مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

یاحق

خوش امدی،زکجا می رسی بیا بنشین
بیا که می دهمت بر دو دیده جا ،بنشین

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۰ اسفند ۰۳، ۱۱:۲۶ - سین میم
    چرا؟
نویسندگان

۶۱ مطلب با موضوع «مهرنویس» ثبت شده است


 
31مرداد است،یعنی چیزی نمانده تا شروع ترم جدید....
اما خیلی کارهای انجام نشده مانده....
اگر می شد می گفتم نمی فهمم چرا هیچ وقت آن چیزی نمی شود که می خواهم....
اما می فهمم مشکل از کجاست...
مشکل خودبنده هستم.....
اینجانب بی برنامه....
یعنی با برنامه های فراوان در ذهن و بی برنامه های فراوان در عمل.....
از دوران دبستان یادم می اید که چقدر خردادماه و امتحانهای اخر سال برایم شیرین بودند....به امید تابستان و فراغت و .... درس می خواندم و کارهای مختلفی که می شود در این سه ماه انجام داد به ذهنم خطور می کرد....
تقریبا تا حالا هم این افکار وجود داشته اند...البته الان واقع بین تر شده ام.... درنتیجه برنامه های کمتری در ذهنم نقش می بندد....
شاید هم این یک قانون باشد که زمانیکه سرت شلوغ است و وقت نداری کلی امور جذاب به ذهنت می رسد و لحظه شماری می کنی تا در فراغت انجام دهی،اما وقتیکه دقیقا بیکاری و در فراغت به سر می بری چشمه ی ذوق خشک می شود و هیچ نکته ای به ذهنت نمی رسد...
اما طی این سالها یک نکته برایم کاملا روشن است و آن اینکه باید برنامه ایی را که در ذهن داری روی کاغذ بیاوری!
یعنی اول باید واقع بین بود
بعدشرایط را در نظر گرفت
برنامه را روی کاغذ نوشت
هدف مشخص شود و یک برنامه بلندمدت را در نظر گرفت و ان را به قسمت های کوچک تقسیم کرد....یعنی مثلا بگی من تا پایان این سه ماه باید 6 کتاب خوب بخونم،بعد حالا مشخص کنی هر ماه چند کتاب و بعد هر هفته چه قدر و بعد هر روز چند صفحه...
اگر هم برنامه به خوبی پیش رفت برای خودت جایزه در نظر بگیری...
من این مراحل رو چند بار امتحان کردم وبه نتیجه رسیدم... بیشتر در امور تحصیلی بوده...نیاز به پشتکار و جدیت داره...
اما برای تعطیلات تابستون نتونستم زیاد موفق باشم در برنامم...
و باز علت اصلی خودم هستم...
باز هم خدا روشکر که ریشه ی مشکلم رو می دونم...
اما...
بایدعملی کنم برنامه هایم را...
حداقل در این چند هفته ی باقی مانده....
کارهای باقی مانده را باید به قسمت های کوچک تقسیم کنم و انجام دهم در روزهای پیش رو.....
باید برنامه داشته باشم....
تابستان با برنامه ی من!!!

  • مهرنویس

یا الله

یادمه چند وقت پیش روی یکی از این تابلوهای توی جاده نوشته شده بود: حال نداری ثواب کنی، گناه نکن!

امشب به توصیه یکی از دوستان با معلم دوران راهنمایی تماس گرفتم، دوستم گفته بود که دخترشون قراره انتخاب رشته کنند و در مورد دانشگاه فرهنگیان سوال دارند،شماره ی من رو خواسته بودند....

راستش با تردید تماس گرفتم...قصدم هم فقط کمک کردن بود...اینکه بتونم گوشه ای از زحمات معلممون رو جبران کنم...

بعد از چند بار زنگ خوردن، بلاخره گوشی رو برداشتن....خودم رو معرفی کردم...از رشته و دانشگاه گفتم و علت تماسم....

