.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مقواااا



قول داده بودم یک روز سینما برویم و از آن فیلم های کمدی ببینیم.

بلاخره بعد از یک ماه وفا کردم به الوعده و هعی کاش هرگز وفادار نبودم...

آدم دوست دارد وقتی برای دیدن یک فیلم کمدی و طنز می رود، واقعا کمدی ببیند و از ته دل بخندد و بفهمد....اصلا بفهمد و بخنددو فکر کند...

راستش تا به حال برای دیدن یک کمدی به سینما نرفته بودم و راست تر آن که اصولا وقت نمیگذارم برای دیدنشان.....

با دیدن این مثلا فیلم از خودم بدم آمد که رفتم و نشستم و دیدم وتا آخر ماندم.....
هییییییییییییییچ بود این به اصطلاح فیلم.....به قول بزرگی:) مقوااااا بود اصلا.....فیلم نبود که....

کمدی یا طنز(comedy): به موضوعات خنده دار می پردازد و داستان موضوعی شااااد دارد.
اگر انصافا این تعریف کمدی باشد،پس آن چیزی که ما دیدیم چه بود واقعا؟؟؟؟
نه داستانی،نه موضوعی،نه هدفی.....صرفا یک عده که یا نمی فهمند و یا احساس می کنند مردم نمی فهمند دور هم جمع شده بودند و به معنای واقعی کلمه ادا در می آوردند.... از کلیشه ای ترین شوخی های بی مزه گرفته تا سخیف ترین آنها....

اگر قرار است ساختن یک فیلم کار فرهنگی باشد که قرار است و اصلا باااید این طور باشد،این مقوا یک ضد فرهنگ و ضد ارزش بزرگ بود که فیلم و کارگردانی و فیلم نامه نویسی و بازیگری و اساسا فرهنگ را زیر سوال می برد...
و در تعجبم از دوستانی که با تمام وجود سعی می کردند بخندند به چیزهایی که خنده آور نبود....شاید حیفشان از بلیت به هدر رفته و وقت به هدر رفته تر می آمده....شاید هم....نمیدانم!

و در تعجبم از عده ای که به خود جرات می دهند که یک هیچ به تمام معنا و بدون معنا :) را به نمایش بگذراند....
البته حق هم دارند...خووووب فروش می رود...

هعی.....

الهی گذرتان به این مثلا فیلم ها و در حقیقت هیچ و پوچ های مسخره ی حرص درآور نخورد....





3. کمدی یا طنز (Comedy): به موضوعات خنده دار می پردازد و داستان موضوعی شاد دارد.

برگرفته شده از sepantabn.blog.ir


3. کمدی یا طنز (Comedy): به موضوعات خنده دار می پردازد و داستان موضوعی شاد دارد.

برگرفته شده از sepantabn.blog.ir

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهرنویس

هبوط


سه ماهی هست که درگیر خواندنش هستم...

قسمتهای اول کتاب را نمی توانستم بفهمم:) از بس پر بود از آرایه های مختلف و زیبایی های ادبی حرص درآور...

سخت بود راستش برای من!

اما هر چه پیش می رفتم برایم جذاب می شد کتاب...بعد دوباره می رسیدم به آن قسمتهای غیر قابل فهم و البته زیبا از نظر ادبی...

و باز صفحه های پر از نکته های خواندنی و حرفهای دلی...هنوز هم تمام نشده کتاب...نمیدانم چرا واقعا...من سرعت بالایی در خواندن دارم اما خب گاهی خسته می شوم و می رود تا چند روز بعد که دوباره بیایم سراغش....

کتاب خوبی است برای لحظه هایی که دلت می خواهد فکر کنی و سوژه ای نداری...حتی برای لحظه هایی که احساس می کنی دغدغه ای نداری و دلت دغدغه ی فکری می خواهد...

فقط توصیه می کنم حتما یک برنامه برای خواندنش داشته باشید تا مثل من 3 ماه طول نکشد و یادتان نرود هر آنچه خوانده و فهمیده اید...


شاید قسمتهایی از کتاب رو گذاشتم در مطالب بعدی.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهرنویس

مستجاب





کرم زیاد که باشد نتیجه اش این است
دعا نکردم و دیدم که مستجاب شده...


