مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

یاحق

خوش امدی،زکجا می رسی بیا بنشین
بیا که می دهمت بر دو دیده جا ،بنشین

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

"انسانهایی که به دنبال دیده شدن نیستند، بیشتر دیده می شوند..

انسان هایی که به دنبال شنیده شدن نیستند، بیشتر شنیده می شوند...

انسانهایی که به دنبال کسب تحسین دیگران نیستند، بیشتر مورد تحسین قرار می گیرند...

انسانهایی که به دنبال تحت تاثیر قرار دادن نیستند،بیشتر ما را تحت تاثیر قرار می دهند...

و بلاخره انسانهایی که به دنبال کسب تایید دیگران نیستند،بیشتر مورد تایید و پذیرش قرار می گیرند..."

"مسعود لعلی"

این جملات رو از کتاب " ما به دنیا امده ایم تا ان را تغییر دهیم" اثر مسعود لعلی نوشتم، نهمین مجموعه از سری کتابهای "شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید".

خیلی وقت پیش خوندم این کتاب رو...

اما جملات بالا واقعا جملات طلایی هستند...بنده خودم به وضوح تحقق این نکته ها رو در روابط با اطرافیانم دیدم...

بعضی وقتها، زمانیکه با یک شخص روبرو می شی و باهم مشغول صحبت کردن ،اگر هیچ چیز رو نشه از شخصیت اون فرد فهمید و هر چقدر هم که دارای زوایای پنهان شخصیتی باشه و نخواد خود اصلیش رو نشون بده، یک نکته شخصیتی خیلی واضح و مبرهن نمایان میشه و اون میزان اقتدار و تاثیر پذیری یا تاثیر گذاری فرد هست...

برخی زمانی که صحبت می کنن قشنگ معلومه که چقدر برای حرفایی که میزنن فکر کردن و پای حرفشون می ایستند.... یعنی موضع گیری می کنن... نمیشه راحت درونشون نفوذ کرد.... یه جور اقتدار دارن...

برخی هم که باری به هر جهت.... یک حرفی میزنن ولی پایبند اون نیستند...در برابر افراد یکم قوی تر از خودشون حالا از هر لحاظ سریع می شکنن و تسلیم می شن....

تجربه حداقل به من نوعی ثابت کرده افراد دسته ی اول جذاب تر هستند،اعضای گروه روی این افراد حساب می کنند و برای نظراتش احترام قائلند...

امیدوارم سوء تفاهم نشه....منظور من از افراد دسته ی اول یک سری انسان لجوج و بی منطق نیست....کسی هست که حرف حق رو می پذیره و تلاش داره به حق برسه....به فکر اصلاح عقائدو افکار اشتباهش هم هست... اما در عین حال سست نیست....محکمه....

حرفی رو برای خوشامد دیگران نمی زنه....این خیلی نکته ی مهمیه به نظرم... اینکه اقاجان برای خوشامد دیگران نه حرف بزنی و نه حرف بنویسی ونه ....

این کتاب هم در رابطه با نظریه اقتدار صحبت می کنه و داستانهایی در مورد افراد تاثیرگذار و تاثیر پذیر داره...

این تاثیرپذیری می تونه از دو منبع باشه:1.افراد 2.شرایط و رویدادها

نویسنده معتقد هست: "این کتاب حکایت انسانهایی است که نه تنها مقهور و مغلوب افراد و شرایط نشده اند،بلکه توانسته اند با اتکا به ظرفیت ها ومنابع درونی خود،رهبری تغییرات مثبت و مفید را در دنیای خود و افراد جامعه بر عهده بگیرند و مظهر و نشانه ای باشند بر اراده انسانی و بیانگر این حقیقت که یک فرد دارای چه درجات بالایی از عظمت روان و زیبایی روح است."

باید دوباره بخونمش...

باید یاد بگیرم تواضع با خود کم بینی فرق داره...

گاهی همین به اصطلاح تواضعها خیلی به من ضربه زده...

باید یاد بگیرم برای خوشامد دیگران حرفی رو نزنم...دنبال دیده شدن نباشم....یاد گرفتنش شاید زیاد سخت نباشه....اما عمل بهش انصافا مشکله...

یا رب مددی



  • مهرنویس



قُل لَنْ یُصیبَنا اِلاّ ما کَتَبَ اللهُ لَنا هُوَ مَوْلنا وَ عَلَی اللهِ فَلْیَتَوَّکَّلِ الْمُؤمِنُونَ.

بگو هرگز جز انچه خدا خواسته به ما نخواهد رسید،اوست مولای ما و اهل ایمان در هر حال بر خدا توکل خواهند کرد.


(سوره توبه، آیه۵۱)

آن روزها چقدر ارامم می کرد این آیه....

روزهای پر استرسی که نمی دانی دقیقا باید چه کرد....

اما وقتی ته دلت محکم باشد که ولی داری، آن هم چه ولی و سرپرستی، آن وقت است که ارام می شوی....

دلت که محکم باشد،دیگر از انتخابت نمی ترسی.... راستش دلت که محکم باشد حتی اگر تمام عالم در برابرت صف بکشند،نمی هراسی...محکمی....

چه قدر لذت بخش و شیرین است این آیه برایم....

و چه قدر دور شده ام از آن....

چه قدر فراموشکار شده ام...

برای اثبات دوری و فراموشی لازم نیست حتما متن ایه و ترجمه اش را فراموش کرده باشی.... شاید کاملا هم حفظ باشی....

همین که گاهی نگرانم، استرس بیهوده دارم، همین ترسهای الکی، تردید هایی که مانع حرکتم می شوندو.... همه وهمه سند فراموشی این آیه هستند....

همین حرصهایی که می خورم، همین حسرتهای بی فایده، سکونم، تردیدم،پس رفتنم....

تابلوی زشت خودسری من....

یادم رفته ولی دارم....

مولای من!
دلم آرامش می خواهد....آرامشی از جنس خودت...
دلم را محکم کن....




  • مهرنویس


یک بار هم تصمیم گرفته بودم خبرنگار شوم....
تصمیم که نه....شرایطش پیش امد....
در حال رفتن به سلف بودم که فراخوان پذیرش خبرنگار روی برد به چشمم خورد....راستش قبل ترها، همان هفته های اول دانشگاه (که تمام انجمن های دانشجویی دست همکاری به سمت ادم دراز می کنند وبه قول خودشان دنبال جذب نیروی جدید و ورودیهای با استعداد  هستند)،
برای عضویت در هر انجمنی ابتدا عمیقا به فکر فرو می رفتم....چون نیازسنجی شده بود...یعنی قسمت هنر، قسمت تشریفات،قسمت اجرایی،و...
هیچکدامش مال من نبود...هنر که نداشتم....از تشریفات و خوش امد وگویی و خم راست شدن جلو افراد مختلف که بیزار بودم،کمی به اجرایی فکر می کردم و یاد ان مجری های حوصله سر بر برنامه ها منصرفم می کرد...البته می دانم اجرایی یعنی کلا کادر اجرایی و وظایف عدیده و مختلفشان را هم می دانم....اما ذهن من محدود می شد به اجرای صحنه....تازه از فعالیت سابر عوامل اجرایی هم دل خوشی نداشتم.....
خلاصه تنها جایی که گلویم گیر کرد بخش تهیه خبر و خبر نگاری بود....
در چندتا انجمن به عنوان خبرنگار عضو شدم....اما ماهها گذشت و دریغ از فعالیتی.... یعنی هر چه ما اصرار می کردیم انها خودشان تقاضای فعالیت نداشتند.....در گوشی بگویم:اصلا در طی سال فعالیت چندانی هم نداشتند....گاهی ادم به فلسفه ی وجود این همه انجمن وکمپین گوناگون و رنگارنگ در دانشگاهها شک میکند....بگذریم...
خلاصه این شد که ان فراخوان پذیرش خبرنگار ما را متوجه خود ساخت....
از دوست گرامیم خواستم که با هم برای ثبت نام برویم....قبول نکرد....یعنی علاقه ای نداشت....
با یکی دیگر از دوستان علاقه مند قرار گذاشتیم که برویم برای ثبت نام و همکاری....
جلسه اول یک جور جلسه ی معارفه و مصاحبه محسوب می شد....صدای رسای من انجا به دادم رسید...
بعد از ان قرار بر ان شد که پس از گذراندن چندین جلسه، دوره ی کارورزی را شروع کنیم...
کلاسهای خبر فوق العاده بودند....یعنی تابه حال انقدر به وسعت و دشواری کار خبر فکر نکرده بودم...
کارورزی و افیش ها که شروع شد تازه فهمیدم نخیر....ما برای خبر ساخته نشدیم....
فشار کار بسیار زیاد هست....خبر باید تازه باشد،خبر نسوزد، سرعت تنظیم خبر بالا باشد،تیتر و رو تیتر و سو تیترو......
یا خدا...... حتی یک لحظه به دشواری این کار فکر نکرده بودم...راستش کم اورده بودم....اما کاری نمی شد کرد....
زنگ خور موبایلم بالا رفته بود...فلان افیش فلان جا....فلان جا فلان افیش...
وحشتناکه....چون دوره ی کارورزی بود بعد از هر افیش باید می رفتی دفتر و انجا خبر را ارسال می کردی....
یک جمله ای هست که بازیگرها می گویند:اینکه کار بازی از بیرون جذاب واسان به نظر می اید اما وقتی وارد این حرفه شوی،دشواری ها تازه رخ نشان می دهند...
حالا ما هم به عنوان کسی که دوره ی کارورزی را نیمه رها کرد می گوییم...
هرچند که بدانی خبر دشوار است و شغلی سخت، تا وارد این حرفه نشوی،حقا نمی توانی سختی اش را درک کنی....
من تحسینم نسبت به خبر نگاران چند برابر شده...انهایی که علاقه مندند به خبر...
در بخشی از کار باید بنشینی و سایتهای مختلف را رصد کنی و سوژه بیابی...
باید یک دفترچه پر از شماره های مسئولین داشته باشی و دائم تماس بگیری که برای فلان مناسبت چه برنامه ای دارید.... ان برنامه که قرار بود اجرا شود چه شد؟؟....
و گاهی مسئولینی که تلفن جواب نمی دهند ویا بد خلقی می کنند....
و خبرنگاری که صبور است و کنجکاو و اگاه....
خلاصه با اینکه هفته ای دو سه روز دفتر و افیش می رفتم،با اینکه یک خبر را سوزاندم، سوزاندن که چه عرض کنم، جزغاله کردم....با همه ی خرابکاریهای من و دوست گرامیم....و با همه ی ان چیز هایی که یاد گرفتم....بلاخره تصمیم گرفتم با این شغل جذاب اما دشوار وداع گویم و گفتم...
البته دوستم که ظاهرا علاقه ی بیشتری نسبت به خبر داشت حالا هم فعالیت دارد اما من جرئت ندارم حتی به یک قدمی کار خبر نزدیک شوم...
این کار پر مسئولیت و پر اضطراب....
و حال، با تمام وجود می گویم...به شما که تمام وجودتان را وقف این کار ارزشمند کرده اید....
روزتان مبارک....
  • مهرنویس

شاگردقصاب

۰۵
مرداد

 

 

 

 

نام کتاب:شاگردقصاب

نویسنده:پاتریک مک کیب

مترجم:پیمان خاکسار

افتخارات:نامزد بوکر،برنده ی جایزه ی ادبی ایریش تایمزو...

 

اهل خواندن رمانهای خارجی نیستم،اصولا تا چندماه پیش کلا انسان رمان خوانی نبودم...

اما خب چند ماهی میشه که دنبال رمانهای خوب می گردم تا بخونم....

بعد از خوندن حدودا 6 رمان خوب ایرانی و 3 رمان خارجی تصمیم گرفتم بار چهارم هم یک رمان خارجی بخونم...از اونجایی که خواننده ی مبتدی هستم، صرفا برای اشنایی با نویسنده ها و شیوه ی نگارش و ترجمه ی مترجم ها و اصولا اشنایی با ساختمان رمان های خارجی تصمیم گرفتم اولین انتخابم رو  بخرم وبخونم...

شاگرد قصاب

اسمش رو  دوست داشتم....تصویر روی جلد هم به نظر جالب می اومد...کتاب رو باز کردم...شروع کردم به خوندن....داستان از زبان یک پسر بچه بود...

پشت کتاب هم خوندم...گزیده ی جالبی بود....البته قیمت رو هم نگاه کردم...

بلاخره شروع به خوندن کردم.....خب اولش زیاد جذب داستان نشدم....

به گمانم اواسط کتاب تازه متوجه شدم که شخصیت اصلی داستان یک بیمار روانی هست... و دنیا و اون چیزهایی رو که می بینه از دریچه چشم یک بیمار روانیه...

اما جالب اینجاست که من اصلا شک نکرده بودم به سلامت روانی این پسربچه...

فکر می کردم نهایتا شاید عقده روانی داشته باشه....یعنی فکر نمی کردم تا این حد روان پریش باشه...

همون طور که گفتم داستان و در واقع اتفاقاتی که رخ میده از زبان یک پسربچه مبتلا به بیماری روانی هست و شاید جذابیتش به خاطر همین نوع تعریف کردن باشه....یعنی به شما این فرصت رو میده که اتفاقات رو به عنوان یک فرد روانی ببینید وتفسیر کنید...

لازم به یاداوریه که چون رمان خوان حرفه ای نیستم مسائلی که عایدم میشه شاید زیاد قابل توجه نباشه...یا شاید صرفا یک کتاب واسم جذابیت داشته باشه نه یک نکته ی خاص.....در صورتیکه نویسنده کلی زحمت کشیده تا در خلال داستان نکته ها روشن کنه...

بعضی کنایه های ریز این پسر بچه رو خیلی دوست داشتم....انگار در نظر اون سایر ادم ها دیوانه اند و کارهاشون مسخره...

یک قسمت از داستان وقتی این پسر از خونه فرار میکنه پشیمون میشه و به خاطر مادرش تصمیم میگیره که برگرده خونه...برای مادرش یک هدیه ی لوح مانند می خره، روی این هدیه که از جنس چوب هست حک شده:هر جا سرگردان باشی،عشق مادر نعمت است.

این جمله رو خیلی دوست داشتم،وقتی به شهرشون بر می گرده متوجه میشه که مادرش در رودخونه غرق شده....

قسمت جالب دیگر کتاب:

وقتی می رسیدم خانه هوا روشن شده بود و مسخره بود اگر می خواستم بروم به رختخواب،برای همین کنار بابا می نشستم و به چیزهای مختلف فکر می کردم،یکی اش اینکه ادم های لال چون نمی توانند داد بزنند احتمالا توی شکمشان سیاه چاله دارند.....

سادگی متن کتاب بیش از هر چیز برای من جالب بود واینکه با خوندنش باور می کردی که از زبان یک پسر بچه هست،نکته ی دیگه این که چون پدر این پسر فرد محترمی نبود، مردم برای سایر اعضای خانواده هم احترامی قائل نبودند و همین باعث تشدید فشار روانی روی پسرک می شد، شاید با خوندن این کتاب بشه تغییری در نگاه خودت ایجاد کنی....

برخی جملات دوست داشتنی کتاب:

-تمام چیزهای زیبای این دنیا دروغ هستند،اخر سر هیچ ارزشی ندارند...

-تو که نمیدونی تو دل سوراخ سوراخ لالها چی میگذره خانم نوجنت،می دونی؟

یک قسمت از کتاب این پسر بچه دزدکی وارد خونه ی یکی از خانواده های متمول و محترم محل میشه و این طور توصیف می کنه:انها هم مثل خانواده ی نوجنت دما سنج داشتند...هوای خوب را نشان می داد.عجب هواسنجی بود.بهم لبخند زد و دستش رو با پیشبندش پاک کرد و گفت:سلام فرنسی.بعد ابروی این جا چی میخوای بالا رفت.پایم را گذاشتم لای در تا یک وقت وسط حرفم در را توی صورتم نبندد.باران حالا ور شده بود و توی چشمم بود و می رفت روی اعصابم...

در این قسمت کتاب خیلی خوب حسرت رو در چشمهای فرنسی(شخصیت اصلی داستان) دیدم، خصوصا اونجایی که میگه دما هوای خوب را نشان می داد.و اونجا که میگه باران شور شده بود...

در این کتاب به وفور از کامیک بوک ها یاد شده چون فرنسی شخصیت های مختلف رو با اون ها تطبیق میده،نام کتاب هم برگرفته از موسیقی معروف شاگردقصاب هست.

ان شاالله که بتونم بیشتر بخونم وبیشتر بفهمم...

به امید ان روز...


 
  • مهرنویس

یاحق...

فکرش رو بکنین یک روز گرم وافتابی  از ساعت 10 الی 1 بیرون باشی و بدونی که تازه وقتی برگشتی خونه بعد از اندکی استراحت باز باید بری کلاس....

اونم چی؟کلاس ایین نامه...

حالا تصور کنین که با نهایت خستگی و پادرد برگشتی خونه و شروع کردی به خوندن مطالب تدریس شده چون مربی ایین نامه عادتشه بپرسه و بعد ساعت4 در حالیکه هوا بس نا جوانمردانه گررررم است حاضر شی و بیای بیرون از خونه...

10 دقیقه منتظر اتوبوس بمونی و اخر هم یک اتوبوس بدون کولر بیاد و مجبور شی که با همون بری....

و در نهایت برسی به ایستگاه مورد نظر....حالا باید دو تا خیابون رو رد کنی و از عابر که به قول یکی از دوستان انگار خط 100 امتیازی هست رد بشی با هزار زحمت و برسی به اموزشگاه رانندگی...

منتظربشینی که کلاس ساعت 5 تشکیل بشه و ببینی هیچکس نیومده...می پرسی از مسئولش، خیلی ریلکس میگن امروز تشکیل نمیشه......

بعد یهو یاد تمام مراحل قبل می افتی.....

اخه من که تماس گرفته  بودم گفتین بیا......باید حتما 10 دقیقه قبل کلاس تماس گرفت تا فهمید تشکیل میشه یانه....

حالا همون مسیر رو برگرد...

بازهم با اتوبوس بدون کولر.... وخورشید که هم چنان می تابد....

چرا به وقت همدیگه اهمیت نمیدیم؟؟؟واقعا چرا؟؟؟

نمیدونم چرا همیشه باید وضعیت همین باشه...

یعنی نشده تا به حال یک همایش یا مر اسم برم و اون مراسم دقیقاسر ساعت قید شده برگزار بشه....حداقلش نیم ساعت تاخیر رو داشته....

جلسات هم همین طور هستند غالبا...

نمیدونم چرا هیچکس جدی نمیگیره این زمان رو؟؟؟

انگار این واسه همه به شکل یک قاعده در اومده که تمام جلسات دیرتر از زمان مذکور تشکیل می شن و باید دیرتر رفت......

و این قانون نانوشته رو برخی مسئولان برگزاری همایش و جلسات، عالی رعایت می کنن...

فکرش رو بکنین...مدرسه ی محله ی ما،در برگه دعوتنامه به جلسه قید میکنه که مثلا:حتما سر ساعت 3 حضور بهم رسانید.

اونوقت جلسه ساعت 3:45 تشکیل میشه....به قول خودشون میخوان تا اون موقع همه سر جمع بشن....

اخه برادر من....خواهرمن.....بین این عده انسان وقت نشناس، یک عده انسان بیکار مثل من هم هستند که خودشون رو ملزم به رعایت قانون میدونن و سر موقع حاضر می شن....چرا باید به خاطر وقت نشناسی یک گروه،معطل بشن؟؟؟؟

انگار این دیرکردن و دیر اومدن دیگه رسم شده....برخی افراد محترم هم که نوعی های کلاس بودن محسوبش می کنن و تا می تونن دیر میان...

بهانشونم اینه که همه مثل شما بیکار نیستن...من اگر این عده محترم رو نمی شناختم اینقدر اینجا به انگشتام زحمت نوشتن نمیدادم...

میدونم که که اینا دو دسته ان1.یا نمی تونن به مو قع حاضر شن ویا2. الکی سر خودشون رو یه گوشه گرم میکنن که دیر برسن ومثلا کار داشتن

البته که گاهی واسه ادم مشکلاتی پیش میاد که باعث میشه دیر برسه جایی اما چقدر خوب می شد که وقت شناسی رو هم از خودمون شروع می کردیم....

واسه همه چی کمپین زدن... نمیدونم کمپین زدن واسه وقت شناسی مفیده یا اینکه خودش یه جور اتلاف وقت محسوب میشه...

خلاصه ی کلام اینکه:خواهرم،برادرم....بیاین به موقع باشیم و به وقت دیگران هم احترام بذاریم....

مطلب در ارتباط با وقت شناسی بسیاره...شاید فرصت بشه خلاصه هامو بذارم....

به وقت باشیم.....



  • مهرنویس

گاهی دلم...

۰۱
مرداد

  • مهرنویس

...صبرجمیل...

۰۱
مرداد

یا الله

بدتر از همه چیز این است که در موقعیتی قرار میگیری که سخت است، بعد شروع می کنی به غر زدن و بد و بی راه گفتن به زندگی.....

به اینکه چرا در چنین شرایطی قرار داری...چرا فلانی در ان موقعیت خوب است و توسرگردان.........

بعد از این افکار هر حرفی و حتی کلمه ای که می گویی کفر می شود...

اما دوست داری ادامه دهی ..... دوباره خودت را مقایسه می کنی با ان دیگری.... و دوباره غر می زنی...

فکر می کنی که این طور ارام می شوی...........ارام برای خودت گریه می کنی.. بی صبری نشان می دهی..

بد اخلاقی می کنی با بهترین کسانت... حرفهایشان را از دریچه ذهن خاموشت می بینی و بیشتر می رنجی...

خلاصه تا جایی که می توانی ابروریزی می کنی و خودت هم نمی فهمی داری با ان ذره روشنی هم که در دلت وجود دارد چه می کنی....

بعد لطافتت را از دست می دهی......خشن می شوی... زمخت و بد ترکیب.....خشک می شود چشمه ی اشکت.....نگاهت زشت می شود.....

بعد از تمام اینها تازه جرقه ای در ذهنت ایجاد می شود......

اینکه نکند همه ی این شرایط و موقعیتها همان امتحان هاییست که روزی از خدا میخواستی سربلند از انها بیرون بیایی....

اینجاست که تمام وجودت داغ می شود....وبعد سرررررد.......تب می کنی...........

بازهم ابروریزی کردی......بی تابی.......

موفق نبودی....مردود شدی.....می شکنی....اشک می ریزی... نه... اماانگار خشک شده.......

شاید ابو حمزه جاری اش کند....شاید هم نه...

دنبال بهانه ای می گردی که چشمه ی خشک شده ی اشکت را تحریک کند....

خسته شده ام از خودم....

از این همه بی تابی..

بی صبری.....

غر زدن ها...

مقایسه های بی معنا.......

کفر گفتن ها......

بی توجهی ها......

..........گفتم که نفسم سرکش است......

اغفرلنا،اغفرلنا....

گفتی که بخشیدم بیا..........

خدایا کمکم کن بیشتر از این زمخت و خشن نشم...

خدایا....دلم لطافت می خواهد.

از جنس اشک.......

 

 

  • مهرنویس

وقتی ورق می زنی این کتاب را شاید یاد گمگشته ی خود بیفتی.....شایدهم یاد خودت.....دقیقا... همان گمشده ی قدیمی... "خود"

مستوره شاید بهانه باشد...... شاید اواز حداء را خودت باید سر بدهی.....

باید گوشهایت تیز تیز باشند.....بشنوی حداء را.....

گاهی غرق می شوی در صفحات انجمن مخفی و فکر، تماما تو را در بر می گیرد....

در زندگی به دنبال مستوره ات می گردی.....شک می کنی در افکارت....

عقایدی که شاید قبل تر ها به سادگی می پذیرفتی.....

می فهمی باید محکم کنی پایه های سرای افکارت را ....

خانه ی روی شن، قطعا امروز یا فردا می ریزد.......

یک جهتی فکر کردن دغدغه ات می شود و بی زاری از اینکه طرز فکرت هم چون رشد اعضای بدنت بسته به محیط باشد.....

یاد می گیری یک بار دیگر یه مسائل نگاه کنی و بعد با منطق و در نظر گرفتن حقیقت بپذیریشان...

می فهمی دنیا واقعا محل ازمایش است....عاشورا تکرار می شود........تو یحیی مکی می شوی.......

در صحرای کربلا قرار می گیری و باید انتخاب کنی...

حسینی هستی یا یزیدی....

حقا که انتخاب دشواریست...اما این جا دنیاست و عاشورا برای تک تک افراد تکرار می شود...

می فهمی که  تو هم همسفر یحیی می شوی....باید از خود اغاز کنی و برسی به حقیقت خودت....

((یحیی گویدچون نظر کنم بینم از خود اغازیده ام و به خود انجامیده ام و این دشوار سفری بود که در ان منزل کردم.))

در قسمتی از کتاب چه قدر خوب توصیه شده که شنیده هارا باید دید و دیده ها را باید شنید....شاید این طور بتوان به نتیجه رسید....

این کتاب نوشته ی اقای احمد شاکری هست و به بیان اوضاع جامعه در دوران مشروطه می پردازد.

داستان کتاب از زبان پسری یه نام بهاء است که بعد از گذراندن دوره طب در فرنگ به کشورش برمی گردد و متوجه اوضاع در هم پیچیده مشروطه می شود.....

و مستاصل می ماند بین پدری که مشروطه خواه است و حقیقتی که او را به سمت دیگر می خواند....

در پی امر یکی از بزرگان حق بین، وارد حوزه ی علمیه ای می شود که موقوفه ی شخصی به نام یحیی مکی است...

برای کار در  انجا به عنوان پزشک و عمل به وقف نامه، شروع به خواندن ان می کند و گیج می شود.... خودش را طی ان پیدا...

حقیقت را می یابد..... سختی های زیادی می کشد در این راه....

و مورد ازمایش هم قرار می گیرد.......اما در اخر گویی به حق رسیده در حالیکه جامه ی یحیی مکی را بر تن دارد و روح حقیقت جویی را در جان...

چیزی که نوشتم گوشه ای از درک واحساسم بعد از حدود دوهفته پس از پایان خواندن کتاب بود، و قطعا منظور نویسنده بسیار وسیع تر و جامع تر بوده و من از دریچه ی درک و فهم خودم نوشتم ، چه بسا من بد برداشت کرده باشم چرا که کتاب خوان مبتدی محسوب می شوم و فقط بخشی از انچه فهمیده ام را نوشتم ضمن اینکه زمان زیادی از انچه خواندم و فهمیدم نیز می گذرد.

امیدوارم این کتاب ارزشمند را بخوانید ولذت ببرید.

بعضی از جملاتی که دوست داشتم :

-((می گویند مردم بر دین پادشاهان اند، فردا زیر طاق بلند این خیمه دین وکفر برابر هم شمشیر می کشند.دینش معلوم باشد،کفرش اشکار می شود.اما اگر دینش کفر باشد و کفرش دین،چه باید کرد....))

- مستوره گوید:ان گونه که به زندگی زیسته ای خواهی مرد. وان گونه که بمیری خواهی زیست..))

 

 

 

 

  • مهرنویس

اگر می خواهی قدر جایی که هستی را بدانی بخوان این کتاب را.......

کافیست روی یَک چَوکی با ارامش بنشینی و «در کشوری دیگر» را به دست بگیری.....

و چه خوب سَپوژمی زریاب شرح داده غربت غرب را.....

شاید اول که می خوانی کتاب را کمی کسل شوی و سیر داستان تو را جذب نکند....اما وارد بخش دوم کتاب که می شوی اشتیاقت برای به اتمام رساندن ان چندین برابر می شد.....

داستان،قصه دختری از دیار کابل ومحصل در بیزانسون فرانسه است که حین مشغولیت به درس و فعالیتهای روزانه اش، با انسانهایی متفاوت از انچه دیده اشنا می شود.....

و وقایعی که می بیند برایش عجیب و متفاوتند..........او از دیار شرق است و بیگانگی دارد برایش سلوک برخی غربی ها.......

برای همین در جریان وقایعی که می بیند، سرزمین پر از رنگ و زیبای خودش با تمام آداب و رسوم و فرهنگ بی نظیرش تداعی می کند...

فرهنگی که فرسنگها از سلوک غربیان دور است........

گاهی آن قدر زیبا توصیف می کند فرهنگش را واتفاقات نابی که آن برایش رقم می زند، که  دوست داری چشم ببندی و سوار بر مرکب تخیل با سپوژمی سیر کنی......

اسمان ابری بیزانسون دلگیرش می کند و اورا یاد روزهای افتابی کابل و ان درخت زرد الو در حویلی(حیاط) می اندازد...

روابط سرد یک مادر و پسر را شرح می دهد....مادری که سگش را بر فرزندش ترجیح می دهد و زریاب اینگونه می خواهد به این نکته اشاره کند که کشوری پیشرفته و صنعتی تا چه حد دچار سردی در روابط و تشنه ی محبت است و با مقایسه ی سرزمین جهان سومی اش با تمام محبتها و رسوم آن ، در واقع آن را بر جهان پیشرفته و صنعتی ترجیح می دهد و برتر می داند.....

زن همسایه که یکی از شخصیتهای اصلی داستان است، زنی است شکست خورده..زنی که از بس نا مروتی دیده می خواهد پسرش را صرفا برای خودش نگه دارد و وقتی می بیند نمی تواند، به ناچار سگی را برای زندگی و رفع تنهایی هایش بر می گزیند.....

گاهی نتیجه گیری های جالبی می کند بانو زریاب؛ مثل ان زمان که یکی از شخصیتهای داستان(پاسکال) در اثر دیدن خیانت از نامزدش افسرده می شود.....سپوژمی به یاد ترانه ای کابلی می افتد:

دستمال تو ره بوی کَدُم، بوی نداد....

وبعد این طور زیبا نتیجه می گیرد:((یک بار قابیل را دیدم که دنبال هابیل می کندو می کُشد،شغاد را دیدم که برای کشتن رستمش کمین کرده است وباز پاسکال خودم را دیدم که طعمه ی ژرار می شود.....

به نظرم امد گذشت هزاران وهزاران سال، ادمی را هیچ تغییر نداده است و تاجهان است، قابیل ها هستند، شغادها هستند و ژرار ها هستند در سرزمین نود،در کابل، در بزانسون،و در آن قریه ی دور افتاده ی لوگر که شبهایش را چراغ های تیلی به سختی روشن می کنند، در همه ی جهان؛ و زیستن در این جهان به نظرم بسیار دشوارتر امد.))

نویسنده در قسمتی از کتاب علاقه ی وافرش به سرزمینش به صراحت اشاره دارد معتقد است انانی که می ایند در کشورهای غریبه و می مانند وبه سرزمینشان بر نمی گردند، یا انسانهایی بسیار با اراده وقوی هستند ویا سطحی وسبک....

و اما کشمشهای روی جلد نشانگر گوشه ای از جاذبه های سرزمین نویسنده اندبا ان طعم ترش و شیرین و رنگ سبز بی نظیرشان...........

در کشوری دیگر ریشه ات را محکم می کند......ابیاری می کند وجودت را وتشنه تر می شوی برای احیای فرهنگهای اصیلی که با ورود ماشین وصنعت از بین رفته اند......

ان وقت است که دلت برای حویلی، درخت زردالو، کوزه ی اب و دامن پر مهر مادرت تنگ می شود........

ان وقت است که یک سرزمین است و یک دل.........

توضیحات:

چوکی:صندلی

حویلی:حیاط

 

  • مهرنویس

پروانگی

۰۱
مرداد

من اماده ام برای هرنوع تغییرمثبت...

هرچیزی که بتوان به واسطه ی ان رشد کردید...رویید...

من ازتغییر نمی ترسم...هیبت دهشتناک سکون است که می ترساندم...

اماده ام برای ترک همه ی ان عاداتی که با انها زندگی کردم, عمرگذراندم, گاهی شاید لذت بردم..

اما حالا دیگر برایم پیله شده اند... دست وپایم را سفت می چسبند وقدرت حرکت را ازمن سلب می کنند...

من برای دگرگونی منتظر طوفان نخواهم ماند....نسیم معطر طبیعت نیز می تواند مرا به جنب وجوش در اورد...حتی در اثنای زمستان...فصل یخ زدگی وانجماد...

بلند میشوم,اما به سختی...روزمرگی گویی جاذبه ی زمین را برایم چند برابر کرده...

می کشدم به سمت زمین...

دوباره برمی خیزم,دستانم را روی زانوانم قرارداده وطناب پوسیده ی تکرار را به گوشه ای می نهم..

حال روبه اسمان دارم...

تابش خورشیدشایدمبدا حرکتم باشد...شایدهم ابی اسمان مرا از اسارت زمین رها کند..

من اماده ام...برای هرنوع تغییرمثبت...

هرچیزی که باعث روییدنم شود...پروازم دهد....

  • مهرنویس