چشمتون روز بد نبینه.....تمام مشکلات جامعه فرهنگی رو برام تشریح کردند....در واقع واقعیت ها رو نشونم دادند...

حدود 30 دقیقه صحبت کردیم... و من دائم در حال مقاومت کردن بودم.... نه خوبه...نه اصلاح میشه...نه من انتخاب درستی کردم.....

البته بهشون حق میدم....من فقط یک دانشجو معلم تازه کارم....اما...

شاید همه تصور کنند حرفهای من خیلی ارمانی هست.....یا چون جوان هستم وکم تجربه، از روی احساس صحبت می کنم....

اصلا هر کس هر طور صلاحه فکرکنه....

من از همین تریبون اعلام می کنم که اگر هزار بار به عقب برگردم باز هم انتخابم معلم شدنه....

حتی اگر سختی کار 100 برابر بیشتر از اونی باشه که معلمم گفتند....

نمی خوام مثل اون دسته از انسان  های لجوجی باشم که قبلا در موردشون صحبت کردم...نه....اتفاقا من برخی از صحبت هاشون رو قبول دارم و به عینه دیدم برخی مسائل رو....

اما من هنوز هم معتقدم باید از یک جایی شروع کرد.... همون طور که در گزینش و مصاحبم گفتم....

من پیشرفت خواهم کرد... به قول ناپلئون: "شرایط کدام است،من خودم شرایطم"

اصلا از همین جا میگم: ای کسانیکه می خواین من رو از انتخاب اشتباهم اگاه کنین!لطفا،خواهشا اگاه نکنید!

بذارین در تاریکی جهل بمونم...

جهل شیرین من...

بذارید واقعیات پنهان بمونه...بذارید دنیای خودم رو بسازم...اقاجان نهایتش اینکه من حداقل می تونم هرسال در دنیای خودم و 30 تا شاگردم تحول ایجاد کنم.... نهایتش اینکه ما دنیا رو متفاوت می بینیم...

من خوشحالم....از انتخابم...از اون هایی که با حرف هاشون من رو مصمم تر میکنن....

یعنی من قبل از تماس یک لبخند ملیح روی صورتم بود اما بعدش ذوب شد.....یعنی این قدر امید دادن هم لازم نیست به جان خودم!!....اگر یاد نداریم امید بدیم، امید دیگران رو هم نگیریم....

شاید من ارمانگرا با تمام ضعف هام بتونم یک تحول کوچیک در خودم و  در این حوزه ایجاد کنم.....

استاد....اخه چرا دائم در برابر هر جمله ی من تیر نمی تونی رو پرت می کردی...

من می تونم...اصلا از قصد می نویسم تا بتونم.....من تلاش می کنم....

تحمل شنیدن همه ی صحبتهای از این نوع رو هم دارم.... یعنی عادت دارم....

از زمان انتخاب رشته دبیرستان تا الان...

چرا انسانی؟لابد از ریاضی می ترسیدی؟نمی خواستی خانم دکتربشی؟حالا عیب نداره وکیل بشی هم خوبه.....

چطور به خودمون حق می دیم ارزو و اهداف یک نفر رو لگد کنیم بی رحمانه؟؟؟

حالا فکر کن کنکور بدی و با زحمت و جدیت یک رتبه خیلی خوب هم بیاری... باز همون دست افراد شروع می کنن:رتبه ی خوبیه... البته رشته ی انسانی خب میدونی که زیاد سخت نیست...رشته های دانشگاهی زیاد خوبی هم نداره...باز خدارو شکر...رتبت خوب شد....

و حالا: چرا معلمی؟ حالا معلمی قبول، چرا ابتدایی؟؟

دیگه تصمیم گرفتم دلایلم رو برای همه توضیح ندم....یعنی لازم نیست توضیح بدم....فقط بگم چون دوست داشتم...

گاهی لازم نیست همه رو جدی بگیری.....