پ.ن:
خدایا شکرت

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

یک شروع جان دار!

همیشه شروع کردن لذت خاصی داشته برایم...

هر چند به پایان رساندن کاری و آن هم خوب به پایان رساندن،جان می دهد به آدم اما خب من شروع را دوست تر میدارم:)


گاهی هر چند وقت یک بار، انسان احساس می کند که چه قدر به  یک شروع نیاز دارد...

یک شروع سازنده و متحول کننده...

آن روزهایی که روزمرّگی تعریف زندگیت می شود و خسته ای از تکرار ها.

حالا اگر درست در همان روزها یک شروع جدید وارد زندگیت شود یا اینکه خودت یک شروع جدید بسازی،جان می گیری...حتی بیشتر از به انجام رساندن برخی کارها...

به این شروع ها میگویند "شروع جان دار" یا شاید هم "شروع جان بخش"،حتی می شود گفت یک "شروع جان افزا"!


امروز یکی از این شروع های بزرگ را شروع کردم:)

هم شنبه و شروع هفته و هم یک ماه جان بخش و یک شروع جان بخش تر!

خدایا شکرت!

حالا اینکه چطور می شود این انرژی اولیه را تا آخر شروع حفظ کرد،خودش داستان دارد...

التماس دعا:)



-عذرخواهم بابت تکرار پی در پی واژه ی جان بخش"شروع"؛)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهرنویس

اتفاق




گاهی انگار تمام اتفاقهای  مهم زندگی دست به دست هم داده اند تا با هم رخ بدهند...
درست در حساس ترین ثانیه ها....
آن قدر سریع رخ می دهند که خودت هم باورت نمی شود...
اینکه بتوانی در یک بازه ی زمانی کوتاه از این اتفاقهای بزرگ استقبال کنی....
اتفاقهای خیلی خیلی خوب و خیلی خیلی بد...
آن وقت است که بعد از سکون و آرامش پس از آن اتفاقهای عجیب، به خودت که می آیی می بینی نه...بزرگ شده ای....می بینی دقیقا در همین لحظات بوده که زندگی کرده ای.....قبلا شاید خواب بودی...گاهی واقعا لازم است که همه چیز با این سرعت رخ بدهد...دقیقا با همین سرعت!











۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

در طریقت ما کافریست رنجیدن...


انگار روزها منتظر شنیدن همین دو کلمه بودم...

ذره ذره ی وجودم طلب می کرد گویی آنها را...

گاهی چیزی می شنوی که دقیقا لازم است بشنوی،هدف قرار گرفته ای...اصلا انگار گوینده در آن جمع چند صد نفری فقط تو را نشانه گرفته...ذهنت را خوانده....

بعد از اینکه مدتها ژست "دل شکسته بودن" گرفته ای و به حال خودت دل می سوزانی،می فهمی که چه کلاهی سرت رفته...چه اشتباه وحشتناکی...

خودت را که بزرگ ببینی مبتلا می شوی...

از دیگران که توقع داشته باشی همین می شود...

اصلا دلیل دل شکستن ها همین "خود برتر پنداری" و "خود بزرگ بینی" هاست به نظرم...آدم وقتی خودش را خیلی بداند از دیگران متوقع می شود...انتظار دارد دیگران آن طور که او می خواهد رفتار کنند...

وقتی خودت را بشناسی و به ضعفت پی ببری می فهمی که نباید از انسانها زیاد انتظار داشت...اصلا نباید از انسانها انتظار داشت...

این می شود که می شکنی...حساس می شوی...اصلا گاهی ترجیح می دهی دیگران نقش آن آدم خوبه را بازی کنند و خودشان نباشند...همه وقتی اتفاق می افتد که "خودت را کسی بدانی"!

خودت را بشکن قبل از اینکه دیگران تو را بشکنند...اصلاخودت را بشکن تا دیگران تو را نشکنند!

هنوز در گوشم می پیچد آن دو کلمه


مرنج و مرنجان


و مرنجان که باز در آن حرفهاست...


-خودشیفتگی و منیت و خودبزرگ بینی و متوقع بودن ممنوع!




۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهرنویس

یادآوری می کنم!




