.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

در طریقت ما کافریست رنجیدن...


انگار روزها منتظر شنیدن همین دو کلمه بودم...

ذره ذره ی وجودم طلب می کرد گویی آنها را...

گاهی چیزی می شنوی که دقیقا لازم است بشنوی،هدف قرار گرفته ای...اصلا انگار گوینده در آن جمع چند صد نفری فقط تو را نشانه گرفته...ذهنت را خوانده....

بعد از اینکه مدتها ژست "دل شکسته بودن" گرفته ای و به حال خودت دل می سوزانی،می فهمی که چه کلاهی سرت رفته...چه اشتباه وحشتناکی...

خودت را که بزرگ ببینی مبتلا می شوی...

از دیگران که توقع داشته باشی همین می شود...

اصلا دلیل دل شکستن ها همین "خود برتر پنداری" و "خود بزرگ بینی" هاست به نظرم...آدم وقتی خودش را خیلی بداند از دیگران متوقع می شود...انتظار دارد دیگران آن طور که او می خواهد رفتار کنند...

وقتی خودت را بشناسی و به ضعفت پی ببری می فهمی که نباید از انسانها زیاد انتظار داشت...اصلا نباید از انسانها انتظار داشت...

این می شود که می شکنی...حساس می شوی...اصلا گاهی ترجیح می دهی دیگران نقش آن آدم خوبه را بازی کنند و خودشان نباشند...همه وقتی اتفاق می افتد که "خودت را کسی بدانی"!

خودت را بشکن قبل از اینکه دیگران تو را بشکنند...اصلاخودت را بشکن تا دیگران تو را نشکنند!

هنوز در گوشم می پیچد آن دو کلمه


مرنج و مرنجان


و مرنجان که باز در آن حرفهاست...


-خودشیفتگی و منیت و خودبزرگ بینی و متوقع بودن ممنوع!




۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

یادآوری می کنم!




پیوسته است سلسله موجها به هم
خود را شکست،هر که دل ما شکسته است....




(تصویر از کانال تلگرامی چامه)

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
مهرنویس

سربه هوا...








عطر تو دارد این هوا
سر به هواترین منم...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
مهرنویس

با جنبه!


اندازه هم چیز مهمی است...
 اگر اندازه را ندانی،قطعا ضرر خواهی کرد...اصلا گاهی خسارت به بار می آوری...
آب اگر بیشتر از گنجایش ظرف باشد،لبریز می شود...حیف می شود...می ریزد روی زمین....
رود اگر بیش از ظرفیت داشته باشد،طغیان می کند...اطرافش را نابود می کند...
انسان هم ظرفیتی دارد...اگر بیشتر از ظرفیتش داشته باشد، داشته را حیف و میل می کند...
طغیان می کند...سرکش می شود...اطرافیان را نابود می کند...

قبل از تلاش برای بدست اوردن خواسته ها، کمی برای کسب ظرفیتشان بدویم!

اصلا ظرفیت که نباشد،خود آدم هم تباه می شود!!!







1.کمی که عمیق شوی می بینی اینکه خیلی از آرزوها و خواسته هایت را نداری، شاید به خاطر این هست که ظرفیت داشتنشان را نداشته ای...
باید اول اندازه ی خودت را بگیری و تلاش کنی اندازه ی خواسته ات شوی...
2. شاید یکی از مصادیق همین ظرفیت این باشد که می گویند طرف جنبه ی فلان چیز را نداشته
3.خیلی ها وقتی فراتر از ظرفیتشان به دست می آورند، عجیب تغییر می کنند...اصلا خاصیت انسان همین است...بی ظرفیتی بد چیزی است
4.هی کاش قبل از داشتن چیزی جنبه و ظرفیتش رو داشته باشم

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

گمشده




در طول زندگی خیلی چیزها را گم می کنیم...
اولش اضطراب است و تشویش...هر قدر آن چیزمهم تر باشد، اضطراب هم بیشتر می شود.
بعد دنبال می گردیم...همه جا را زیر و رو می کنیم...حتی جاهایی که مطمئن هستیم آنجا نمی تواند باشد.

