.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «احساسات» ثبت شده است

من یک متظاهرم!


پر از خنده ام و انرژی...دلم می خواهد فریاد بزنم...بلند بلند بخندم....می بینمش...

حالش خوب نیست...حوصله ی من و انرژی ام را هم ندارد....اگر انگونه باشم که هستم فرار می کند....ناراحت تر می شود حتی‌...می شوم یکی مثل خودش...لبخند کمرنگ و جدی البته....

پر از دردم،پر از بغض،از آن حال هایی که وقتی دلت برای خودت می سوزد آن شکلی می شوی...پر از گریه اصلا...پر از توقع و انتظار.....پر از "حرف های نگفته"...می بینمش....

می فهمم تحمل من و حالاتم را ندارد...محل نمی دهد در این صورت....از "بی محلی" می ترسم.....هنوز نرسیده ام به او لبخند میزنم،با انرژی سمتش می روم...انگار نه انگار!

دردم از درون می کشد مرا....رهایم نمی کند.....دیوانگی ام را که می بیند ارام می شود....بعد از رفتن او اما من می مانم و احساسم....احساسی که زیر پای خودم لِه شده!


تظاهر می کنم!

به ان چه نیستم....

و ضربه می زنم

به آن چه هستم....

شاید در دلم اسمش را بگذارم فداکاری!اینکه بقیه چه گناهی دارند که جور احساست را بکشند حتی اگر مقصر باشند؟!

شاید هم از رها شدن و تنهایی می ترسم....

تظاهر می کنم!

جمع می شود دردها و عقده ها....و روزی "بوووووووممممم"

روزی که دیگر نتوانم تظاهر کنم!





پ.ن

متظاهر نباشید حتی اگر مجبورید....

مدیون خودتان و احساستان نشوید...

از من نصیحت...از شما....

هر طور صلاح است

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهرنویس

گمشده




در طول زندگی خیلی چیزها را گم می کنیم...
اولش اضطراب است و تشویش...هر قدر آن چیزمهم تر باشد، اضطراب هم بیشتر می شود.
بعد دنبال می گردیم...همه جا را زیر و رو می کنیم...حتی جاهایی که مطمئن هستیم آنجا نمی تواند باشد.

اگر پیداشد که با خیال راحت زندگی را ادامه می دهیم...اگرهم پیدا نشد، دو حالت رخ می دهد که باز بستگی به اهمیت آن چیز دارد.
یا کلا بی خیالش می شویم و فراموش می کنیم چنین چیزی بوده و باز زندگی ر ا ادامه می دهیم و یا تا چند روز، چند ماه، حتی چندسال هنوز به آن فکر می کنیم و افسوس می خوریم و باز هم در نهایت زندگی را ادامه می دهیم...دو حالت که تهشان یکی می شود...
گمشدنی ها زیاد و متفاوت اند....از آلبوم قدیمی و کلاه حصیری و فلان کتاب و دسته کلید و کیف پول و ادرس و تلفن فلان جا گرفته تا....

تا گمشدن یک حس...
مفقودی احساس...

آن وقت است که حال تو مبهم می شود...وقتی که باید بخندی، نمی توانی....جایی که باید گریه کنی، نمی شود....
مکانی که باید سراسر وجودت پر از احساس امنیت باشد و آرامش،گم شده این احساس...نهایتا نمی شود...
آن وقت است که جایی که باید معنوی باشی و پر از احساس خوب،انگار خاموش می شوی....انگار وجودت از چیزهای دیگر پر شده...آن وقت است که گم می کنی احساست را بین آن همه شلوغی بی خود و بی فایده دل...
آن وقت است که می گویند احساست گم شده...
 به گمانم آن وقت، وقت خوبی نیست...یعنی اصلا وقت خوبی نیست...
اگر آن وقتها را جدی نگیریم ممکن است فراموش کنیم این گمشده را...و یا یک عمر حسرت....وباز ادامه ی یک زندگی با یک گمشده ی بزرگ...


خلوت کنیم دل را!

خرت و پرت هارا دور بریزیم...
احساسمان زیر همین شلوغی ها گاهی خفه می شود....گم می شود...پیدایش کنیم...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس