مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

.....ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد.....

مهرنویس

یاحق

خوش امدی،زکجا می رسی بیا بنشین
بیا که می دهمت بر دو دیده جا ،بنشین

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

دلا بسوز...

۲۸
شهریور
  • مهرنویس


صحبت از تنوع طلبی بود و اثار مخربش.... از اینکه فرد را به تباهی می کشاند در برخی مواقع و نابودش می کند....
راهکار اما چیست؟
گفت: باید خود کنترلی کرد...
مثلا وقتی به فروشگاه میری و یک کفش رو می خری، وقتی خریدت تموم شد به بقیه ی کفشهای تو ویترین چرا چشم میدوزی و دنبال یکی بهتر از مال خودت هستی؟
یکی دیگر از تمرینات این بود که از خودت بگذر...
مثلا وقتی مشغول تماشای فیلم مورد علاقه ات هستی در یک اقدام جوانمردانه بیا و کنترل رو بده به یکی از اعضای خانواده که مثلا دوست داره شبکه ی دیگه ای رو ببینه...
می گفت گاهی غذا هست....نخور
بالشت هست، نذار...
یعنی گاهی بر خلاف خواسته هات عمل کن...
این میشه تمرین خود کنترلی برای دوری از تنوع طلبی های مخرب....
جالب بود یکی دیگر از نکاتش...
می گفت:حجاب یکی دیگر از تمرینهای خودکنترلی است(در کنار سایر اهداف ارزشمندش)
می گفت که قدرت مدیریت بر خود می دهد به انسان...
تاکید می کرد حجاب قصه ی اون نگاه نکنه نیست...
قصه ی تو رشد می کنی هست....
تمرین کنیم خود کنترلی را...
البته محرکش اگاهی از اثار وحشتناک تنوع طلبی هست...
چیزی که یکی از عوامل اصلی فروپاشی نظام خانواده در جامعه ی امروز متاسفانه...
نگاه های تنوع طلب و دلهای تنوع خواه...
راهکار دارد...
تمرین کنیم...





پ.ن:
1.مطالب بالا برداشت من از قسمتی از صحبتهای دکتر حمید حبشی(مشاور خانواده) بود.
2.صحبت هاشون منو یاد صحبتهای استاد پناهیان در مورد مبارزه با هوای نفس انداخت.

  • مهرنویس

دلی نیازاریم....

۲۳
شهریور

بعضی حرفها چقدر می توانند شیرین باشند.......بعضی سرشار از انرژی و بامزگی.....و برخی تلخ و اشک آور.....

در این میان خنجرند برخی از حرفها....می برّند و تا اعماق وجودت فرو می روند.....

هرچه گوینده به تو نزدیک تر باشد، زخمش عمیق تر خواهد بود.....

هرچند حرفش حقیقت باشد....اما آدم دوست دارد برخی از حقایق را نشنود.....

اصلا شاید خود ان آدم آن حرفها را بداند.....شاید نخواهد تکرارشان را...شاید واقعا برایش آزار دهنده باشند.....

و در این بین......چقدر برخی راحت دل می شکنند....

 گاهی آدم با تمام عظمتش چقدر زود شکسته می شود.....

حتی اگر زمخت ترین انسان هم باشی حساس می شوی و شکننده....

برخی حرفها مثل خنجرند...تیز و برّنده.....

درد دارد شنیدنشان...

حساس باشیم روی گفته هایمان....روی شوخی ها....خنده ی طرف مقابل گاهی صدای شکستن چیزی در درونش را خفه می کند.....

حتی واژه ها را با دقت انتخاب کنیم.....اگر افراد و انسانها برایمان مهم هستند...حتی اگر مهم نیستند....

خنجرهایمان را غلاف کنیم......


