.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارامش» ثبت شده است

مگر اتفاقی افتاده؟؟؟



گاهی برخی اتفاق های بی اهمیت، زندگی انسان را شدیدا تحت تاثیر قرار می دهد...
آرامشش را می گیرد و نشاط را خفه می کند در او.
در برابر این اتفاقات فقط باید اظهار بی اطلاعی کرد...باید محلشان نگذاشت...باید رد شد و پوزخند زد....
انگار اتفاقی نیفتاده اصلا...
انگار نمی بینیم...
شاید هم انگار یک طور دیگر می بینیم!


۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
مهرنویس

هر انچه تو بخواهی...




قُل لَنْ یُصیبَنا اِلاّ ما کَتَبَ اللهُ لَنا هُوَ مَوْلنا وَ عَلَی اللهِ فَلْیَتَوَّکَّلِ الْمُؤمِنُونَ.

بگو هرگز جز انچه خدا خواسته به ما نخواهد رسید،اوست مولای ما و اهل ایمان در هر حال بر خدا توکل خواهند کرد.


(سوره توبه، آیه۵۱)

آن روزها چقدر ارامم می کرد این آیه....

روزهای پر استرسی که نمی دانی دقیقا باید چه کرد....

اما وقتی ته دلت محکم باشد که ولی داری، آن هم چه ولی و سرپرستی، آن وقت است که ارام می شوی....

دلت که محکم باشد،دیگر از انتخابت نمی ترسی.... راستش دلت که محکم باشد حتی اگر تمام عالم در برابرت صف بکشند،نمی هراسی...محکمی....

چه قدر لذت بخش و شیرین است این آیه برایم....

و چه قدر دور شده ام از آن....

چه قدر فراموشکار شده ام...

برای اثبات دوری و فراموشی لازم نیست حتما متن ایه و ترجمه اش را فراموش کرده باشی.... شاید کاملا هم حفظ باشی....

همین که گاهی نگرانم، استرس بیهوده دارم، همین ترسهای الکی، تردید هایی که مانع حرکتم می شوندو.... همه وهمه سند فراموشی این آیه هستند....

همین حرصهایی که می خورم، همین حسرتهای بی فایده، سکونم، تردیدم،پس رفتنم....

تابلوی زشت خودسری من....

یادم رفته ولی دارم....

مولای من!
دلم آرامش می خواهد....آرامشی از جنس خودت...
دلم را محکم کن....




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
مهرنویس