باید یکم خودم و اهدافم رو جدی تر بگیرم....

به قول اون بازیگرتلویزیون: اف بر من اگر یه حرف از این حروف بخواد اهدافم رو خدشه دار کنه....

و اف بر من اگر به هر دلیلی تدریس در ابتدایی و کار با کودک رو رها کنم....

و اف بر هرکسی که امید دیگری رو سلب کنه...


با تقلید از جمله ی معروف روی اون تابلو که گفتم:خواهرم،برادرم،فرزندم،حال نداری امید بدی، امید نگیر!!!


  • مهرنویس



قُل لَنْ یُصیبَنا اِلاّ ما کَتَبَ اللهُ لَنا هُوَ مَوْلنا وَ عَلَی اللهِ فَلْیَتَوَّکَّلِ الْمُؤمِنُونَ.

بگو هرگز جز انچه خدا خواسته به ما نخواهد رسید،اوست مولای ما و اهل ایمان در هر حال بر خدا توکل خواهند کرد.


(سوره توبه، آیه۵۱)

آن روزها چقدر ارامم می کرد این آیه....

روزهای پر استرسی که نمی دانی دقیقا باید چه کرد....

اما وقتی ته دلت محکم باشد که ولی داری، آن هم چه ولی و سرپرستی، آن وقت است که ارام می شوی....

دلت که محکم باشد،دیگر از انتخابت نمی ترسی.... راستش دلت که محکم باشد حتی اگر تمام عالم در برابرت صف بکشند،نمی هراسی...محکمی....

چه قدر لذت بخش و شیرین است این آیه برایم....

و چه قدر دور شده ام از آن....

چه قدر فراموشکار شده ام...

برای اثبات دوری و فراموشی لازم نیست حتما متن ایه و ترجمه اش را فراموش کرده باشی.... شاید کاملا هم حفظ باشی....

همین که گاهی نگرانم، استرس بیهوده دارم، همین ترسهای الکی، تردید هایی که مانع حرکتم می شوندو.... همه وهمه سند فراموشی این آیه هستند....

همین حرصهایی که می خورم، همین حسرتهای بی فایده، سکونم، تردیدم،پس رفتنم....

تابلوی زشت خودسری من....

یادم رفته ولی دارم....

مولای من!
دلم آرامش می خواهد....آرامشی از جنس خودت...
دلم را محکم کن....




  • مهرنویس


یک بار هم تصمیم گرفته بودم خبرنگار شوم....
تصمیم که نه....شرایطش پیش امد....
در حال رفتن به سلف بودم که فراخوان پذیرش خبرنگار روی برد به چشمم خورد....راستش قبل ترها، همان هفته های اول دانشگاه (که تمام انجمن های دانشجویی دست همکاری به سمت ادم دراز می کنند وبه قول خودشان دنبال جذب نیروی جدید و ورودیهای با استعداد  هستند)،
برای عضویت در هر انجمنی ابتدا عمیقا به فکر فرو می رفتم....چون نیازسنجی شده بود...یعنی قسمت هنر، قسمت تشریفات،قسمت اجرایی،و...
هیچکدامش مال من نبود...هنر که نداشتم....از تشریفات و خوش امد وگویی و خم راست شدن جلو افراد مختلف که بیزار بودم،کمی به اجرایی فکر می کردم و یاد ان مجری های حوصله سر بر برنامه ها منصرفم می کرد...البته می دانم اجرایی یعنی کلا کادر اجرایی و وظایف عدیده و مختلفشان را هم می دانم....اما ذهن من محدود می شد به اجرای صحنه....تازه از فعالیت سابر عوامل اجرایی هم دل خوشی نداشتم.....
خلاصه تنها جایی که گلویم گیر کرد بخش تهیه خبر و خبر نگاری بود....
در چندتا انجمن به عنوان خبرنگار عضو شدم....اما ماهها گذشت و دریغ از فعالیتی.... یعنی هر چه ما اصرار می کردیم انها خودشان تقاضای فعالیت نداشتند.....در گوشی بگویم:اصلا در طی سال فعالیت چندانی هم نداشتند....گاهی ادم به فلسفه ی وجود این همه انجمن وکمپین گوناگون و رنگارنگ در دانشگاهها شک میکند....بگذریم...
خلاصه این شد که ان فراخوان پذیرش خبرنگار ما را متوجه خود ساخت....
از دوست گرامیم خواستم که با هم برای ثبت نام برویم....قبول نکرد....یعنی علاقه ای نداشت....
با یکی دیگر از دوستان علاقه مند قرار گذاشتیم که برویم برای ثبت نام و همکاری....
جلسه اول یک جور جلسه ی معارفه و مصاحبه محسوب می شد....صدای رسای من انجا به دادم رسید...
بعد از ان قرار بر ان شد که پس از گذراندن چندین جلسه، دوره ی کارورزی را شروع کنیم...
کلاسهای خبر فوق العاده بودند....یعنی تابه حال انقدر به وسعت و دشواری کار خبر فکر نکرده بودم...
کارورزی و افیش ها که شروع شد تازه فهمیدم نخیر....ما برای خبر ساخته نشدیم....
فشار کار بسیار زیاد هست....خبر باید تازه باشد،خبر نسوزد، سرعت تنظیم خبر بالا باشد،تیتر و رو تیتر و سو تیترو......
یا خدا...... حتی یک لحظه به دشواری این کار فکر نکرده بودم...راستش کم اورده بودم....اما کاری نمی شد کرد....
زنگ خور موبایلم بالا رفته بود...فلان افیش فلان جا....فلان جا فلان افیش...
وحشتناکه....چون دوره ی کارورزی بود بعد از هر افیش باید می رفتی دفتر و انجا خبر را ارسال می کردی....
یک جمله ای هست که بازیگرها می گویند:اینکه کار بازی از بیرون جذاب واسان به نظر می اید اما وقتی وارد این حرفه شوی،دشواری ها تازه رخ نشان می دهند...
حالا ما هم به عنوان کسی که دوره ی کارورزی را نیمه رها کرد می گوییم...
هرچند که بدانی خبر دشوار است و شغلی سخت، تا وارد این حرفه نشوی،حقا نمی توانی سختی اش را درک کنی....
من تحسینم نسبت به خبر نگاران چند برابر شده...انهایی که علاقه مندند به خبر...
در بخشی از کار باید بنشینی و سایتهای مختلف را رصد کنی و سوژه بیابی...
باید یک دفترچه پر از شماره های مسئولین داشته باشی و دائم تماس بگیری که برای فلان مناسبت چه برنامه ای دارید.... ان برنامه که قرار بود اجرا شود چه شد؟؟....
و گاهی مسئولینی که تلفن جواب نمی دهند ویا بد خلقی می کنند....
و خبرنگاری که صبور است و کنجکاو و اگاه....
خلاصه با اینکه هفته ای دو سه روز دفتر و افیش می رفتم،با اینکه یک خبر را سوزاندم، سوزاندن که چه عرض کنم، جزغاله کردم....با همه ی خرابکاریهای من و دوست گرامیم....و با همه ی ان چیز هایی که یاد گرفتم....بلاخره تصمیم گرفتم با این شغل جذاب اما دشوار وداع گویم و گفتم...
البته دوستم که ظاهرا علاقه ی بیشتری نسبت به خبر داشت حالا هم فعالیت دارد اما من جرئت ندارم حتی به یک قدمی کار خبر نزدیک شوم...
این کار پر مسئولیت و پر اضطراب....
و حال، با تمام وجود می گویم...به شما که تمام وجودتان را وقف این کار ارزشمند کرده اید....
روزتان مبارک....
  • مهرنویس

یاحق...

فکرش رو بکنین یک روز گرم وافتابی  از ساعت 10 الی 1 بیرون باشی و بدونی که تازه وقتی برگشتی خونه بعد از اندکی استراحت باز باید بری کلاس....

اونم چی؟کلاس ایین نامه...

حالا تصور کنین که با نهایت خستگی و پادرد برگشتی خونه و شروع کردی به خوندن مطالب تدریس شده چون مربی ایین نامه عادتشه بپرسه و بعد ساعت4 در حالیکه هوا بس نا جوانمردانه گررررم است حاضر شی و بیای بیرون از خونه...

10 دقیقه منتظر اتوبوس بمونی و اخر هم یک اتوبوس بدون کولر بیاد و مجبور شی که با همون بری....

و در نهایت برسی به ایستگاه مورد نظر....حالا باید دو تا خیابون رو رد کنی و از عابر که به قول یکی از دوستان انگار خط 100 امتیازی هست رد بشی با هزار زحمت و برسی به اموزشگاه رانندگی...

منتظربشینی که کلاس ساعت 5 تشکیل بشه و ببینی هیچکس نیومده...می پرسی از مسئولش، خیلی ریلکس میگن امروز تشکیل نمیشه......

بعد یهو یاد تمام مراحل قبل می افتی.....

اخه من که تماس گرفته  بودم گفتین بیا......باید حتما 10 دقیقه قبل کلاس تماس گرفت تا فهمید تشکیل میشه یانه....

حالا همون مسیر رو برگرد...

بازهم با اتوبوس بدون کولر.... وخورشید که هم چنان می تابد....

چرا به وقت همدیگه اهمیت نمیدیم؟؟؟واقعا چرا؟؟؟

نمیدونم چرا همیشه باید وضعیت همین باشه...

یعنی نشده تا به حال یک همایش یا مر اسم برم و اون مراسم دقیقاسر ساعت قید شده برگزار بشه....حداقلش نیم ساعت تاخیر رو داشته....

جلسات هم همین طور هستند غالبا...

نمیدونم چرا هیچکس جدی نمیگیره این زمان رو؟؟؟

انگار این واسه همه به شکل یک قاعده در اومده که تمام جلسات دیرتر از زمان مذکور تشکیل می شن و باید دیرتر رفت......

و این قانون نانوشته رو برخی مسئولان برگزاری همایش و جلسات، عالی رعایت می کنن...

فکرش رو بکنین...مدرسه ی محله ی ما،در برگه دعوتنامه به جلسه قید میکنه که مثلا:حتما سر ساعت 3 حضور بهم رسانید.

اونوقت جلسه ساعت 3:45 تشکیل میشه....به قول خودشون میخوان تا اون موقع همه سر جمع بشن....

اخه برادر من....خواهرمن.....بین این عده انسان وقت نشناس، یک عده انسان بیکار مثل من هم هستند که خودشون رو ملزم به رعایت قانون میدونن و سر موقع حاضر می شن....چرا باید به خاطر وقت نشناسی یک گروه،معطل بشن؟؟؟؟

انگار این دیرکردن و دیر اومدن دیگه رسم شده....برخی افراد محترم هم که نوعی های کلاس بودن محسوبش می کنن و تا می تونن دیر میان...

بهانشونم اینه که همه مثل شما بیکار نیستن...من اگر این عده محترم رو نمی شناختم اینقدر اینجا به انگشتام زحمت نوشتن نمیدادم...

میدونم که که اینا دو دسته ان1.یا نمی تونن به مو قع حاضر شن ویا2. الکی سر خودشون رو یه گوشه گرم میکنن که دیر برسن ومثلا کار داشتن

البته که گاهی واسه ادم مشکلاتی پیش میاد که باعث میشه دیر برسه جایی اما چقدر خوب می شد که وقت شناسی رو هم از خودمون شروع می کردیم....

