مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

یاحق

خوش امدی،زکجا می رسی بیا بنشین
بیا که می دهمت بر دو دیده جا ،بنشین

طبقه بندی موضوعی
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «استراحت نیاز دارم» ثبت شده است

 

سه شب است درست نخوابیده ام، پسرک عادت دارد دو سه بار بیدار شود و شیربخواهد...شب ها هم دیر می خوابد، خیلی دیر

شاید نهایتا سه ساعت بتوانم پشت سر هم و عمیق بخوابم.

بعد از نماز دلم میخواهد غش کنم تا ظهر...

عادت بد دیگرش اما این است که هرصبح ساعت6، 6:30 بیدار باش دارد وتا 7:30،8 نمیخوابد....

بعد از اماده کردن صبحانه اعلام می کنم که الان پیشش می روم و لازم نیست جیغ بزند.

بالای سرش که می ایستم ارام میشود و میخندد و عه عه ای می کند....

خسته ام، له ام اصلا، اما دلم ضعف می رود برایش....قربان صدقه اش میروم.

پوشکش را عوض می کنم، بازی می خواهد، من اما غرق خوابم.... بالش ابری اش رو روی شکمش میگذارم تا با ان مشغول شود، دراز می کشم و چشمانم را می بندم، بعد از نهایتا یک دقیقه صدای جیغش بلند می شود، خسته شده، تاتی و جغجغه را امتحان میکنم، ان ها هم نمی توانند همدم خوبی برای 4 ماهه ی خانه ی ما باشند، حتی اگر یک عدد مادر 4ماهه از بی خوابی هلاک باشد.

بلندمی شوم، نرمشش می دهم، ماساژ، شعر باغ وحش را که خیال می کنم دوست دارد اهنگین میخوانم و با صورتم حرکات مسخره و اغراق آمیز درمی اورم، می خندد.

با تاتی و جغجغه و روی تاب می توانم برای یک ربع مشغولش کنم. در این فاصله ظرفهای مانده از شب قبل را می شورم، رومبلی ها را مرتب میکنم و لباسهایش را از روی اسان بند جمع می کنم و در کشو میگذارم. البته که بین همه ی این کارها چندباری فریاد زده و من او را به ارامش دعوت کرده و باز ادامه کارم را انجام داده ام.

حالا تلاش می کنم بخوابانمش، روی پا متکا میگذارم و صدای سشوار.... فایده ندارد،نق میزند، گوشی را تکان میدهم بالای سرش کمی از نق هایش کمتر میشود، باز شروع می کند، شیر نمیخورد، بغلش میگیرم،اطراف را نگاه می کند، خواب ندارد انگار.....

به هر مشقتی شده ساعت 8:30 می خوابد و دقیقا9.....

چشمها باز شده اما ساکت است، به تابلوها خیره شده....خوشحالم که سرگرم است.

تا به این فکر میکنم کدام یک از کارهای عقب مانده ام را انجام دهم جیغش بلند میشود، بالای سرش که می روم ارام میگیرد و لبخند.... و من دوباره قربان صدقه اش می روم....

هنوز خوابم می اید....

تا شب این روند ادامه دارد، یک چرت کوتاه، شیر، کمی بازی، نق نق و البته جییییغ....

دو روزی است اما مدت طولانی فقط اشک میریزد و جیغ می کشد. دیروز گفتم شاید دل درد است.... امروز که یک ساعت فقط گریه می کرد و با هیچ ترفندی ارام نمی شد خیلی ترسیدم.

مامان امدند کمکم... فایده ای نداشت... اسپند دود کردیم، شکمش را ماساژ دادیم،باز هم بی فایده بود

و یک ترس بزرگ ازینکه نمیدانم دقیقا چیست...

مثل برخی از شب ها دیر از سرکار می اید، اصلا از دیرامدنش ناراحت نیستم، درکش می کنم،باز شرایط طوری است که مجبورند فشرده کار کنند، بغض دارم اما... از ترس... ازینکه نمیدانم علت گریه های پسر را و دلم کباب می شود وقتی اشک هایش را می بینم

خیال می کند از دیرامدنش دلگیرم... پسر شیرمیخواهد و من نمی توانم مثل همیشه چای بریزم، می گویم چای اماده ست، ببخشید نمی تونم بلند شم، شیر میخوره."نپتون نداریم؟ خیلی کمرنگه...."

"عه، من کم چای ریختم گفتم زیادی پرنگ نشه، یکم دیگه بریز بذار دم بکشه"

قطعا من هم اگر خسته و له به خانه می امدم و چای اماده نبود توی ذوقم میخورد.

چیزی نگفت. دوباره دم کرد

ساعت 9 است،به اشپزخانه میروم، میخواهم کتلت درست کنم، سیب زمینی، پیاز و رنده. از رنده کردن بیزارم.... و البته

خستگی، خواب و نگرانی تمام وجودم را مچاله کرده

او هم سربه سرم نمیگذارد، چیزی نمی پرسد... من هم حوصله توضیح دادن ندارم، فقط میگویم دیروز و امروز خیلی گریه کرد، وقت دکتر بگیریم.

انگار بغض هم دارم... دوست داشتم حرف بزند مثل همیشه، میدانم خسته ست... من اما نیاز دارم به شنیدنش انگار... و می دانم خستگی را در چشمانم دیده و نمی خواهد اذیت بشوم.... 

بیدار که می شود بغلش میکنم و می روم بالا پیش مامان تا اویشن شاهتره بخورم و کمی هم به پسرم بدهم، حالش خوب است اما بی حال و بهانه گیر... 

خاله ها بازی می کنند... هه، هه، هه.... می خندد.... من اما بغض دارم... 

بغضم از ذوق خنده هایش می ترکد و اشک میریزم، زود پاک میکنم اشک ها را... 

دلم می خواهد همیشه بخندد... 

دلم میخواهد دردش به جان من بریزد... 

اشک هایش را نبینم

بفهمم مشکلش را،کمکش کنم

لحظه هایی که پشیمان می شوم از مادرشدن... لحظه‌ هایی که طاقت بی تابی اش را ندارم... بعد با خودم میگویم چطور در اینده می توانم ناراحت شدن و رنج کشیدنش را ببینم و غصه نخورم... ان وقت که به ابدی بودن این نگرانی ها فکر می کنم میترسم از مادری.. 

پایین می اییم... خسته ام... دلم هم تنهایی می خواهد هم نه

نبینمش دل تنگ میشوم... از طرفی نیاز دارم به کمی استراحت، تنها بودن، سکوت... 

یک حس متناقض عجیب... 

بغضم باد می کند... ان قدر که دیگر نمی شود کاری کنم و همانجا جلوی آینه... بووووووم

و اشک هایی که میریزند.... از سر خستگی... از سر تنهایی...

اشک های یواشکی و بی صدا

حس میکنم چند وقتی است خودم را ندیده ام، به اینه نگاه می کنم، ابی به صورتم میزنم و بیرون می ایم.

سه چهار روری است که حواسم به خودم نیست. 

خدا کند پسرجان طوریش نباشد و این گریه های طولانی و سوزناک تمام شود. 

 

 

بعضی ازین گریه های یواشکی عجیب ادم را سبک می کند. 

ان قدر سبک که فردا دوباره بتوانی همین سناریو تکراری را زندگی کنی. 

التماس دعا

 

  • مهرنویس