مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

یاحق

خوش امدی،زکجا می رسی بیا بنشین
بیا که می دهمت بر دو دیده جا ،بنشین

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۰ اسفند ۰۳، ۱۱:۲۶ - سین میم
    چرا؟
نویسندگان

این جا را خیلی دوست دارم

اما دیگر نمی نویسم

چیزی برای گفتن ندارم

ممنونم از همراهی چندساله تان

اینکه می خواندید برایم خیلی ارزشمند بود

گفتم بگویم که هر چندوقت یک بار چک نکنید

باز هم تشکر

 

 

  • مهرنویس

 

قبل ترها احساس می کردم آدمی هستم که هر روز و حتی طی روز، ممکن است از نظر روحی وخلقی دست خوش تغییرات فراوان بشوم و این تغییرات، روابطم با دیگران را تحت تاثیر قرار بدهد.

خوب که نگاه می کنم می بینم همین است، بله! دچار نوسانات می شوم، اما به اصولم در ارتباط با دیگران پای بندم. 

شخصیت افراد برایم با اهمیت است و احترامشان را حفظ می کنم، حتی در بدترین شرایط روحی، حتی اگر آن شخص عامل ایجاد چنین شرایطی باشد. 

خط قرمزهایم سرجایش هستند، حتی اگر گمانم در مورد "مودی" بودن خودم صادق باشد.

اما از بد روزگار، با افرادی مجبور به تعاملم(نه اشخاص نزدیک زندگی ام) که اغلب بنا به دلایلی نامعلوم، تعامل زننده و سردی دارند.

در این مواقع، خوب که فکر می کنم می بینم من که این آدم را مدت هاست ندیده ام و کاری نکرده ام که لایق چنین برخوردی باشم، بعد که به عقب بر می گردم متوجه می شوم چقدر تکرار شونده ست این رفتارهای بی دلیل.

سعی می کنم درک کنم طرف مقابل را...

احتمالا درگیر مشکلی سخت است، حال روحی اش خوب نیست،از من خوشش نمی آید،دل گیر است بنا به دلایلی که من نمی دانم، شاید هم در دل یا ذهنش با من می جنگد و چالش می سازد، ده ها علت ممکن است وجود داشته باشد که من آگاه نیستم به آن ها... 

اما این جنس از تعامل برای منی که در دایره ی افراد نزدیک در زندگی شان نیستم بی معنی ست. 

اگر مشکلی داری بگو، نمی خواهی مرا ببینی شرایطش را ایجاد نکن، این اداها دیگر چیست بنده ی خدا؟ یا بندگان خدا؟! 

درست است که حالا بعد از گذشت چندسال ارتباط با این دسته از آدم ها کم تر خودم را اذیت می کنم، اما این را هم می دانم که دانستن این چیزها، باعث نمی شود بالکل بی خیال تعامل بی حساب و کتابشان شوم و آزرده نشوم، نه... 

آزرده می شوم، می رنجم، سکوت می کنم و بی محلی در برابر بی محلی‌ شان،اما شدت این رنجش کمتر است هر بار... 

با این حال هر بار دلم می خواهد دکمه ی حذفشان را بزنم و برای همیشه راحت شوم از تجربه ی مزخرف ارتباط با آنها .... اما افسوس که نمی شود. 

پ. ن

مودیون(عنوان اولیه مودیون بود):آدم هایی که در تعاملشان با افراد تعادل ندارند و بی دلیل خیلی مهربان و بیشتر بی دلیل خیلی سرد و نامحترمانه برخورد می کنند،آدم هایی که درگیر ذهنیات خود راجع به افرادند و نمی بینند واقعیت ها را و حالت و مودشان منطبق  با ذهنیت معیوبشان است،به عبارت دیگر آدم های طالب احترام همیشگی که دیگران را لایق این احترام همیشگی نمی دانند، اگر ندیدید یا متوجه نشدید چه گفتم و حسم منتقل نشد، خوشا به حالتان، از این انسانهای سمی به دورید. دستی هم به سر من بکشید شاید نجات پیدا کنم از تحمل این جنس تعاملات. 

 

و پناه می برم به خدا، کسی چه می داند، شاید من هم جزو این دسته باشم وخودم ندانم،آگاهم کن به رفتارم خدا، به عیوبم و عاملم کن برای رفعشان. 