پیوسته است سلسله موجها به هم
خود را شکست،هر که دل ما شکسته است....




(تصویر از کانال تلگرامی چامه)

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
مهرنویس

سربه هوا...








عطر تو دارد این هوا
سر به هواترین منم...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
مهرنویس

با جنبه!


اندازه هم چیز مهمی است...
 اگر اندازه را ندانی،قطعا ضرر خواهی کرد...اصلا گاهی خسارت به بار می آوری...
آب اگر بیشتر از گنجایش ظرف باشد،لبریز می شود...حیف می شود...می ریزد روی زمین....
رود اگر بیش از ظرفیت داشته باشد،طغیان می کند...اطرافش را نابود می کند...
انسان هم ظرفیتی دارد...اگر بیشتر از ظرفیتش داشته باشد، داشته را حیف و میل می کند...
طغیان می کند...سرکش می شود...اطرافیان را نابود می کند...

قبل از تلاش برای بدست اوردن خواسته ها، کمی برای کسب ظرفیتشان بدویم!

اصلا ظرفیت که نباشد،خود آدم هم تباه می شود!!!







1.کمی که عمیق شوی می بینی اینکه خیلی از آرزوها و خواسته هایت را نداری، شاید به خاطر این هست که ظرفیت داشتنشان را نداشته ای...
باید اول اندازه ی خودت را بگیری و تلاش کنی اندازه ی خواسته ات شوی...
2. شاید یکی از مصادیق همین ظرفیت این باشد که می گویند طرف جنبه ی فلان چیز را نداشته
3.خیلی ها وقتی فراتر از ظرفیتشان به دست می آورند، عجیب تغییر می کنند...اصلا خاصیت انسان همین است...بی ظرفیتی بد چیزی است
4.هی کاش قبل از داشتن چیزی جنبه و ظرفیتش رو داشته باشم

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

گمشده




در طول زندگی خیلی چیزها را گم می کنیم...
اولش اضطراب است و تشویش...هر قدر آن چیزمهم تر باشد، اضطراب هم بیشتر می شود.
بعد دنبال می گردیم...همه جا را زیر و رو می کنیم...حتی جاهایی که مطمئن هستیم آنجا نمی تواند باشد.

اگر پیداشد که با خیال راحت زندگی را ادامه می دهیم...اگرهم پیدا نشد، دو حالت رخ می دهد که باز بستگی به اهمیت آن چیز دارد.
یا کلا بی خیالش می شویم و فراموش می کنیم چنین چیزی بوده و باز زندگی ر ا ادامه می دهیم و یا تا چند روز، چند ماه، حتی چندسال هنوز به آن فکر می کنیم و افسوس می خوریم و باز هم در نهایت زندگی را ادامه می دهیم...دو حالت که تهشان یکی می شود...
گمشدنی ها زیاد و متفاوت اند....از آلبوم قدیمی و کلاه حصیری و فلان کتاب و دسته کلید و کیف پول و ادرس و تلفن فلان جا گرفته تا....

تا گمشدن یک حس...
مفقودی احساس...

آن وقت است که حال تو مبهم می شود...وقتی که باید بخندی، نمی توانی....جایی که باید گریه کنی، نمی شود....
مکانی که باید سراسر وجودت پر از احساس امنیت باشد و آرامش،گم شده این احساس...نهایتا نمی شود...
آن وقت است که جایی که باید معنوی باشی و پر از احساس خوب،انگار خاموش می شوی....انگار وجودت از چیزهای دیگر پر شده...آن وقت است که گم می کنی احساست را بین آن همه شلوغی بی خود و بی فایده دل...
آن وقت است که می گویند احساست گم شده...
 به گمانم آن وقت، وقت خوبی نیست...یعنی اصلا وقت خوبی نیست...
اگر آن وقتها را جدی نگیریم ممکن است فراموش کنیم این گمشده را...و یا یک عمر حسرت....وباز ادامه ی یک زندگی با یک گمشده ی بزرگ...


خلوت کنیم دل را!

خرت و پرت هارا دور بریزیم...
احساسمان زیر همین شلوغی ها گاهی خفه می شود....گم می شود...پیدایش کنیم...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس