.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

۱۲ مطلب با موضوع «معرفی کتاب» ثبت شده است

از ابولمشاغل...









۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

ابوالمشاغل


آخر هفته سراغ نخوانده هایم رفتم...و چه ساعات خوشی برایم رقم خورد....غرق شدم...غرق لذت...

دو فصل از کتاب "ابوالمشاغل" نادر ابراهیمی مانده بود...

 و این دوفصل، بهترین دو فصلی بودند که تا کنون خوانده ام...فصل 7 و 8

تقریبا بیشتر قسمتهای کتاب را خط کشیده ام...

زیباست این کتاب...خیلی زیبا

نادر ابراهیمی در ابوالمشاغل فعالیتهای کاری خود را به صورت خاطراتی با جزئیات دقیق به تصویر می کشد.

خاطراتی که آدم را عمیق به فکر فرو می برد...خاطرات مردی خستگی ناپذیر...خاطراتی با طعم عالی صداقت...

من بعد از خواندنش کمی خجالت کشیدم از خودم و کم کاریم...این که در راه فکرو اعتقاداتم، کم قدم برداشته ام...همان کم ها هم ممکن است خوب نبوده باشند...یا اصلا فعالیت نبوده باشند...

پیشنهاد می کنم حتما حتما سراغ این کتاب بروید...اگر فرصت نکردید، لا اقل فصل 7 را حتما بخوانید....خودمانی تر است...آشنا به نظر می رسد این فصل...

فصلی که مرا به ذوق آورد


کتاب خوب من...



پ.ن:


1. جلد اول کتاب به نام "ابن مشغله" هست که نخواندمش هنوز

2. قسمتهایی از کتاب را در مطالب بعدی قرار خواهم داد ان شاءالله


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

بیگانه


برایم جالب است که دنیا را از دید آدمهای مختلف با افکار متفاوت ببینم.

آن وقت است که شدیدا عمیق می شوم و لذت می برم از فکر کردن....

 همین حس و علاقه باعث شد که به سراغ کتاب "بیگانه" آلبرکامو بروم.

نوشته ی پشت کتاب که توضیحی در باره ی آن بود نظرم را جلب کرد.

" بیگانه ای انگار از دنیایی دیگر به دنیای آدمها آمده که همه چیز برایش پوچ و بی ارزش است.قهرمان داستان نه عشق سرش می شود، نه عاطفه ی مادرفرزندی، نه اعتقادات مذهبی، نه انسانیت و نه هیچ چیز دیگر......."


به نظرم یعنی یک انسان خیلی خالی، پوچ و بی هدف و در عین حال پر از افکار عجیب....

کتاب 118 صفحه بیشتر نداشت. شخصیت  اصلی داستان"مورسو" یک انسان بی تفاوت است  یا لا اقل سعی می کند خیلی بی تفاوت باشد...

هیچ چیزی برایش اهمیت و ارزش و قداست ندارد...بی هدفی موج می زند در این شخصیت...تهی است اصلا....

شاید بتوان با خواندنش به زشتی یک زندگی بی هدف و به دور از انسانیت و تفکر پی برد...

شاید با خواندنش بفهمیم گاهی ما هم "مورسو" بوده ایم بدون آنکه متوجه شده باشیم...

عاقبت "مورسو"، اعدام با گیوتن است...اوج پوچ گراییش زمانی معلوم می شود که آرزو می کند تماشاچیان زیادی برای دیدن اعدامش بیایند و با فریادهایی پر از کینه و تنفر،از او استقبال کنند...

او انگار دنیا را یک بازی می داند و خودش را هم بازیچه...

انگار نمی فهمد ارزش خودرا...وظیفه ی خود را....عجیب این جاست که انسانی با این میزان پوچ گرایی و هیچ نگری به عنوان کارمندی وظیفه شناس معرف می شود که به نظر من نوعی تقابل است.

شاید هم وظیفه شناسی درمورد کار نوعی روزمرگی برایش به حساب می آمده...

نمیدانم...

اگر بخواهی به تیرگی یک زندگی بی هدف پی ببری، می توانی به سراغ "بیگانه" بروی...

البته تاکید می کنم که باید شخص شخیص خودت پی ببری...

وگرنه کامو این دنیا را زشت معرفی نکرده...مخاطب است که آن را آنگونه که پردازش و فکر می کند، می بیند.



پ.ن:


یادم رفت بگم که یک نکته ی جالب اینجاست که زمانیکه مورسو به زندان می افتد و قضیه اعدامش حتمی است،نگران می شود و با خود فکر می کند ای کاش می شد مجازات ها را تغییر داد و کلی افکار دیگر که ناشی از ترس و نگرانی هستند، با این حال سعی می کند خودش را با حرفهای تازه ای از جنس هیچ آرام کند و این یعنی اینکه انسان حتی اگر بخواهد،نمی تواند خیلی بی تفاوت باشد...پوچ گرا ترین فرد هم نگران می شود اما تظاهر می کند به بی تفاوتی و این یعنی اوج بدبختی بشر...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

یک نماز خوب (2)

-من چه کار کنم از نماز خواندن لذت ببرم؟

-پس کی میخواهی ادم بشوی؟

-یعنی چه؟ لذت نبردن چه ربطی به ادم شدن دارد؟

-اگر کسی بخواهد ادم بشود باید در ابتدا با نفس خودش مبارزه کند و این کار در ابتدا لذت بخش نیست.

خداوند هم در ابتدا عبادتی را طراحی کرده و به تو پیشنهاد داده که از آن لذت نبری!

طبیعتا تکراری بودن نماز، لذتش را از بین می برد...خدا خواسته است که تو در جریان سختی ها و تلخی های این امر تکراری، آدم شوی، رشد کنی و بالا بروی.اگر در ابتدای راه بخواهی از نماز خواندن لذت ببری که رشد پیدا نمی کنی!!!!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

یک نماز خوب(1)

 


چند وقت پیش بی هدف در کتابفروشی می گشتم که این کتاب رو یافتم.
یعنی نظرم را جلب کرد.
یک عنوان خوب و وسوسه کننده و یک استاد عالی..
چون قبلا با استاد علیرضا پناهیان از طریق سخنرانی هاشون اشنا شده بودم، بیشتر مشتاق شدم این کتاب رو بخرم.
البته برنامه نداشتم که مثلا حتما در تاریخ مشخصی بخوانمش...اما وقتی در فراغتم سراغ این کتاب رفتم واقعا لذت بردم...
اگر تا به حال به سخنرانی های اقای پناهیان گوش داده باشی سریعا متوجه یک نظم در روند موضوع میشی..یک نظم شیرین که ذهنت و روحت رو با موضوع همراه می کنه و این نظم در این کتاب به بهترین شکل ممکن وجود داشت...

در این کتاب یک سیر مشخص برای خواندن یک نماز خوب ترسیم شده.
مرحله اول تمرین برای خواندن یک نماز مودبانه
دوم تمرین برای خواندن یک نماز متفکرانه
و سوم تمرین برای خواندن یک نماز عاشقانه(با احساس قلبی)
 و نمازی که این سه ویژگی را توام باهم داشته باشه میشه یک نماز خوب
نثر کتاب چون برگرفته از سخنرانی اقای پناهیان هست شیرینی خاص خودش را داره.
تصویر و یا متن چند قسمت جالب از کتاب رو قرار خواهم داد.
بسیار پیشنهاد میکنم این کتاب خونده بشه....حتی کسایی که تا حالا سراغ این موضوعات نرفتند و خوششون نمیاد از این طور کتابها...
کتاب کوچکی هست و متن اصلی بدون فهرست حدودا 170 صفحه کوچک بیشتر نیست...
از دستش ندیم!!!!
پ.ن:
تصمیم دارم هر چند وقت یکبار نگاهی به این زیبا کتاب بیندازم:)
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهرنویس

رویای نیمه شب


بالاخره خواندمش...
تیزرش را که دیدم کمی ترغیب شدم تا بخوانم...
کتاب خوبی بود...
اخرش مثل داستانهای دوران کودکی ام به خوبی و خوشی به پایان رسید...
پایان شیرین...
قبلا با دیدن تیزر کتاب احساس می کردم داستان ماجرایی تر باشد و کمی جذاب تر...
اعتقاد قوی شخصیتهای داستان به امام زمان(ع) را دوست داشتم...
و انقلابی که درون هاشم،شخصیت اصلی داستان اتفاق افتاد(شاید از جهاتی شخصیت اول باشد).
و اخرش که طالب حقیقت به حقیقت رسید...
اما نمیدانم چرا انتظار داشتم کمی داستان پیچیده تر و غیرقابل حدس باشد....



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

نون والقلم(1)

حسن اقا گفت:((اخر ارسطو هم در جهانگشایی اسکندرشرکت داشت،نظام الملک هم وزارت کرد،بیرونی هم دنبال محمود رفت هند و خلیفه ی بغداد را به دستور خواجه نصیر لای نمد مالیدند. راجع به اینها چه می گویی؟وهزاران نفر دیگر که خودت بهتر از من می شناسی.))

میرزا اسدالله گفت:((هر کدام از این حکما که شمردی، با همه ی حکمتشان ادمی بوده اند مثل همه ی ادمها.معصوم نبوده اند.همه شان گناهی کرده اند و کفاره ای داده اند.ارسطو منطق را گذاشت تا جانشینان شاگردش، فصیح و بلیغ،عذر گناهان او را بخواهند.

بیرونی به اب "ماللهند" خون ان همه هندو را که محمود کشت، از دست های خودش شست و خواجه نصیر خیلی سعی کرد در کتاب اخلاق خودش غسل بکند و.......

همه ی اینها که شمردی در نظر من طفیلهای قدرت اند.کنه هایی زیر دم قاطر چموش قدرت چسبیده.ان هم قدرتی که بناش بر ظلم است، نه قدرت حق.قدرت حق در کلام شهداست. به همین دلیل من تاریخ را  از دریچه چشم شهدا می بینم. از دریچه چشم مسیح و علی و حلاج و سهروردی؛ نه از روی نوشته زرنگار حکمای به حکومت رسیده که انوشیروان ادمی را عادل نوشته اند با ان همه سرب داغی که به گلوی مزدک ها ریخت.))

حسن اقا گفت:(( پس تو به دنبال معصوم می گردی؟))

میرزا اسدالله گفت:((چه می شود کرد؟ هرکسی دنبال چیزی می گردد که ندارد.))

نون والقلم،ص 141

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهرنویس

نون والقلم


جلال آل احمد یکی از پرکارترین نویسنده های ایرانی هست و دارای یک سبک خاص در نثر.
در این اثر تلاش می کند اوضاع سیاسی و اجتماعی جامعه خودش را با یک داستان بلند بازگو کند.
در واقع در این داستان جلال عملکرد برخی روشنفکران و قلم به دستان جامعه رو مورد انتقاد قرار داده.
وقتی کتاب را می خوانی با دوگروه روشن فکر  وقلم به دست اشنا می شوی(در این داستان دو میرزا بنویس هستند)،یک دسته کسانیکه با اعتقاد و عمل به اعتقادشان روزگار می گذرانند و در این راه به خاطر ایمانی که دارند با دشواریهای زیادی روبرو می شن و دسته ی دیگر که هیچ چیز به اندازه ی منفعت خودشان برایشان اهمیت نداره و حاضرند برای بدست اوردن یک موقعیت بهتر دست به هر کاری بزنند؛کتاب نکته ی جالبی رو یاد اور شده، اینکه این افراد در توجیه کار خودشون این طور می گن که:برای رسیدن  به یک هدف عالی باید از حمایت کسی که قدرت داره برخوردار بشن.
اما نکته ی قابل توجه این جاست که هر دو دسته خودشون رو مدافع ازادی میدونن.
نتیجه ای که جلال ال احمد از داستانش می گیره اینه که راه حل اصلی برای رفع این روند و حل نابسامانی ها و بی عدالتی های جامعه، خود مردم هستند و خودشون باید تلاش کنند تا به اگاهی و بینش کافی برسند و در نهایت سرنوشت خودشون رو تغییر بدن.
یعنی مردم تا به اون بینش و اگاهی لازم نرسند هیچ وقت نمی تونن وضع زندگی فلاکت بار خودشون رو تغییر بدن و این روشنفکران و متصدیان هم نمی تونن به دادشون برسن....
کتاب بسیار جالبی هست، اینکه می تونه واسه ی انسان دغدغه سازی بکنه، انسان رو به فکر فرو ببره و در نهایت به حرکت و تلاش برای روشن بینی و اگاهی مجبور کنه.
خیلی از صحبتهای یکی از این میرزا بنویسها که گفتم از سر اخلاص و عمل کار می کرد خواندنی و قابل تامله که در پستهای بعدی با عنوان نون والقلم قرار خواهم داد ان شاالله...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

باور داشته باش....

"انسانهایی که به دنبال دیده شدن نیستند، بیشتر دیده می شوند..

انسان هایی که به دنبال شنیده شدن نیستند، بیشتر شنیده می شوند...

انسانهایی که به دنبال کسب تحسین دیگران نیستند، بیشتر مورد تحسین قرار می گیرند...

انسانهایی که به دنبال تحت تاثیر قرار دادن نیستند،بیشتر ما را تحت تاثیر قرار می دهند...

و بلاخره انسانهایی که به دنبال کسب تایید دیگران نیستند،بیشتر مورد تایید و پذیرش قرار می گیرند..."

"مسعود لعلی"

این جملات رو از کتاب " ما به دنیا امده ایم تا ان را تغییر دهیم" اثر مسعود لعلی نوشتم، نهمین مجموعه از سری کتابهای "شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید".

خیلی وقت پیش خوندم این کتاب رو...

اما جملات بالا واقعا جملات طلایی هستند...بنده خودم به وضوح تحقق این نکته ها رو در روابط با اطرافیانم دیدم...

بعضی وقتها، زمانیکه با یک شخص روبرو می شی و باهم مشغول صحبت کردن ،اگر هیچ چیز رو نشه از شخصیت اون فرد فهمید و هر چقدر هم که دارای زوایای پنهان شخصیتی باشه و نخواد خود اصلیش رو نشون بده، یک نکته شخصیتی خیلی واضح و مبرهن نمایان میشه و اون میزان اقتدار و تاثیر پذیری یا تاثیر گذاری فرد هست...

برخی زمانی که صحبت می کنن قشنگ معلومه که چقدر برای حرفایی که میزنن فکر کردن و پای حرفشون می ایستند.... یعنی موضع گیری می کنن... نمیشه راحت درونشون نفوذ کرد.... یه جور اقتدار دارن...

برخی هم که باری به هر جهت.... یک حرفی میزنن ولی پایبند اون نیستند...در برابر افراد یکم قوی تر از خودشون حالا از هر لحاظ سریع می شکنن و تسلیم می شن....

تجربه حداقل به من نوعی ثابت کرده افراد دسته ی اول جذاب تر هستند،اعضای گروه روی این افراد حساب می کنند و برای نظراتش احترام قائلند...

امیدوارم سوء تفاهم نشه....منظور من از افراد دسته ی اول یک سری انسان لجوج و بی منطق نیست....کسی هست که حرف حق رو می پذیره و تلاش داره به حق برسه....به فکر اصلاح عقائدو افکار اشتباهش هم هست... اما در عین حال سست نیست....محکمه....

حرفی رو برای خوشامد دیگران نمی زنه....این خیلی نکته ی مهمیه به نظرم... اینکه اقاجان برای خوشامد دیگران نه حرف بزنی و نه حرف بنویسی ونه ....

این کتاب هم در رابطه با نظریه اقتدار صحبت می کنه و داستانهایی در مورد افراد تاثیرگذار و تاثیر پذیر داره...

این تاثیرپذیری می تونه از دو منبع باشه:1.افراد 2.شرایط و رویدادها

نویسنده معتقد هست: "این کتاب حکایت انسانهایی است که نه تنها مقهور و مغلوب افراد و شرایط نشده اند،بلکه توانسته اند با اتکا به ظرفیت ها ومنابع درونی خود،رهبری تغییرات مثبت و مفید را در دنیای خود و افراد جامعه بر عهده بگیرند و مظهر و نشانه ای باشند بر اراده انسانی و بیانگر این حقیقت که یک فرد دارای چه درجات بالایی از عظمت روان و زیبایی روح است."

باید دوباره بخونمش...

باید یاد بگیرم تواضع با خود کم بینی فرق داره...

گاهی همین به اصطلاح تواضعها خیلی به من ضربه زده...

باید یاد بگیرم برای خوشامد دیگران حرفی رو نزنم...دنبال دیده شدن نباشم....یاد گرفتنش شاید زیاد سخت نباشه....اما عمل بهش انصافا مشکله...

یا رب مددی



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
مهرنویس

شاگردقصاب


 

 

 

 

نام کتاب:شاگردقصاب

نویسنده:پاتریک مک کیب

مترجم:پیمان خاکسار

افتخارات:نامزد بوکر،برنده ی جایزه ی ادبی ایریش تایمزو...

 

اهل خواندن رمانهای خارجی نیستم،اصولا تا چندماه پیش کلا انسان رمان خوانی نبودم...

اما خب چند ماهی میشه که دنبال رمانهای خوب می گردم تا بخونم....

بعد از خوندن حدودا 6 رمان خوب ایرانی و 3 رمان خارجی تصمیم گرفتم بار چهارم هم یک رمان خارجی بخونم...از اونجایی که خواننده ی مبتدی هستم، صرفا برای اشنایی با نویسنده ها و شیوه ی نگارش و ترجمه ی مترجم ها و اصولا اشنایی با ساختمان رمان های خارجی تصمیم گرفتم اولین انتخابم رو  بخرم وبخونم...

شاگرد قصاب

اسمش رو  دوست داشتم....تصویر روی جلد هم به نظر جالب می اومد...کتاب رو باز کردم...شروع کردم به خوندن....داستان از زبان یک پسر بچه بود...

پشت کتاب هم خوندم...گزیده ی جالبی بود....البته قیمت رو هم نگاه کردم...

بلاخره شروع به خوندن کردم.....خب اولش زیاد جذب داستان نشدم....

به گمانم اواسط کتاب تازه متوجه شدم که شخصیت اصلی داستان یک بیمار روانی هست... و دنیا و اون چیزهایی رو که می بینه از دریچه چشم یک بیمار روانیه...

اما جالب اینجاست که من اصلا شک نکرده بودم به سلامت روانی این پسربچه...

فکر می کردم نهایتا شاید عقده روانی داشته باشه....یعنی فکر نمی کردم تا این حد روان پریش باشه...

همون طور که گفتم داستان و در واقع اتفاقاتی که رخ میده از زبان یک پسربچه مبتلا به بیماری روانی هست و شاید جذابیتش به خاطر همین نوع تعریف کردن باشه....یعنی به شما این فرصت رو میده که اتفاقات رو به عنوان یک فرد روانی ببینید وتفسیر کنید...

لازم به یاداوریه که چون رمان خوان حرفه ای نیستم مسائلی که عایدم میشه شاید زیاد قابل توجه نباشه...یا شاید صرفا یک کتاب واسم جذابیت داشته باشه نه یک نکته ی خاص.....در صورتیکه نویسنده کلی زحمت کشیده تا در خلال داستان نکته ها روشن کنه...

بعضی کنایه های ریز این پسر بچه رو خیلی دوست داشتم....انگار در نظر اون سایر ادم ها دیوانه اند و کارهاشون مسخره...

یک قسمت از داستان وقتی این پسر از خونه فرار میکنه پشیمون میشه و به خاطر مادرش تصمیم میگیره که برگرده خونه...برای مادرش یک هدیه ی لوح مانند می خره، روی این هدیه که از جنس چوب هست حک شده:هر جا سرگردان باشی،عشق مادر نعمت است.

این جمله رو خیلی دوست داشتم،وقتی به شهرشون بر می گرده متوجه میشه که مادرش در رودخونه غرق شده....

قسمت جالب دیگر کتاب:

وقتی می رسیدم خانه هوا روشن شده بود و مسخره بود اگر می خواستم بروم به رختخواب،برای همین کنار بابا می نشستم و به چیزهای مختلف فکر می کردم،یکی اش اینکه ادم های لال چون نمی توانند داد بزنند احتمالا توی شکمشان سیاه چاله دارند.....

سادگی متن کتاب بیش از هر چیز برای من جالب بود واینکه با خوندنش باور می کردی که از زبان یک پسر بچه هست،نکته ی دیگه این که چون پدر این پسر فرد محترمی نبود، مردم برای سایر اعضای خانواده هم احترامی قائل نبودند و همین باعث تشدید فشار روانی روی پسرک می شد، شاید با خوندن این کتاب بشه تغییری در نگاه خودت ایجاد کنی....

برخی جملات دوست داشتنی کتاب:

-تمام چیزهای زیبای این دنیا دروغ هستند،اخر سر هیچ ارزشی ندارند...

-تو که نمیدونی تو دل سوراخ سوراخ لالها چی میگذره خانم نوجنت،می دونی؟

یک قسمت از کتاب این پسر بچه دزدکی وارد خونه ی یکی از خانواده های متمول و محترم محل میشه و این طور توصیف می کنه:انها هم مثل خانواده ی نوجنت دما سنج داشتند...هوای خوب را نشان می داد.عجب هواسنجی بود.بهم لبخند زد و دستش رو با پیشبندش پاک کرد و گفت:سلام فرنسی.بعد ابروی این جا چی میخوای بالا رفت.پایم را گذاشتم لای در تا یک وقت وسط حرفم در را توی صورتم نبندد.باران حالا ور شده بود و توی چشمم بود و می رفت روی اعصابم...

در این قسمت کتاب خیلی خوب حسرت رو در چشمهای فرنسی(شخصیت اصلی داستان) دیدم، خصوصا اونجایی که میگه دما هوای خوب را نشان می داد.و اونجا که میگه باران شور شده بود...

در این کتاب به وفور از کامیک بوک ها یاد شده چون فرنسی شخصیت های مختلف رو با اون ها تطبیق میده،نام کتاب هم برگرفته از موسیقی معروف شاگردقصاب هست.

ان شاالله که بتونم بیشتر بخونم وبیشتر بفهمم...

به امید ان روز...


 
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهرنویس