنم و بعد خیلی شیک به ترتیب کارتن های دیگر و لوازم دیگر....

اما وقتی تلنبار کارتن و جعبه های مختلف را روی هم و در انتهایی ترین و خفه ترین نقطه ی کمد می بینم تصمیم مرگ یه بار شیون یه بار میگیرم و به او که پایین ایستاده می گویم:تمام کارتونا رو همین امشب میارم پایین، دیگه نمیخوام برگردم این بالا دارم خفه میشم!

نیم ساعتی کار استخراج جعبه ها از ته کمد بالایی طول می کشد... نیم ساعتی که من دراز کشیده و خمیده مشغول پیدا کردن و بیرون کشیدن کارتن ها با نور چراغ قوه هستم،از شدت کمر درد فراموش کردم که فاصله ام با سقف خیلیییی کم است، می خواهم کمرم را صاف کنم که تققققققق!!! کمرم محکم به سقف اصابت می کند و تا ده ثانیه عضوی به نام کمر را حس نمیکنم:|

از روز بعد شروع میکنم به بسته بندی، کابینت ها را خالی کن، روزنامه بپیچ، جعبه هارا پرکن، چسببببب، گوشه ای را پیدا کن و بچین روی هم... 

و دوباره فردای دیگر و همین چرخه ی روح نواااااز.... یک تفریح عالی بعد آن همه خواندن برای کنکور..... الحمدلله جابجایی و اثاث کشی نگذاشت دوره افسردگی بعد آن آزمون درخشان را کامل کنم و با یک فاصله سه روزه بعد ازمون مشغول جمع کردن وسایل شدم:))

تقریبا سه روز از صبح تا عصر جمع کردن وسایل طول کشید، البته به جز کمد لباسها و کشوهای دراور...

سه روز که تنها مشغول جمع کردن بودم و با خود فکر می کردم واقعا بدون داشتن خیلی ازین وسایل هم می شود زندگی کرد....

خصوصا برای کسی که مستاجر است و گاهی ناچار است هرسال جابجا شود! 

خیلی از لوازم اضافی هستند و شاید خیلی ها که ساکن هستند متوجه نشوند، زمانی متوجه می شوی که باید سرجمعشان کنی و جابجا... 

اما دل کندن از ان ها هم آسان نیست! دوستشان دارم، حیفم می آید! پس باید جورشان را هم بکشم... 

اما اگر بتوانم دل بکنم و فقط ضروریات را نگه دارم، آن وقت شاید زندگی آسان تر و دل انگیزتر شود! اصلا آیا نبودشان حس می شود؟

دقیقا در عمیق ترین لایه های ذهنم هم دارم ازین وسایل به دردنخور که سالهاست نگه داشتمشان و هرسال با خودم به دوش می کشم... 

فکرهایی که وقت و بی وقت به ذهنم خطور می کنند، خاطره های تلخی که زنده می شوند، و بدون این که مشکلی را حل کنند باعث می شوند تمام آن روز تلخ شوم و بد اخلاق و از بعضی آدم ها متنفر... بعد بهم بریزم، دلم بخواهد تلافی کنم اما ندانم چطور و غصه بخورم بخاطر اتفاقات گذشته و... 

بدون این که دردی دوا شود از من با مرورشان.... فقط پژمرده می کنند مرا و روزهایم را خاکستری! 

این ها را دیگر نباید نگه دارم

باید دور بریزم

خاطرات تلخ

آدم های تلخ

تجربه های تلخ

لوازم غیر ضروری و پر زحمت ذهن من که باید همین امسال بدون اینکه در روزنامه بچیم و در جعبه بگذارمشان، مستقیم بیرون بریزم از ذهنم! 

 

پ. ن

فکر میکردین اسباب کشی اینقدر بتونه ادم رو عمیق کنه؟😅

ولی واقعا لازمه ادمه هر چندوقت یک بار افکار مزاحم و آدمهای مزاحم رو بذاره کنار و یه نفس بگیره و دوباره ادامه بده و جا باز کنه برای افکار بعدی:) 

پایان پارت اول اسباب کشی😃

 

 

  • مهرنویس

خودنوشت

۲۷
مرداد

 

 

هیچ وقت فکر نمی کردم روزی برسد که بخواهم دور شوم از خودم... 

از همه ی ان چیزی که تاکنون بودم... 

از همه ی 23 سالی که شاید هیچ وقت ارزش زندگی کردن نداشت...

روزی که دلم بخواهد فرار کنم از همه ی انتخاب هایی که داشتم

از تمام مسیرهایی که به واسطه انتخابم باز شده و قدم گذاشتم.... 

 

 

پشیمان باشم از تمام حرف هایی که زدم تا همین لحظه 

و بیشتر از همه ی حرف هایی که نزدم... 

دنبال روزی می گردم که تماما خودم بودم،

پیدا نمیکنم....

هر بار یک نقاب جدید، یک ادای جدید و یک آدم جدید

خودم، آن خود واقعی را فقط بین نوشته هایم می توانم ببینم... 

یک وجود دست نخورده و جهش نیافته... 

 

گاهی که این فکرها میزند به سرم میگویم از فردا خودم خواهم بود! 

از فردا سکوت نخواهم کرد.. حرف هم نخواهم زد! 

کاری را میکنم که می دانم درست هست.... 

نه کاری که دیگران خوششان بیاید.... 

نمی توانم

این فردا هیچ وقت نرسیده و نمیرسد به گمانم... 

هم دلم برای خودم تنگ شده و هم از آن گریزانم... 

می خواهم دور شوم از هرچه هست

شاید بتوانم برسم به آنچه باید باشد! 

شاید زدن این حرف ها برای این سن کمی دیر باشد... حرف هایی که می سوزاند مرا از عمق وجود.... شاید مربوط به بحران 13سالگی باشد و من عقب مانده ام از جریان معمول رشد و تحول.... 

نمی دانم

 

هر چه که هست بد حسی است... حس بد طعم و عذاب آور یک بازنده که همیشه بازنده بوده اما هیچ وقت بازنده بودن برایش عادی نمی شود... 

 

ترسم از این است که دو روز بعد باز همه چیز به روال برگردد و فراموش کنم این حرف ها و این درد را و دوباره با کوله ای پر از نقاب های رنگارنگ به زندگی برگردم.... 

 

بیزارم از این نوع زیستن

 

پ. ن

التماس دعا

 

 

 

  • مهرنویس