اگر پیداشد که با خیال راحت زندگی را ادامه می دهیم...اگرهم پیدا نشد، دو حالت رخ می دهد که باز بستگی به اهمیت آن چیز دارد.
یا کلا بی خیالش می شویم و فراموش می کنیم چنین چیزی بوده و باز زندگی ر ا ادامه می دهیم و یا تا چند روز، چند ماه، حتی چندسال هنوز به آن فکر می کنیم و افسوس می خوریم و باز هم در نهایت زندگی را ادامه می دهیم...دو حالت که تهشان یکی می شود...
گمشدنی ها زیاد و متفاوت اند....از آلبوم قدیمی و کلاه حصیری و فلان کتاب و دسته کلید و کیف پول و ادرس و تلفن فلان جا گرفته تا....

تا گمشدن یک حس...
مفقودی احساس...

آن وقت است که حال تو مبهم می شود...وقتی که باید بخندی، نمی توانی....جایی که باید گریه کنی، نمی شود....
مکانی که باید سراسر وجودت پر از احساس امنیت باشد و آرامش،گم شده این احساس...نهایتا نمی شود...
آن وقت است که جایی که باید معنوی باشی و پر از احساس خوب،انگار خاموش می شوی....انگار وجودت از چیزهای دیگر پر شده...آن وقت است که گم می کنی احساست را بین آن همه شلوغی بی خود و بی فایده دل...
آن وقت است که می گویند احساست گم شده...
 به گمانم آن وقت، وقت خوبی نیست...یعنی اصلا وقت خوبی نیست...
اگر آن وقتها را جدی نگیریم ممکن است فراموش کنیم این گمشده را...و یا یک عمر حسرت....وباز ادامه ی یک زندگی با یک گمشده ی بزرگ...


خلوت کنیم دل را!

خرت و پرت هارا دور بریزیم...
احساسمان زیر همین شلوغی ها گاهی خفه می شود....گم می شود...پیدایش کنیم...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

مگر اتفاقی افتاده؟؟؟



گاهی برخی اتفاق های بی اهمیت، زندگی انسان را شدیدا تحت تاثیر قرار می دهد...
آرامشش را می گیرد و نشاط را خفه می کند در او.
در برابر این اتفاقات فقط باید اظهار بی اطلاعی کرد...باید محلشان نگذاشت...باید رد شد و پوزخند زد....
انگار اتفاقی نیفتاده اصلا...
انگار نمی بینیم...
شاید هم انگار یک طور دیگر می بینیم!


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهرنویس

آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟





باید غبار صحن تو را طوطیا کنند

 « آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند»

 

 هو هوی باد نیست که پیچیده در رواق

 خیل ملائکند رضا یا رضا کنند

 

 بازار عاشقان تو از بس شلوغ شد

 ما شاعرت شدیم که مارا سوا کنند

 

 «هر گز نمیرد آنکه دلش» جَلد مشهد است

 حتی اگر که بال و پرش را جدا کنند

 

 هر کس به مشهد آمد و حاجت گرفت و رفت

 او را به درد کرببلا مبتلا کنند

 

 دردی عظیم و سخت که آن درد را فقط

 با یک نگاه گوشه ی چشمت دوا کنند

 

 از آن حریم قدسی ات آقای مهربان

 «آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند»

 

سید حسن رستگار

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
مهرنویس

از ابولمشاغل...









۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

ابوالمشاغل


آخر هفته سراغ نخوانده هایم رفتم...و چه ساعات خوشی برایم رقم خورد....غرق شدم...غرق لذت...

دو فصل از کتاب "ابوالمشاغل" نادر ابراهیمی مانده بود...

 و این دوفصل، بهترین دو فصلی بودند که تا کنون خوانده ام...فصل 7 و 8

تقریبا بیشتر قسمتهای کتاب را خط کشیده ام...

زیباست این کتاب...خیلی زیبا

نادر ابراهیمی در ابوالمشاغل فعالیتهای کاری خود را به صورت خاطراتی با جزئیات دقیق به تصویر می کشد.

خاطراتی که آدم را عمیق به فکر فرو می برد...خاطرات مردی خستگی ناپذیر...خاطراتی با طعم عالی صداقت...