واسه همه چی کمپین زدن... نمیدونم کمپین زدن واسه وقت شناسی مفیده یا اینکه خودش یه جور اتلاف وقت محسوب میشه...

خلاصه ی کلام اینکه:خواهرم،برادرم....بیاین به موقع باشیم و به وقت دیگران هم احترام بذاریم....

مطلب در ارتباط با وقت شناسی بسیاره...شاید فرصت بشه خلاصه هامو بذارم....

به وقت باشیم.....



  • مهرنویس

گاهی دلم...

۰۱
مرداد

  • مهرنویس

...صبرجمیل...

۰۱
مرداد

یا الله

بدتر از همه چیز این است که در موقعیتی قرار میگیری که سخت است، بعد شروع می کنی به غر زدن و بد و بی راه گفتن به زندگی.....

به اینکه چرا در چنین شرایطی قرار داری...چرا فلانی در ان موقعیت خوب است و توسرگردان.........

بعد از این افکار هر حرفی و حتی کلمه ای که می گویی کفر می شود...

اما دوست داری ادامه دهی ..... دوباره خودت را مقایسه می کنی با ان دیگری.... و دوباره غر می زنی...

فکر می کنی که این طور ارام می شوی...........ارام برای خودت گریه می کنی.. بی صبری نشان می دهی..

بد اخلاقی می کنی با بهترین کسانت... حرفهایشان را از دریچه ذهن خاموشت می بینی و بیشتر می رنجی...

خلاصه تا جایی که می توانی ابروریزی می کنی و خودت هم نمی فهمی داری با ان ذره روشنی هم که در دلت وجود دارد چه می کنی....

بعد لطافتت را از دست می دهی......خشن می شوی... زمخت و بد ترکیب.....خشک می شود چشمه ی اشکت.....نگاهت زشت می شود.....

بعد از تمام اینها تازه جرقه ای در ذهنت ایجاد می شود......

اینکه نکند همه ی این شرایط و موقعیتها همان امتحان هاییست که روزی از خدا میخواستی سربلند از انها بیرون بیایی....

اینجاست که تمام وجودت داغ می شود....وبعد سرررررد.......تب می کنی...........

بازهم ابروریزی کردی......بی تابی.......

موفق نبودی....مردود شدی.....می شکنی....اشک می ریزی... نه... اماانگار خشک شده.......

شاید ابو حمزه جاری اش کند....شاید هم نه...

دنبال بهانه ای می گردی که چشمه ی خشک شده ی اشکت را تحریک کند....

خسته شده ام از خودم....

از این همه بی تابی..

بی صبری.....

غر زدن ها...

مقایسه های بی معنا.......

کفر گفتن ها......

بی توجهی ها......

..........گفتم که نفسم سرکش است......

اغفرلنا،اغفرلنا....

گفتی که بخشیدم بیا..........

خدایا کمکم کن بیشتر از این زمخت و خشن نشم...

خدایا....دلم لطافت می خواهد.

از جنس اشک.......

 

 

  • مهرنویس

   پر ز خط وخیال                      رنگش به سان سال

سالی پر از غبار                          خالی ز انتظار

انگار می دود                        اما نشسته است

درهای این سرا                   گویی که بسته است

من خسته ام کنون                     زین رنگ وزین ریا

ای تو طلوع مهر                        خورشید من بیا

دل نیست این دگر                      ویرانه ای غمین

ایینه ی دلم                          خوردست بر زمین

لوح سفید دل                     چرکین و دل، سیاه

چیزی نمانده جز                         یک ناله ی پر اه

رنگی شدم چرا                           یادم نمی رود

خود کرده ام به خود                 خود کرده ام جفا

یادم نمی رود                      ان روزهای ناب

یک رنگ وبی ریا                   پاکی به سان اب

دل خط خطی شده                  پاک وسفید نیست

دل نیست این دگر                    دل که پلید نیست

خود کرده ام جفا                       خود کرده ام ستم

من کردم اشتباه                         قانع شدم به کم

من خسته ام کنون                       زین رنگ و زین ریا

ای تو طلوع مهر                           خورشید من بیا

                                                                                     مهرنویس

  • مهرنویس

پروانگی

۰۱
مرداد

من اماده ام برای هرنوع تغییرمثبت...

هرچیزی که بتوان به واسطه ی ان رشد کردید...رویید...

من ازتغییر نمی ترسم...هیبت دهشتناک سکون است که می ترساندم...

اماده ام برای ترک همه ی ان عاداتی که با انها زندگی کردم, عمرگذراندم, گاهی شاید لذت بردم..

اما حالا دیگر برایم پیله شده اند... دست وپایم را سفت می چسبند وقدرت حرکت را ازمن سلب می کنند...

من برای دگرگونی منتظر طوفان نخواهم ماند....نسیم معطر طبیعت نیز می تواند مرا به جنب وجوش در اورد...حتی در اثنای زمستان...فصل یخ زدگی وانجماد...

بلند میشوم,اما به سختی...روزمرگی گویی جاذبه ی زمین را برایم چند برابر کرده...

می کشدم به سمت زمین...

دوباره برمی خیزم,دستانم را روی زانوانم قرارداده وطناب پوسیده ی تکرار را به گوشه ای می نهم..

حال روبه اسمان دارم...

تابش خورشیدشایدمبدا حرکتم باشد...شایدهم ابی اسمان مرا از اسارت زمین رها کند..

من اماده ام...برای هرنوع تغییرمثبت...

هرچیزی که باعث روییدنم شود...پروازم دهد....

  • مهرنویس

معلم نوشته...

۰۱
مرداد

چه لذتی دارد وقتی فکر می کنی بعد از چهارسال تحصیل وکسب تجربه باید وارد محیطی شوی که چند سال تمام برای درکش زحمت کشیدی...
باید پا به جایی بگذاری که از انجا شروع کرده ای وکسی چه می داند، شاید این خود شروع دوباره ای برای تو نیز باشد...
با کسانی سر وکله بزنی که هر رفتارشان تورا یاد خوشی های دوران کودکیت می اندازد.....
وقتی لیست حضور وغیاب را می خوانی، وقتی پای تخته می ایستی وحتی وقتی کسی این طور خطابت می کند:اجازه خانم/ اقا
ان وقت است که قند در دلت اب می شود اما خودت را کنترل می کنی وبا نگاهی گرم جوابش را می دهی... بگو عزیزم...
وقتی زنگ می خوردو آنها با عجله اماده ی رفتن می شوند، تکالیفشان را از تومی پرسند و خدا حافظی می کنند...
 وقتی با صداقت تمام می گویند که شب قبل، سر نمازشان برایت دعا کرده اند...
چه خوشی می تواند برتر از این باشد؟؟؟
وقتی صبح منتظر تک تکشان می مانی تا کلاس را شروع کنی...
وقتی قراراست جایزه بدهی و آن فرشته های کوچک ارام وقرار ندارند وبعد با ذوق و تشکر زیاد هدیه ای  ناقابل را آن چنان مسرورانه دریافت می کنند که گویی جهان کودکانه اش را تماما بدست اورده ای....
تمام این وقتی ها و ذوق وخوشی ها را فقط یک معلم ابتدایی می تواند بفهمد....
ومن که دانشجو معلم ابتدایی هستم و برای تک تک این وقتی ها لحظه شماری می کنم...
کار برای این هدیه های الهی آن قدر ارزش دارد که تمام زندگی ات را وقفشان کنی...
لبخند صادقانه شان برای من تمام دنیاست وبهترین پاداش برای انتخابم....
تنهایک معلم ابتدایی می تواند مرا بفهمدو من که دانشجو معلم ابتدایی هستم و منتظر تک تک این لحظاتم.....
الهی شکر

  • مهرنویس