مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

یاحق

خوش امدی،زکجا می رسی بیا بنشین
بیا که می دهمت بر دو دیده جا ،بنشین

طبقه بندی موضوعی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۱۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

گاهی دلم...

۰۱
مرداد

  • مهرنویس

...صبرجمیل...

۰۱
مرداد

یا الله

بدتر از همه چیز این است که در موقعیتی قرار میگیری که سخت است، بعد شروع می کنی به غر زدن و بد و بی راه گفتن به زندگی.....

به اینکه چرا در چنین شرایطی قرار داری...چرا فلانی در ان موقعیت خوب است و توسرگردان.........

بعد از این افکار هر حرفی و حتی کلمه ای که می گویی کفر می شود...

اما دوست داری ادامه دهی ..... دوباره خودت را مقایسه می کنی با ان دیگری.... و دوباره غر می زنی...

فکر می کنی که این طور ارام می شوی...........ارام برای خودت گریه می کنی.. بی صبری نشان می دهی..

بد اخلاقی می کنی با بهترین کسانت... حرفهایشان را از دریچه ذهن خاموشت می بینی و بیشتر می رنجی...

خلاصه تا جایی که می توانی ابروریزی می کنی و خودت هم نمی فهمی داری با ان ذره روشنی هم که در دلت وجود دارد چه می کنی....

بعد لطافتت را از دست می دهی......خشن می شوی... زمخت و بد ترکیب.....خشک می شود چشمه ی اشکت.....نگاهت زشت می شود.....

بعد از تمام اینها تازه جرقه ای در ذهنت ایجاد می شود......

اینکه نکند همه ی این شرایط و موقعیتها همان امتحان هاییست که روزی از خدا میخواستی سربلند از انها بیرون بیایی....

اینجاست که تمام وجودت داغ می شود....وبعد سرررررد.......تب می کنی...........

بازهم ابروریزی کردی......بی تابی.......

موفق نبودی....مردود شدی.....می شکنی....اشک می ریزی... نه... اماانگار خشک شده.......

شاید ابو حمزه جاری اش کند....شاید هم نه...

دنبال بهانه ای می گردی که چشمه ی خشک شده ی اشکت را تحریک کند....

خسته شده ام از خودم....

از این همه بی تابی..

بی صبری.....

غر زدن ها...

مقایسه های بی معنا.......

کفر گفتن ها......

بی توجهی ها......

..........گفتم که نفسم سرکش است......

اغفرلنا،اغفرلنا....

گفتی که بخشیدم بیا..........

خدایا کمکم کن بیشتر از این زمخت و خشن نشم...

خدایا....دلم لطافت می خواهد.

از جنس اشک.......

 

 

  • مهرنویس

   پر ز خط وخیال                      رنگش به سان سال

سالی پر از غبار                          خالی ز انتظار

انگار می دود                        اما نشسته است

درهای این سرا                   گویی که بسته است

من خسته ام کنون                     زین رنگ وزین ریا

ای تو طلوع مهر                        خورشید من بیا

دل نیست این دگر                      ویرانه ای غمین

ایینه ی دلم                          خوردست بر زمین

لوح سفید دل                     چرکین و دل، سیاه

چیزی نمانده جز                         یک ناله ی پر اه

رنگی شدم چرا                           یادم نمی رود

خود کرده ام به خود                 خود کرده ام جفا

یادم نمی رود                      ان روزهای ناب

یک رنگ وبی ریا                   پاکی به سان اب

دل خط خطی شده                  پاک وسفید نیست

دل نیست این دگر                    دل که پلید نیست

خود کرده ام جفا                       خود کرده ام ستم

من کردم اشتباه                         قانع شدم به کم

من خسته ام کنون                       زین رنگ و زین ریا

ای تو طلوع مهر                           خورشید من بیا

                                                                                     مهرنویس

  • مهرنویس

وقتی ورق می زنی این کتاب را شاید یاد گمگشته ی خود بیفتی.....شایدهم یاد خودت.....دقیقا... همان گمشده ی قدیمی... "خود"

مستوره شاید بهانه باشد...... شاید اواز حداء را خودت باید سر بدهی.....

باید گوشهایت تیز تیز باشند.....بشنوی حداء را.....

گاهی غرق می شوی در صفحات انجمن مخفی و فکر، تماما تو را در بر می گیرد....

در زندگی به دنبال مستوره ات می گردی.....شک می کنی در افکارت....

عقایدی که شاید قبل تر ها به سادگی می پذیرفتی.....

می فهمی باید محکم کنی پایه های سرای افکارت را ....

خانه ی روی شن، قطعا امروز یا فردا می ریزد.......

یک جهتی فکر کردن دغدغه ات می شود و بی زاری از اینکه طرز فکرت هم چون رشد اعضای بدنت بسته به محیط باشد.....

یاد می گیری یک بار دیگر یه مسائل نگاه کنی و بعد با منطق و در نظر گرفتن حقیقت بپذیریشان...

می فهمی دنیا واقعا محل ازمایش است....عاشورا تکرار می شود........تو یحیی مکی می شوی.......

در صحرای کربلا قرار می گیری و باید انتخاب کنی...

حسینی هستی یا یزیدی....

حقا که انتخاب دشواریست...اما این جا دنیاست و عاشورا برای تک تک افراد تکرار می شود...

می فهمی که  تو هم همسفر یحیی می شوی....باید از خود اغاز کنی و برسی به حقیقت خودت....

((یحیی گویدچون نظر کنم بینم از خود اغازیده ام و به خود انجامیده ام و این دشوار سفری بود که در ان منزل کردم.))

در قسمتی از کتاب چه قدر خوب توصیه شده که شنیده هارا باید دید و دیده ها را باید شنید....شاید این طور بتوان به نتیجه رسید....

این کتاب نوشته ی اقای احمد شاکری هست و به بیان اوضاع جامعه در دوران مشروطه می پردازد.

داستان کتاب از زبان پسری یه نام بهاء است که بعد از گذراندن دوره طب در فرنگ به کشورش برمی گردد و متوجه اوضاع در هم پیچیده مشروطه می شود.....

و مستاصل می ماند بین پدری که مشروطه خواه است و حقیقتی که او را به سمت دیگر می خواند....

در پی امر یکی از بزرگان حق بین، وارد حوزه ی علمیه ای می شود که موقوفه ی شخصی به نام یحیی مکی است...

برای کار در  انجا به عنوان پزشک و عمل به وقف نامه، شروع به خواندن ان می کند و گیج می شود.... خودش را طی ان پیدا...

حقیقت را می یابد..... سختی های زیادی می کشد در این راه....

و مورد ازمایش هم قرار می گیرد.......اما در اخر گویی به حق رسیده در حالیکه جامه ی یحیی مکی را بر تن دارد و روح حقیقت جویی را در جان...

چیزی که نوشتم گوشه ای از درک واحساسم بعد از حدود دوهفته پس از پایان خواندن کتاب بود، و قطعا منظور نویسنده بسیار وسیع تر و جامع تر بوده و من از دریچه ی درک و فهم خودم نوشتم ، چه بسا من بد برداشت کرده باشم چرا که کتاب خوان مبتدی محسوب می شوم و فقط بخشی از انچه فهمیده ام را نوشتم ضمن اینکه زمان زیادی از انچه خواندم و فهمیدم نیز می گذرد.

امیدوارم این کتاب ارزشمند را بخوانید ولذت ببرید.

بعضی از جملاتی که دوست داشتم :

-((می گویند مردم بر دین پادشاهان اند، فردا زیر طاق بلند این خیمه دین وکفر برابر هم شمشیر می کشند.دینش معلوم باشد،کفرش اشکار می شود.اما اگر دینش کفر باشد و کفرش دین،چه باید کرد....))

- مستوره گوید:ان گونه که به زندگی زیسته ای خواهی مرد. وان گونه که بمیری خواهی زیست..))

 

 

 

 

  • مهرنویس

اگر می خواهی قدر جایی که هستی را بدانی بخوان این کتاب را.......

کافیست روی یَک چَوکی با ارامش بنشینی و «در کشوری دیگر» را به دست بگیری.....

و چه خوب سَپوژمی زریاب شرح داده غربت غرب را.....

شاید اول که می خوانی کتاب را کمی کسل شوی و سیر داستان تو را جذب نکند....اما وارد بخش دوم کتاب که می شوی اشتیاقت برای به اتمام رساندن ان چندین برابر می شد.....

داستان،قصه دختری از دیار کابل ومحصل در بیزانسون فرانسه است که حین مشغولیت به درس و فعالیتهای روزانه اش، با انسانهایی متفاوت از انچه دیده اشنا می شود.....

و وقایعی که می بیند برایش عجیب و متفاوتند..........او از دیار شرق است و بیگانگی دارد برایش سلوک برخی غربی ها.......

برای همین در جریان وقایعی که می بیند، سرزمین پر از رنگ و زیبای خودش با تمام آداب و رسوم و فرهنگ بی نظیرش تداعی می کند...

فرهنگی که فرسنگها از سلوک غربیان دور است........

گاهی آن قدر زیبا توصیف می کند فرهنگش را واتفاقات نابی که آن برایش رقم می زند، که  دوست داری چشم ببندی و سوار بر مرکب تخیل با سپوژمی سیر کنی......

اسمان ابری بیزانسون دلگیرش می کند و اورا یاد روزهای افتابی کابل و ان درخت زرد الو در حویلی(حیاط) می اندازد...

روابط سرد یک مادر و پسر را شرح می دهد....مادری که سگش را بر فرزندش ترجیح می دهد و زریاب اینگونه می خواهد به این نکته اشاره کند که کشوری پیشرفته و صنعتی تا چه حد دچار سردی در روابط و تشنه ی محبت است و با مقایسه ی سرزمین جهان سومی اش با تمام محبتها و رسوم آن ، در واقع آن را بر جهان پیشرفته و صنعتی ترجیح می دهد و برتر می داند.....

زن همسایه که یکی از شخصیتهای اصلی داستان است، زنی است شکست خورده..زنی که از بس نا مروتی دیده می خواهد پسرش را صرفا برای خودش نگه دارد و وقتی می بیند نمی تواند، به ناچار سگی را برای زندگی و رفع تنهایی هایش بر می گزیند.....

گاهی نتیجه گیری های جالبی می کند بانو زریاب؛ مثل ان زمان که یکی از شخصیتهای داستان(پاسکال) در اثر دیدن خیانت از نامزدش افسرده می شود.....سپوژمی به یاد ترانه ای کابلی می افتد:

دستمال تو ره بوی کَدُم، بوی نداد....

وبعد این طور زیبا نتیجه می گیرد:((یک بار قابیل را دیدم که دنبال هابیل می کندو می کُشد،شغاد را دیدم که برای کشتن رستمش کمین کرده است وباز پاسکال خودم را دیدم که طعمه ی ژرار می شود.....

به نظرم امد گذشت هزاران وهزاران سال، ادمی را هیچ تغییر نداده است و تاجهان است، قابیل ها هستند، شغادها هستند و ژرار ها هستند در سرزمین نود،در کابل، در بزانسون،و در آن قریه ی دور افتاده ی لوگر که شبهایش را چراغ های تیلی به سختی روشن می کنند، در همه ی جهان؛ و زیستن در این جهان به نظرم بسیار دشوارتر امد.))

نویسنده در قسمتی از کتاب علاقه ی وافرش به سرزمینش به صراحت اشاره دارد معتقد است انانی که می ایند در کشورهای غریبه و می مانند وبه سرزمینشان بر نمی گردند، یا انسانهایی بسیار با اراده وقوی هستند ویا سطحی وسبک....

و اما کشمشهای روی جلد نشانگر گوشه ای از جاذبه های سرزمین نویسنده اندبا ان طعم ترش و شیرین و رنگ سبز بی نظیرشان...........

در کشوری دیگر ریشه ات را محکم می کند......ابیاری می کند وجودت را وتشنه تر می شوی برای احیای فرهنگهای اصیلی که با ورود ماشین وصنعت از بین رفته اند......

ان وقت است که دلت برای حویلی، درخت زردالو، کوزه ی اب و دامن پر مهر مادرت تنگ می شود........

ان وقت است که یک سرزمین است و یک دل.........

توضیحات:

چوکی:صندلی

حویلی:حیاط

 

  • مهرنویس

پروانگی

۰۱
مرداد

من اماده ام برای هرنوع تغییرمثبت...

هرچیزی که بتوان به واسطه ی ان رشد کردید...رویید...

من ازتغییر نمی ترسم...هیبت دهشتناک سکون است که می ترساندم...

اماده ام برای ترک همه ی ان عاداتی که با انها زندگی کردم, عمرگذراندم, گاهی شاید لذت بردم..

اما حالا دیگر برایم پیله شده اند... دست وپایم را سفت می چسبند وقدرت حرکت را ازمن سلب می کنند...

من برای دگرگونی منتظر طوفان نخواهم ماند....نسیم معطر طبیعت نیز می تواند مرا به جنب وجوش در اورد...حتی در اثنای زمستان...فصل یخ زدگی وانجماد...

بلند میشوم,اما به سختی...روزمرگی گویی جاذبه ی زمین را برایم چند برابر کرده...

می کشدم به سمت زمین...

دوباره برمی خیزم,دستانم را روی زانوانم قرارداده وطناب پوسیده ی تکرار را به گوشه ای می نهم..

حال روبه اسمان دارم...

تابش خورشیدشایدمبدا حرکتم باشد...شایدهم ابی اسمان مرا از اسارت زمین رها کند..

من اماده ام...برای هرنوع تغییرمثبت...

هرچیزی که باعث روییدنم شود...پروازم دهد....

  • مهرنویس

معلم نوشته...

۰۱
مرداد

چه لذتی دارد وقتی فکر می کنی بعد از چهارسال تحصیل وکسب تجربه باید وارد محیطی شوی که چند سال تمام برای درکش زحمت کشیدی...
باید پا به جایی بگذاری که از انجا شروع کرده ای وکسی چه می داند، شاید این خود شروع دوباره ای برای تو نیز باشد...
با کسانی سر وکله بزنی که هر رفتارشان تورا یاد خوشی های دوران کودکیت می اندازد.....
وقتی لیست حضور وغیاب را می خوانی، وقتی پای تخته می ایستی وحتی وقتی کسی این طور خطابت می کند:اجازه خانم/ اقا
ان وقت است که قند در دلت اب می شود اما خودت را کنترل می کنی وبا نگاهی گرم جوابش را می دهی... بگو عزیزم...
وقتی زنگ می خوردو آنها با عجله اماده ی رفتن می شوند، تکالیفشان را از تومی پرسند و خدا حافظی می کنند...
 وقتی با صداقت تمام می گویند که شب قبل، سر نمازشان برایت دعا کرده اند...
چه خوشی می تواند برتر از این باشد؟؟؟
وقتی صبح منتظر تک تکشان می مانی تا کلاس را شروع کنی...
وقتی قراراست جایزه بدهی و آن فرشته های کوچک ارام وقرار ندارند وبعد با ذوق و تشکر زیاد هدیه ای  ناقابل را آن چنان مسرورانه دریافت می کنند که گویی جهان کودکانه اش را تماما بدست اورده ای....
تمام این وقتی ها و ذوق وخوشی ها را فقط یک معلم ابتدایی می تواند بفهمد....
ومن که دانشجو معلم ابتدایی هستم و برای تک تک این وقتی ها لحظه شماری می کنم...
کار برای این هدیه های الهی آن قدر ارزش دارد که تمام زندگی ات را وقفشان کنی...
لبخند صادقانه شان برای من تمام دنیاست وبهترین پاداش برای انتخابم....
تنهایک معلم ابتدایی می تواند مرا بفهمدو من که دانشجو معلم ابتدایی هستم و منتظر تک تک این لحظاتم.....
الهی شکر

  • مهرنویس

 

وقتی تنها به غصه هایم می نگرم، وقتی در این هیاهو نگران اینده ام هستم ودائما حرص میخورم، وقتی به خاطر سرعت زیادم با سر به زمین میخورم وناله می کنم،وقتی همه باهم هستند ومن درگوشه ای خلوت کرده ام ،وقتی سونامی مشکلات قصر رویاهایم را به هم میریزد، وقتی باعطش زیاد برای نیل به چیزی میدوم اما به ان نمیرسم، وقتی شاهرا ه ارزوهایم را برای دیگران ترسیم میکنم وانها با بی تفاوتی فقط لبخند میزنند،وقتی به گذشته ی نه چندان دورم می نگرم می فهمم حضورت را درتک تک این وقتی ها....

 میفهم بودنت را و ان وقت است که می فهمم چقدر از این وقتی های نااااااب راهدر داده ام....

چقدر حضورگرمت را نادیده گرفته ام وبه بی راهه زده ام....

حالا دیگران نگرانی وزمین خوردن وخلوت وسونامی دیگرهیچند...

میدانم که هستی...... ای تمام هستی ام........

امیدیعنی میدانم که هستی......

 

  • مهرنویس