یاد پروفایل توافتادم:آن قدر وقت برای اصلاح خود بگذارید که فرصت مشغولیت برای بررسی عیوب دیگران را نداشته باشید(مضمونش) 

و یاد کتاب "نیمه تاریک وجود" که می گوید عیب هایی که در دیگران می بینیم، نشان دهنده ی عیوب خودمان هستند یا خصلت های بالقوه ای که از آن ها فراری هستیم اما در درون خودمان داریم،آگاه که شدیم از وجودشان باید بپذیریمشان و بدانیم آدم ها مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها هستن و انگشت اشاره سمت دیگران نگیریم. 

لذا این حرف ها که می نویسم برای مبرا کردن خودم از این ایرادات نیست فقط حرف دل است. هرچند در پاراگراف های اول ممکن است این طور به نظر برسد که خودم را جدا از این دسته می دانم، اما از عمق وجودم باور دارم که من هم می توانم مودی و حتی بدتر باشم، تلاش کرده ام که نباشم. 

 

پ.ن تر:

تیر 1403 نوشته بودم این را،منتشر نکردم

کانالی هم در ایتا زده بودم که بگویم ازین به بعد انجا سربزنید شما دوستان به اندازه ی انگشتان دو دست و قدم رنجه نکنید و در دسترس تر باشد احوالات من برایتان.اما بنا به دلایلی که الان هم پررنگ هستند صرف نظر کردم.داشتم ان کانال کذایی را چک می کردم که برخوردم به این مطلب،با حال اکنون هم سازگار است عجیب و متاسفانه

 

  • مهرنویس

این بار به جای اینکه غر بزنم برایتان، آمده ام کمی حکیمانه صحبت کنم در باب مسائلی که دارم با مدرسه...

نه تنها این مدرسه که تمامی مدارسی که تا کنون بوده ام،این مدرسه به طور اخص اما.

البته شاید عنوان گفتار حکیمانه خیلی صحیح نباشد و پرسش حکیمانه مناسب تر باشد.

می خواهم بپرسم خدایا

به راستی در پس این همه جابجایی من آن هم در طی ۵ سال ناقابل چیست؟

حکمت آوارگی و همیشه تازه وارد بودنم در مدارس چه می تواند باشد؟

اینکه هیچ مدرسه ای به جز همان مدرسه دخترانه که دو ماه و اندی مهمان بودم برایم راحت نبوده و مسئله ای وجود داشته همیشه و حاشیه ای....

چه باید بفهمم؟

چه طور باید بشوم؟

لطفا بدون درد و خون ریزی بفهمان به من ای حکیم!

یا به همین مقدار درد و غربت کشیده شده بسنده بفرما...

امیدوارم صلاح تو این باشد که امسال اخرین سال معلم خانه به دوش بودنم باشد و جایی پیدا کنم که جای من باشد.

آمین

 

  • مهرنویس

وقتی چشمتان  به مادر و بچه ای(در بهترین حالت که مادر واقعی او باشد) که کنار خیابان در حال دستفروشی(باز در بهترین حالت) و در واقع تکدی گری هستند چه می کنید؟

من این بار نزدیکشان رفتم،فقط به این دلیل که پسرش هم سن پسر من بود و باز فقط به این دلیل که هر سه چهار باری که دیدمشان،امیرعلی را دیدم کنار آن زن که از سرما کز کرده یا دارد بهانه خانه رفتن می گیرد.

هر بار آتش گرفت قلبم،هر بار دلداری دادم که تو که از خدا مهربان تر نیستی به آن کودک و...

ولی باز سوختم....

شکلات را از کیفم بیرون اوردم و سمتش گرفتم.گفت نمی خواهد و داد به مادرش.

نشستم روبرویشان

 دستش را نشان می داد.انگشت وسطش نبود 

مادرش گفت اینجا بساط کرده بودم، تو پاساژ بازی می‌کرده انگشتش رفته لای پله برقی...

همان جا بی جان شدم....باز امیرعلی را دیدم که با ذوق ماجرای قطع شدن انگشتش را تعریف می کند....

راست و دروغش اصلا برایم مهم نیست...

مهم کودکی ست که عمر می گذراند از صبح تا شب کنار مادری که مراقب نیست یا نمی تواند مراقب باشد یا هر چه....

اول جورابی خریدم تا در ادامه او هم خریدار اراجیفم باشد....

نای حرف زدن نداشتم....لب میزدم

به کار تو خونه فکر کردی؟

چرا مواظبش نیستی بیشتر؟میدونم حتما شرایطت سخته که اومدی کنار خیابون ولی این بچه هم گناه داره.

نمیخوام دایه مهربون تر از مادر باشم ولی حواست بیشتر باشه بهش!تنها نذاری بره تو پاساژ سوء استفاده نکنن از بچت....کجا زندگی می کنی؟

تو رو خدا مراقبش باش!

کلاه کاپشن را روی سر پسرش_پسرم کشیدم.

میدانم شاید خیلی نشود به حرف هایش اعتماد کرد،اما من به این ها کاری ندارم.

من فقط دلم می خواهد پسرش خوشحال باشد در خانه،نه در خیابان

من فقط دلم میخواهد انگشتش سالم باشد

چطور می شود یک پسربچه سه سال و نیم را ساعتها یک جا نشاند؟

با حال خرابم راهی شدم

هیچ چیز نمی تواند دل شادم کند...حداقل برای چندساعت

ولی این چه اهمیتی دارد....

شما چه می کنید در این طور مواقع؟

چه می شود کرد؟

  • مهرنویس

از هفته ی گذشته تا اول بهمن از پرکارترین و پر فشار ترین دوران چندسال اخیرم تا کنون است و خواهد بود به شرط حیات.

امروز زنگ دوم که خورد واقعا در پس ذهن پر فکر و شاید خسته ام این بود که زنگ بعدی زنگ آخر است و بعد با دیدن ساعت به معنای واقعی کلمه جا خوردم.

بعد از مدت ها زنگ تفریح به دفتر مدرسه و کنار همکاران رفتم.

زنگ آخر هم رفتم.

دقیقا نمیدانم چرا

شاید احساس نیاز به تعامل داشتم

شاید هم احساس ترک کلاس را

به هرحال تجربه ی متفاوت و خوبی بود( در مورد خوب بودنش هنوز تردید دارم)

امروز از ظهر که راهی مدرسه شدم به این فکر می کردم چرا این روزها حتی یک آشنای دور را در راه و مسیر نمی بینم.

برگشتن که الان باشد هم به این فکر می کنم شاید دیدن یک دوست بتواند حالم را متحول کند،نه اینکه حالم بد باشد،نه اصلا

ولی دلم دیدار یکی از شماها را از خدا طلب کرد

همین

  • مهرنویس

مدتهاست یک صفحه ی غریب دارم در روبیکا

و عکس می گذارم و می نویسم

مثل اینجاست،کم فعالیتم...

اما کم ما و کرم شما

قدم رنجه می فرمایید:

https://rubika.ir/mehrnevis

  • مهرنویس

قرمه سبزی

۲۶
آذر

همه به تعطیلی نیاز دارند

من اما خیلی بیشتر نیاز داشتم و دارم

نه این که طی این دو روز دائم مشغول تیک زدن برنامه هایم بوده باشم،نه

اما خب خداروشکر همین که بعد از مدت ها در فضای خانه هستم برایم ارزشمند است.

و سعی می کنم خیلی به کارهای مانده ی خانه و دانشگاه فکر نکنم و کمی آزاد بگذارم ذهنم را(همین الان این تصمیم را گرفتم)

مثلا در حالیکه مشغول نوشتن این یادداشت هستم ایستاده ام در کنار قابلمه سبزی در حال سرخ شدن و برای پسر بزرگ که عاشق قرمه سبزی است و همیشه این خواسته اش را مادرم برآورده می کند،قرمه سبزی می پزم.

راستش برنامه داشتم مثل اغلب شب ها غذایی که سریع آماده می شود را بپزم اما خودم را در حالی دیدم که سبزی و گوشت از فریزر بیرون می آورم و برنج پیمانه می کنم.

و این یعنی دلم تنگ شده برای بیشتر مامان بودن،بیشتر خانه دار بودن و شاید مامان بهتر و خانه دار بهتری بودن.

شکرت بخاطر برف و سرما و کمبود انرژی که تعطیلات را در پیش دارد❤️

 

  • مهرنویس

بلت نیستم

۱۷
آذر

چطور کلاس بقیه اینقدر ساکت است و در کلاس من ....می زند و.... می رقصد؟

و چرا معاون که می اید و با من کاری دارد دهانش را تا جایی که ممکن است باز می کند تا آرام کند بچه های شلوغ کلاس را؟(می خواستم بگویم بچه های من،ولی دلم نخواست)

اینقدر بدبخت شدم که حتی معاون هم حس ناکافی بودن بدهد به من؟

مدیریت این کلاس را بلد نیستم

(این) را جهت دلداری دادم به خودم گذاشتم

وگرنه که کلا مدیریت کلاس پسرانه را نمیدانم

آه،کجایی ان دو ماه طلایی بودن با دخترها....

ته دلم دعایی میکنم که مطمئنم حتی نمی توانید حدس بزنید

زحمت آمین گفتنش با شما

  • مهرنویس

شما که عادت دارید به خواندن نق زدن های من در اینجا

پس بگذارید این را هم بگویم و بروم

اگر از من بپرسید که خنک ترین،سخت ترین،پرحاشیه ترین و حال بد کن ترین سال مدرسه رفتنت کدام است بدون هیچ معطلی فریاد می زنم همین امسال،همین مدرسه، همین کلاس😭

نمیدانم قرار است ته این همه فشار و سختی چه باشد

فقط امیدوارم که تمام شود این سال سیاه

اغراق هم می کنم قطعا

اما حالم هم بد است حتما

هر کاری بلدید برای رهایی من و موفقیتم در این چالش انجام دهید لطفا

 

روزی که تمام شود این مدرسه،ان روز عید من است ان شاءالله 

 

  • مهرنویس

احساس می کنم هیچ چیز نمی فهمم

کلاس سخت و دیرگذر آمار

بعضی اساتید استعداد ویژه ای در غیرقابل فهم ارائه دادن مسائل دارند،فارسی سخت حرف زدن،زیاد و یکنواخت حرف زدن،عدم برقراری ارتباط چشمی،تخته ی نامرتب،فکر نکردن به ظرفیت مخاطب،همه را مثل خودددانستن

به راستی ای استاد آمار!

این همه چطور درون تو گنجانده شده؟

تو یکجا داری.....

 

 

  • مهرنویس

ماکارونی

۰۵
آذر

تقریبا سه سال قبل تمرین نوشتن می کردم،چیزی که در ادامه می خوانید یادگار آن زمان است:

درست کردن غذاهای تکراری، حتی اگر غذای مورد علاقه ی خودم هم باشد برایم کسالت بار است. اما اغلب مجبورم اشپزی کنم و اکثراوقات هم باید همان غذاهای همیشگی را بپزم.

هر چند که او از طعم و خوراکی های جدید استقبال می‌کند اما گاهی من وقت و حوصله اجرای یک دستورالعمل امتحان نشده که معلوم نیست نتیجه چه از آب در بیاید را ندارم.

شب ها که حس و حال آشپزی کردن پیدا نمی کنم، اغلب غذایی را انتخاب می کنم که سریع بپزد، خوشمزه باشد و در عین حال ظرف زیادی کثیف نشود.

بسته ی گوشت چرخکرده را از فریزر بیرون می اورم، هوای سرد فریزر که بیرون میزند حالم را جا می اورد.

بسته گوشت را داخل پارچ اب می اندازم تا یخش باز شود، پیاز را بر میدارم، این پیازهای سفید اب دار هم اشکم را و هم حرصم را در می‌آورند. ابشان را که بگیرم تابه را روی گاز میگذارم و پیاز و روغن را اضافه می کنم، عطر پیاز و روغن سرخ شده.... هنوز هم حالم بد می شود از یاداوری خاطرات ویار بارداری و بوی بدی که از پیاز به مشامم می رسید.

وقت زیادی برای مرور خاطرات ندارم،زردچوبه را اضافه می کنم،ادویه کاری، کمی فلفل و نمک و در اخر رب

کمی هم فلفل دلمه داخل خوراک می ریزم.... حالا شد...

عطر گوشت و پیاز و فلفل دلمه...

خوشمزه ترین ترکیبی که از گوشت سراغ دارم...

قابلمه دیگر را روی شعله کناری می گذارم، تا نیمه اب

اب که جوش بیاید باید ماکارانی را اضافه کنم، قبلش هم چند قطره روغن تا این مشتقات نشاسته بهم نچسبند.

 بعد از ابکش کردن نوبت ته دیگه می رسد، کمی روغن و نمک و زردچوبه کف قابلمه و البته نان که قرار است ته دیگ شود... 

یک لایه ماکارونی، یک لایه خوراک گوشت بی نظیری که اماده کردم.

دم کنی را سر قابلمه می گذارم و زیر گاز را کم می کنم،نیم ساعت دیگر اماده است.

اما تمام این نیم ساعت عطر خوش ماکارانی من را یاد ان روزهایی می اندازد که خسته از مدرسه بر می گشتم، عطر غذا حتی راه پله را هم پر کرده بود، وقتی بوی دیوانه کننده ماکارونی های مامان به بینی ام می رسید، سرعت می گرفتم و با ذوق پله ها را می دویدم.

عطر خوش ماکارانی در خانه پیچیده، گاز را خاموش می کنم و دوباره مرور می کنم ان روزها را.

  • مهرنویس

انصاف نیست فقط دغدغه ها و تلخی ها را بنویسم اینجا و بعد بگذارم بروم پی خودم.

هر چند که اینجا چند نفری دور هم هستیم و اغلب از راه های دیگری با من در ارتباطید و از احوالم با خبر،ولی می نویسم هم برای آن چند نفری که نظرات خصوصی می گذارند و هم اینکه بماند به یادگار مثلا از گردش ایام و بالا و پایین زندگی ام.

این روزها روزهای خوب و معمولی هستند،روزهایی که عاشقشان هستم،روزهای معمولی و البته پاییزی.

تنها چیزی که یادآوری اش اذیتم می کند،مدرسه رفتن است.

اصلا این مدرسه بدجور برایم سخت و هضم ناشدنی و دوست نداشتنی ست.

هر چند سرکلاس پرانرژی ام اغلب،در مواقع لازم می خندم و ارتباطم با بچه ها الحمدلله خوب است،اما هنوز نمی توانم بپذیرمش.

یک جوری ست برای من انگار،انگار دنیا دنیا فاصله دارم با نزدیکانم،با اشنایانم...

غربت غریبی مرا در خود فرو می برد،خودم را متعلق به آن جا نمی دانم.

و می شمارم روزها را که فقط دوران این مدرسه تمام شود و بروم به ولایت خودمان.

تنها چیزی که آرامم می دارد این روزها ذکر "و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم" است.

 

 

دوباره نشد بیایم و فقط بگویم که اوضاع خوب است و وفق مراد....

 حقیقتا هم هیچ وقت همه چیز آن طور پیش نمی رود و حکمتا هم نباید این طور باشد انگار.

خلاصه خواستم فقط بگویم 

اگر از حال من پرسی

خوبم بهترم یعنی؛)

 

پ.ن

شما یادتان می اید یک زمانی عکس خودمان به انضمام سرم را که می فرستادیم برای کسی،کمی پیگیرمان می شد و....خواستم به اویی که عکس را دید و دو روز است انگار ندیده و پیام های بعدی را پاسخ داده و عکس را نه،بگویم تو اینجا را نخوان خانم الف خواهشا،برو در خانه خودتان بازی کن.بدو😕

  • مهرنویس

از بدو تولد پسر بزرگ تا همین یک هفته ی قبل،شب تا صبح برایم به سرعت باد می گذشت و تا فرصت می کردم چشم بگذارم روی هم، می دیدم صبح شده و خستگی می ماند در بدنم،روح هم خسته بود....

الان اما یک هفته ای هست که شب ها طولانی تر از همیشه اند

مثل قبل هی بیدار می شوم اما هربارش با گریه ی پسر کوچک نیست

بیدار می شوم و آن روز نحس را مرور می کنم و دوباره ادامه داستان را  در ذهنم می سازم.

شروع ۲۸ سالگی قشنگ نبود

خدا ادامه ش را به خیر کند:(

  • مهرنویس

در بدترین حال ممکن هستم 

تا حالا با این حس و حال مدرسه نرفته ام

حتی نمی توانم حرف بزنم

منتظر بهانه ای برای گریه هستم

اما همزمان نمی توانم گریه کنم

وحشتناک ترین اتفاق ممکن در زندگی حرفه ای ام افتاده....

بهتان گفته ام چه شده

تا به خیر نگذرد اینجا شرح نمی دهم 

فقط دعا کنید برایم

گفته ام بعد پایان تعهدم اگر بتوانم هزینه ی بازخرید را جور کنم احتمالا بی خیال معلمی و تدریس شوم

دیگر ظرفیت تحمل چنین تجربه ای را ندارم

 

 

  • مهرنویس

مرو مرو

۱۵
مهر

چند روزیست موقع رفتن از خانه پسر بزرگتر به شدت گریه و بی تابی می کند.

پشت سرش هم پسر کوچک شروع می کند و خوب که دل من را خون کردند، می فرستندم مدرسه....فرستادن که نه،از ترس دیر نشدن مدرسه،فرار می کنم و آن دو طفل معصوم را گریان رها می کنم.

اما مگر خیالم رها می شود؟

قطعا اگر به عقب برگردم،انتخابم داشتن شغل نیست.آن هم فقط به همین دلیل گریه هاشان و رها کردن اجباریشان.

گذاشتن قید قطعا ابتدای جمله ی بالا برای من که عاشق تدریس و ارتباط گرفتن با بچه ها،عاشق تخته و کلاس درس و عاشق مدرسه و متعلقاتش هستم کار ساده ای نبود و نیست،از سر ناآگاهی هم نیست،چرا که در انتخاب کلمات به شدت سخت گیر هستم،آگاهانه و بعد از چند روز فکر کردن و تجربه های دردناک رها کردن پسرها این قید را انتخاب کردم.

هر چند مدرسه که می روم پرت می شوم در دنیای تدریس و مدیریت کلاس و....

اما تا فرصتی برای استراحت پیش می آید،ذهن بی رحمم دوباره به تصویر می کشد تصاویر قبل آمدنم را.

بعد مدرسه هم که جسم له و لورده ام به خانه می رسد،نمی شود آن طور که باید وقت بگذرانم با امیران.

امیدوارم خدا به نیتم در کلاس درس نگاه کند و نبودنم را جبران کند برایشان.

برکت دهد به زمان بودنم و دل کوچک جوجه هایم را وسعت ببخشد.

آمین

 

  • مهرنویس

یادم نمی آید در هیچ برهه ای از زندگیم اینگونه سردرگم و پرمشغله و پر دغدغه بوده باشم. 

به عبارتی زهرا الان در انتظار یکی از مراحل دشوار و و نفس گیر زندگی خود است. 

واقعا چطور باید مدیریت کنم همه ی این کارها را. 

چرا به خودم رحم نکردم و باز سرم را شلوغ کردم؟

در ادامه ی مسیر نیاز دارم خدا موقعیت ها و انسان هایی در راه گذارم قرار دهد که اسباب یسر این عسر باشند نه شدت دهنده ی آن. 

چه خواهد آمد بر سر رفیقتان، فقط خدا داند

محتاج دعای خیرتان هستم. 

  • مهرنویس

یکی دوماهی هست که قسمت املاک/رهن و اجاره ی آپارتمان برنامه ی بازار را شخم می زنم.

آن اوایل در وارد کردن فیلترها مصمم بودم مراعات حالمان را بکنم و با صداقت و البته کمی ارفاق، رهن و اجاره ای که در توانمان هست را وارد کنم،دیدم که نه، با این مبالغ نمی شود راه را به جایی برد، لذا تصمیم گرفتم کمی ریخت و پاش کنم و بر خودمان سخت بگیرم تا بلکه جایی معمولی پیدا شود.

باز هم انگار که ریخت و پاش من برای مالکان مرفه لطیفه ای بی معنی باشد.... 

لذا بیشتر سخت گرفتم تا مگر به مذاق صاحبان خانه خوش آید و بتوانم جایی را پیدا کنم. 

و این عصر و امشب که جستجوی میدانی را شروع کردیم، متاسفانه باید اعلام کنم که بدجور حالم گرفته شد. 

گمان نمی کردم در مناطق مثلا برخوردار شهر، اینطور موارد دهشتناکی یافت شود. 

بوی نامطبوع راهرو و خانه ها...

آشپزخانه هایی با کابینت هایی باقی مانده از جنگ جهانی دوم

حمام و سرویس هایی که جرات نگاه کردن بهشان نداشتیم چه برسد به شستشو و اجابت مزاج.....

خدا برای چشمتان نیاورد دیدن چنین منظره هایی و پایتان باز نشود به چنین خانه هایی...

فقط یک مورد خیلی خوب وجود داشت که چندان مناسب جیب کارمندی ما نبود اما گویا چاره ای نیست جز تسلیم...

البته که این مورد هم شاید قسمتمان نشود بنابه دلیلی که گفتم و نیز برخی دلایل دیگر، تا خدا چه بخواهد....

خلاصه که هر چه در ظاهر حفظ کردم آرامش را و دم نزدم از اندوه درونم، مغزم از حساب و کتاب در حال انفجار بود و هست و روحم از خستگی...

خدارا هزار مرتبه شکر که خانه ی روح که تن باشد تا جایی که فعلا می دانم تقریبا سالم است... روح و جسم سالم باشد و بماند، باقی درست می شود به هر طریقی... 

خلاصه که یاد و صدای آن خواننده که می خواند:خوش به حالت کبوتر، هر جا بخـوای پر میکشی، تو هـوای پاک ده نفس رو بهتــر میکشی... برایم زنده شد. 

با این تفاوت که به کبوتر غبطه نمیخورم، به مرفهانی چون حلزون و لاک پشت حسادت می کنم که خانه ای برای خود دارند و بی هزینه و منت صاحب خانه اند،لذا اینطور زمزمه می کنم:خوش به حالت حلزون... 

اینکه چرا خوش به حالت حلزون و چرا خوش به حالت لاک پشت نه، برای اینکه لاک پشت وزن شعر را بهم می ریزد، وگرنه هیچ کدام مهتر از دیگری نیستند در ذهن من. 

هر دو کند، ترسناک، و دوست نداشتنی اند در نظرم

و البته که خوشبخت و خانه دار. 

مطمئن هستم با این پاراگراف ها وخامت احوالم روشن شد برایتان. 

لذا التماس دعای خیر دارم از محضرتان❤️

 

  • مهرنویس

پستی که بماند به یادگار مثلا:

تجربه ی مادری برای تو، با تمام بالا و پایین ها و سختی و شیرینی هایش، برای من پر از لذت است و آرامش... 

تویی که با آمدنت مسیر مادرنگی ام را روشن تر، پررنگ تر و خوش رنگ تر کردی روشنی چشمانم!

خوش آمدی حسین من، خیلی هم خوش آمدی نور عین من❤️

پست اصلی:

تجربه ی فرزند دوم،به مراتب شیرین تر، لذت بخش تر و با آرامش تر از اولین تجربه ی فرزندآوری است، هم برای مادر، هم پدر. 

و این اصلا به این معنا نیست که فرزند دوم دوست داشتنی تر و عزیزتر است و.... نه...

هر کدام از بچه ها ساکنان همیشگی و در حقیقت عزیزترین ساکنانِ ابدی قلب والدینشان هستند و عزیز و دوست داشتنی! 

منظور من چیز دیگریست؛ اینکه بعد از تولد دومین فرزند، آن نگرانی های تولد اولین فرزند را نخواهی داشت؛ تو قبلا این مسیر را آمده ای و با وجود تمام تفاوت هایی که بچه ها با هم دارند، اما اکنون تو مادری هستی که نوزاد را به بغل می کشد و از او مراقبت می کند، نه زنی که مادری برایت دنیای نا شناخته و عجیب و غریب باشد و دائم با خودت فکر کنی که هنوز انگار مادر نشده ای و باید چکار کنی و....  و فارغی از نگرانی های مختلفی که بعد از تولد اولین فرزند داشتی، چون این مسیر آشناست، قبلا گذرانده ای این دوره را...

در واقع می خواهم بگویم که مادری مسیری ست پر پیچ و خم و پر دست انداز و البته لذت بخش، که تولد فرزند دوم می تواند در طی کردن بهتر این مسیر و تسریع تکامل و رشد مادرانگی موثر باشد، می تواند.... 

اگر می خواهید یک مادری متفاوت را تجربه کنید و اگر شرایط مهیاست و خودتان هم مایلید، برای بار دوم مادر شدن بدون اغراق بسیار گزینه جذاب و مهیجی ست:) 

(قطعا من هم تا کنون غر ها زده ام از اذیت های پسرها و در ذهنم چیزهایی گذشته ناشی از فشار و خستگی، اما در نهایت، در عمق جانم خدارا شاکرم بخاطر این تجربه، این حس و این موقعیت) 

بعد از تولد فرزند دوم، تو با اعتماد به نفس بیشتری مادرانگی خواهی کرد، مثلا اگر کسی به فرزند اول تو خرده می گرفت که چرا اینطور است و فلان است و بهمان و تو از استرس یا ناراحتی رنگ به رنگ می شدی و حرصت در می آمد از افاضه های ناشتا و بی جا، در مورد فرزند دوم می توانی بگویی، اولی هم همین طور بود، خودش خوب می شود، یا اینکه بچه های من کلا این مدلی هستند و من ایرادی نمی بینم و فاز مادر با تجربه برداری.... 

خلاصه که اینطور هاست عزیزانِ من! 

دریابید فرصت ها را. 

 

  • مهرنویس

ده سال پیش اینقدر راحت با بقیه صحبت نمی کردم، بقیه منظورم اطرافیان صمیمی ام هستند، خیلی سبک سنگین می کردم و اجازه نمی دادم آن ها متوجه برخی احساسات و عقاید و تجربه هایی شوند که برای من است. 
نه اینکه حالا موقعیت و شرایط را نادیده بگیرم و اصول تعامل را زیر پا بگذارم هر چه بخواهم بگویم و... نه...
منظور چیز دیگریست.
می خواهم بگویم که ده سال قبل، نمی توانستم یا بهتر است بگویم نمی خواستم دوستانم را در جریان دغدغه های شخصی و برخی مشکلات حتی قابل بیان بگذارم.
از قضاوت شدن می ترسیدم
و خیلی چیزهای دیگر...
حالا اما زیاد مشورت‌ می گیرم از دوستانم، حرف هایم را میزنم، خودم را سانسور نمی کنم و گاهی واضحا می گویم که حرف دارم و باید بنویسم یا بگویم.
انتظارات عجیب و غریبی هم ازشان ندارم، همین که بخوانند یا بشنوند کافیست.
نمی خواهم بگویم زهرای ده سال قبل بهتر است یا زهرای اکنون... نه! 
ده سال قبل از جنس تعاملم راضی بودم، اکنون هم...
می خواهم بگویم برایم جالب است که نوع و جنس روابطمان با گذر زمان، با بالاتر رفتن عدد سنمان و رشد احساساتمان و دگرگونی نیازهای روحی مان، چقدر می تواند متفاوت باشد.
ده سال قبل تو دار بودن برایم ارزش بوده و رضایت بخش، حالا کمی برون ریزی احساسات و عقاید را برای کسانی که سالهاست می شناسمشان، کمک کننده می دانم.
نمی دانم اگر زنده باشم بعدتر چگونه خواهم بود.

فقط امیدوارم در هر مرحله کاری را که برای سلامت روح و روان خودم و البته دیگران:) لازم است را پیش بگیرم و نترسم از تغییرات این چنینی.

 

پ. ن

ممنونم از همه تان که می‌خوانید و می شنوید و هر گاه لازم باشد ابایی ندارم از ابراز خودم محضرتان

  • مهرنویس

به سبک منزوی

۳۰
خرداد

حسین منزوی می گوید:

من سراپا زخمم

تو سراپا

همه انگشتِ نوازش باش

 

الان که دوباره آمدم تا چیزی بنویسم، دیدم چقدر حرف دارم برای گفتن! :)

لذا زهرا می گوید:

من سراپا حرفم، تو سراپا همه آماده ی خواندن باش...

با تشکر 

 

پ. ن

ببخشید اگر حرفهایم فقط وقتتان را می گیرد

من می نویسم، شما نخوانید بی تعارف

  • مهرنویس