من بعد از خواندنش کمی خجالت کشیدم از خودم و کم کاریم...این که در راه فکرو اعتقاداتم، کم قدم برداشته ام...همان کم ها هم ممکن است خوب نبوده باشند...یا اصلا فعالیت نبوده باشند...

پیشنهاد می کنم حتما حتما سراغ این کتاب بروید...اگر فرصت نکردید، لا اقل فصل 7 را حتما بخوانید....خودمانی تر است...آشنا به نظر می رسد این فصل...

فصلی که مرا به ذوق آورد


کتاب خوب من...



پ.ن:


1. جلد اول کتاب به نام "ابن مشغله" هست که نخواندمش هنوز

2. قسمتهایی از کتاب را در مطالب بعدی قرار خواهم داد ان شاءالله


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

بیگانه


برایم جالب است که دنیا را از دید آدمهای مختلف با افکار متفاوت ببینم.

آن وقت است که شدیدا عمیق می شوم و لذت می برم از فکر کردن....

 همین حس و علاقه باعث شد که به سراغ کتاب "بیگانه" آلبرکامو بروم.

نوشته ی پشت کتاب که توضیحی در باره ی آن بود نظرم را جلب کرد.

" بیگانه ای انگار از دنیایی دیگر به دنیای آدمها آمده که همه چیز برایش پوچ و بی ارزش است.قهرمان داستان نه عشق سرش می شود، نه عاطفه ی مادرفرزندی، نه اعتقادات مذهبی، نه انسانیت و نه هیچ چیز دیگر......."


به نظرم یعنی یک انسان خیلی خالی، پوچ و بی هدف و در عین حال پر از افکار عجیب....

کتاب 118 صفحه بیشتر نداشت. شخصیت  اصلی داستان"مورسو" یک انسان بی تفاوت است  یا لا اقل سعی می کند خیلی بی تفاوت باشد...

هیچ چیزی برایش اهمیت و ارزش و قداست ندارد...بی هدفی موج می زند در این شخصیت...تهی است اصلا....

شاید بتوان با خواندنش به زشتی یک زندگی بی هدف و به دور از انسانیت و تفکر پی برد...

شاید با خواندنش بفهمیم گاهی ما هم "مورسو" بوده ایم بدون آنکه متوجه شده باشیم...

عاقبت "مورسو"، اعدام با گیوتن است...اوج پوچ گراییش زمانی معلوم می شود که آرزو می کند تماشاچیان زیادی برای دیدن اعدامش بیایند و با فریادهایی پر از کینه و تنفر،از او استقبال کنند...

او انگار دنیا را یک بازی می داند و خودش را هم بازیچه...

انگار نمی فهمد ارزش خودرا...وظیفه ی خود را....عجیب این جاست که انسانی با این میزان پوچ گرایی و هیچ نگری به عنوان کارمندی وظیفه شناس معرف می شود که به نظر من نوعی تقابل است.

شاید هم وظیفه شناسی درمورد کار نوعی روزمرگی برایش به حساب می آمده...

نمیدانم...

اگر بخواهی به تیرگی یک زندگی بی هدف پی ببری، می توانی به سراغ "بیگانه" بروی...

البته تاکید می کنم که باید شخص شخیص خودت پی ببری...

وگرنه کامو این دنیا را زشت معرفی نکرده...مخاطب است که آن را آنگونه که پردازش و فکر می کند، می بیند.



پ.ن:


یادم رفت بگم که یک نکته ی جالب اینجاست که زمانیکه مورسو به زندان می افتد و قضیه اعدامش حتمی است،نگران می شود و با خود فکر می کند ای کاش می شد مجازات ها را تغییر داد و کلی افکار دیگر که ناشی از ترس و نگرانی هستند، با این حال سعی می کند خودش را با حرفهای تازه ای از جنس هیچ آرام کند و این یعنی اینکه انسان حتی اگر بخواهد،نمی تواند خیلی بی تفاوت باشد...پوچ گرا ترین فرد هم نگران می شود اما تظاهر می کند به بی تفاوتی و این یعنی اوج بدبختی بشر...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس