31مرداد است،یعنی چیزی نمانده تا شروع ترم جدید....
اما خیلی کارهای انجام نشده مانده....
اگر می شد می گفتم نمی فهمم چرا هیچ وقت آن چیزی نمی شود که می خواهم....
اما می فهمم مشکل از کجاست...
مشکل خودبنده هستم.....
اینجانب بی برنامه....
یعنی با برنامه های فراوان در ذهن و بی برنامه های فراوان در عمل.....
از دوران دبستان یادم می اید که چقدر خردادماه و امتحانهای اخر سال برایم شیرین بودند....به امید تابستان و فراغت و .... درس می خواندم و کارهای مختلفی که می شود در این سه ماه انجام داد به ذهنم خطور می کرد....
تقریبا تا حالا هم این افکار وجود داشته اند...البته الان واقع بین تر شده ام.... درنتیجه برنامه های کمتری در ذهنم نقش می بندد....
شاید هم این یک قانون باشد که زمانیکه سرت شلوغ است و وقت نداری کلی امور جذاب به ذهنت می رسد و لحظه شماری می کنی تا در فراغت انجام دهی،اما وقتیکه دقیقا بیکاری و در فراغت به سر می بری چشمه ی ذوق خشک می شود و هیچ نکته ای به ذهنت نمی رسد...
اما طی این سالها یک نکته برایم کاملا روشن است و آن اینکه باید برنامه ایی را که در ذهن داری روی کاغذ بیاوری!
یعنی اول باید واقع بین بود
بعدشرایط را در نظر گرفت
برنامه را روی کاغذ نوشت
هدف مشخص شود و یک برنامه بلندمدت را در نظر گرفت و ان را به قسمت های کوچک تقسیم کرد....یعنی مثلا بگی من تا پایان این سه ماه باید 6 کتاب خوب بخونم،بعد حالا مشخص کنی هر ماه چند کتاب و بعد هر هفته چه قدر و بعد هر روز چند صفحه...
اگر هم برنامه به خوبی پیش رفت برای خودت جایزه در نظر بگیری...
من این مراحل رو چند بار امتحان کردم وبه نتیجه رسیدم... بیشتر در امور تحصیلی بوده...نیاز به پشتکار و جدیت داره...
اما برای تعطیلات تابستون نتونستم زیاد موفق باشم در برنامم...
و باز علت اصلی خودم هستم...
باز هم خدا روشکر که ریشه ی مشکلم رو می دونم...
اما...
بایدعملی کنم برنامه هایم را...
حداقل در این چند هفته ی باقی مانده....
کارهای باقی مانده را باید به قسمت های کوچک تقسیم کنم و انجام دهم در روزهای پیش رو.....
باید برنامه داشته باشم....
تابستان با برنامه ی من!!!