  • مهرنویس

 
31مرداد است،یعنی چیزی نمانده تا شروع ترم جدید....
اما خیلی کارهای انجام نشده مانده....
اگر می شد می گفتم نمی فهمم چرا هیچ وقت آن چیزی نمی شود که می خواهم....
اما می فهمم مشکل از کجاست...
مشکل خودبنده هستم.....
اینجانب بی برنامه....
یعنی با برنامه های فراوان در ذهن و بی برنامه های فراوان در عمل.....
از دوران دبستان یادم می اید که چقدر خردادماه و امتحانهای اخر سال برایم شیرین بودند....به امید تابستان و فراغت و .... درس می خواندم و کارهای مختلفی که می شود در این سه ماه انجام داد به ذهنم خطور می کرد....
تقریبا تا حالا هم این افکار وجود داشته اند...البته الان واقع بین تر شده ام.... درنتیجه برنامه های کمتری در ذهنم نقش می بندد....
شاید هم این یک قانون باشد که زمانیکه سرت شلوغ است و وقت نداری کلی امور جذاب به ذهنت می رسد و لحظه شماری می کنی تا در فراغت انجام دهی،اما وقتیکه دقیقا بیکاری و در فراغت به سر می بری چشمه ی ذوق خشک می شود و هیچ نکته ای به ذهنت نمی رسد...
اما طی این سالها یک نکته برایم کاملا روشن است و آن اینکه باید برنامه ایی را که در ذهن داری روی کاغذ بیاوری!
یعنی اول باید واقع بین بود
بعدشرایط را در نظر گرفت
برنامه را روی کاغذ نوشت
هدف مشخص شود و یک برنامه بلندمدت را در نظر گرفت و ان را به قسمت های کوچک تقسیم کرد....یعنی مثلا بگی من تا پایان این سه ماه باید 6 کتاب خوب بخونم،بعد حالا مشخص کنی هر ماه چند کتاب و بعد هر هفته چه قدر و بعد هر روز چند صفحه...
اگر هم برنامه به خوبی پیش رفت برای خودت جایزه در نظر بگیری...
من این مراحل رو چند بار امتحان کردم وبه نتیجه رسیدم... بیشتر در امور تحصیلی بوده...نیاز به پشتکار و جدیت داره...
اما برای تعطیلات تابستون نتونستم زیاد موفق باشم در برنامم...
و باز علت اصلی خودم هستم...
باز هم خدا روشکر که ریشه ی مشکلم رو می دونم...
اما...
بایدعملی کنم برنامه هایم را...
حداقل در این چند هفته ی باقی مانده....
کارهای باقی مانده را باید به قسمت های کوچک تقسیم کنم و انجام دهم در روزهای پیش رو.....
باید برنامه داشته باشم....
تابستان با برنامه ی من!!!

  • مهرنویس

رویای نیمه شب

۳۱
مرداد

بالاخره خواندمش...
تیزرش را که دیدم کمی ترغیب شدم تا بخوانم...
کتاب خوبی بود...
اخرش مثل داستانهای دوران کودکی ام به خوبی و خوشی به پایان رسید...
پایان شیرین...
قبلا با دیدن تیزر کتاب احساس می کردم داستان ماجرایی تر باشد و کمی جذاب تر...
اعتقاد قوی شخصیتهای داستان به امام زمان(ع) را دوست داشتم...
و انقلابی که درون هاشم،شخصیت اصلی داستان اتفاق افتاد(شاید از جهاتی شخصیت اول باشد).
و اخرش که طالب حقیقت به حقیقت رسید...
اما نمیدانم چرا انتظار داشتم کمی داستان پیچیده تر و غیرقابل حدس باشد....



  • مهرنویس

نون والقلم(1)

۲۵
مرداد

حسن اقا گفت:((اخر ارسطو هم در جهانگشایی اسکندرشرکت داشت،نظام الملک هم وزارت کرد،بیرونی هم دنبال محمود رفت هند و خلیفه ی بغداد را به دستور خواجه نصیر لای نمد مالیدند. راجع به اینها چه می گویی؟وهزاران نفر دیگر که خودت بهتر از من می شناسی.))

میرزا اسدالله گفت:((هر کدام از این حکما که شمردی، با همه ی حکمتشان ادمی بوده اند مثل همه ی ادمها.معصوم نبوده اند.همه شان گناهی کرده اند و کفاره ای داده اند.ارسطو منطق را گذاشت تا جانشینان شاگردش، فصیح و بلیغ،عذر گناهان او را بخواهند.

بیرونی به اب "ماللهند" خون ان همه هندو را که محمود کشت، از دست های خودش شست و خواجه نصیر خیلی سعی کرد در کتاب اخلاق خودش غسل بکند و.......

همه ی اینها که شمردی در نظر من طفیلهای قدرت اند.کنه هایی زیر دم قاطر چموش قدرت چسبیده.ان هم قدرتی که بناش بر ظلم است، نه قدرت حق.قدرت حق در کلام شهداست. به همین دلیل من تاریخ را  از دریچه چشم شهدا می بینم. از دریچه چشم مسیح و علی و حلاج و سهروردی؛ نه از روی نوشته زرنگار حکمای به حکومت رسیده که انوشیروان ادمی را عادل نوشته اند با ان همه سرب داغی که به گلوی مزدک ها ریخت.))

حسن اقا گفت:(( پس تو به دنبال معصوم می گردی؟))

میرزا اسدالله گفت:((چه می شود کرد؟ هرکسی دنبال چیزی می گردد که ندارد.))

نون والقلم،ص 141

  • مهرنویس

نون والقلم

۲۵
مرداد

جلال آل احمد یکی از پرکارترین نویسنده های ایرانی هست و دارای یک سبک خاص در نثر.
در این اثر تلاش می کند اوضاع سیاسی و اجتماعی جامعه خودش را با یک داستان بلند بازگو کند.
در واقع در این داستان جلال عملکرد برخی روشنفکران و قلم به دستان جامعه رو مورد انتقاد قرار داده.
وقتی کتاب را می خوانی با دوگروه روشن فکر  وقلم به دست اشنا می شوی(در این داستان دو میرزا بنویس هستند)،یک دسته کسانیکه با اعتقاد و عمل به اعتقادشان روزگار می گذرانند و در این راه به خاطر ایمانی که دارند با دشواریهای زیادی روبرو می شن و دسته ی دیگر که هیچ چیز به اندازه ی منفعت خودشان برایشان اهمیت نداره و حاضرند برای بدست اوردن یک موقعیت بهتر دست به هر کاری بزنند؛کتاب نکته ی جالبی رو یاد اور شده، اینکه این افراد در توجیه کار خودشون این طور می گن که:برای رسیدن  به یک هدف عالی باید از حمایت کسی که قدرت داره برخوردار بشن.
اما نکته ی قابل توجه این جاست که هر دو دسته خودشون رو مدافع ازادی میدونن.
نتیجه ای که جلال ال احمد از داستانش می گیره اینه که راه حل اصلی برای رفع این روند و حل نابسامانی ها و بی عدالتی های جامعه، خود مردم هستند و خودشون باید تلاش کنند تا به اگاهی و بینش کافی برسند و در نهایت سرنوشت خودشون رو تغییر بدن.
یعنی مردم تا به اون بینش و اگاهی لازم نرسند هیچ وقت نمی تونن وضع زندگی فلاکت بار خودشون رو تغییر بدن و این روشنفکران و متصدیان هم نمی تونن به دادشون برسن....
کتاب بسیار جالبی هست، اینکه می تونه واسه ی انسان دغدغه سازی بکنه، انسان رو به فکر فرو ببره و در نهایت به حرکت و تلاش برای روشن بینی و اگاهی مجبور کنه.
خیلی از صحبتهای یکی از این میرزا بنویسها که گفتم از سر اخلاص و عمل کار می کرد خواندنی و قابل تامله که در پستهای بعدی با عنوان نون والقلم قرار خواهم داد ان شاالله...

  • مهرنویس

یا الله

یادمه چند وقت پیش روی یکی از این تابلوهای توی جاده نوشته شده بود: حال نداری ثواب کنی، گناه نکن!

امشب به توصیه یکی از دوستان با معلم دوران راهنمایی تماس گرفتم، دوستم گفته بود که دخترشون قراره انتخاب رشته کنند و در مورد دانشگاه فرهنگیان سوال دارند،شماره ی من رو خواسته بودند....

راستش با تردید تماس گرفتم...قصدم هم فقط کمک کردن بود...اینکه بتونم گوشه ای از زحمات معلممون رو جبران کنم...

بعد از چند بار زنگ خوردن، بلاخره گوشی رو برداشتن....خودم رو معرفی کردم...از رشته و دانشگاه گفتم و علت تماسم....

چشمتون روز بد نبینه.....تمام مشکلات جامعه فرهنگی رو برام تشریح کردند....در واقع واقعیت ها رو نشونم دادند...

حدود 30 دقیقه صحبت کردیم... و من دائم در حال مقاومت کردن بودم.... نه خوبه...نه اصلاح میشه...نه من انتخاب درستی کردم.....

البته بهشون حق میدم....من فقط یک دانشجو معلم تازه کارم....اما...

شاید همه تصور کنند حرفهای من خیلی ارمانی هست.....یا چون جوان هستم وکم تجربه، از روی احساس صحبت می کنم....

اصلا هر کس هر طور صلاحه فکرکنه....

من از همین تریبون اعلام می کنم که اگر هزار بار به عقب برگردم باز هم انتخابم معلم شدنه....

حتی اگر سختی کار 100 برابر بیشتر از اونی باشه که معلمم گفتند....

نمی خوام مثل اون دسته از انسان  های لجوجی باشم که قبلا در موردشون صحبت کردم...نه....اتفاقا من برخی از صحبت هاشون رو قبول دارم و به عینه دیدم برخی مسائل رو....

اما من هنوز هم معتقدم باید از یک جایی شروع کرد.... همون طور که در گزینش و مصاحبم گفتم....

من پیشرفت خواهم کرد... به قول ناپلئون: "شرایط کدام است،من خودم شرایطم"

اصلا از همین جا میگم: ای کسانیکه می خواین من رو از انتخاب اشتباهم اگاه کنین!لطفا،خواهشا اگاه نکنید!

بذارین در تاریکی جهل بمونم...

جهل شیرین من...

بذارید واقعیات پنهان بمونه...بذارید دنیای خودم رو بسازم...اقاجان نهایتش اینکه من حداقل می تونم هرسال در دنیای خودم و 30 تا شاگردم تحول ایجاد کنم.... نهایتش اینکه ما دنیا رو متفاوت می بینیم...

من خوشحالم....از انتخابم...از اون هایی که با حرف هاشون من رو مصمم تر میکنن....

یعنی من قبل از تماس یک لبخند ملیح روی صورتم بود اما بعدش ذوب شد.....یعنی این قدر امید دادن هم لازم نیست به جان خودم!!....اگر یاد نداریم امید بدیم، امید دیگران رو هم نگیریم....

شاید من ارمانگرا با تمام ضعف هام بتونم یک تحول کوچیک در خودم و  در این حوزه ایجاد کنم.....

استاد....اخه چرا دائم در برابر هر جمله ی من تیر نمی تونی رو پرت می کردی...

من می تونم...اصلا از قصد می نویسم تا بتونم.....من تلاش می کنم....

تحمل شنیدن همه ی صحبتهای از این نوع رو هم دارم.... یعنی عادت دارم....

از زمان انتخاب رشته دبیرستان تا الان...

چرا انسانی؟لابد از ریاضی می ترسیدی؟نمی خواستی خانم دکتربشی؟حالا عیب نداره وکیل بشی هم خوبه.....

چطور به خودمون حق می دیم ارزو و اهداف یک نفر رو لگد کنیم بی رحمانه؟؟؟

حالا فکر کن کنکور بدی و با زحمت و جدیت یک رتبه خیلی خوب هم بیاری... باز همون دست افراد شروع می کنن:رتبه ی خوبیه... البته رشته ی انسانی خب میدونی که زیاد سخت نیست...رشته های دانشگاهی زیاد خوبی هم نداره...باز خدارو شکر...رتبت خوب شد....

و حالا: چرا معلمی؟ حالا معلمی قبول، چرا ابتدایی؟؟

دیگه تصمیم گرفتم دلایلم رو برای همه توضیح ندم....یعنی لازم نیست توضیح بدم....فقط بگم چون دوست داشتم...

گاهی لازم نیست همه رو جدی بگیری.....

باید یکم خودم و اهدافم رو جدی تر بگیرم....

به قول اون بازیگرتلویزیون: اف بر من اگر یه حرف از این حروف بخواد اهدافم رو خدشه دار کنه....

و اف بر من اگر به هر دلیلی تدریس در ابتدایی و کار با کودک رو رها کنم....

و اف بر هرکسی که امید دیگری رو سلب کنه...


با تقلید از جمله ی معروف روی اون تابلو که گفتم:خواهرم،برادرم،فرزندم،حال نداری امید بدی، امید نگیر!!!


  • مهرنویس

"انسانهایی که به دنبال دیده شدن نیستند، بیشتر دیده می شوند..

انسان هایی که به دنبال شنیده شدن نیستند، بیشتر شنیده می شوند...

انسانهایی که به دنبال کسب تحسین دیگران نیستند، بیشتر مورد تحسین قرار می گیرند...

انسانهایی که به دنبال تحت تاثیر قرار دادن نیستند،بیشتر ما را تحت تاثیر قرار می دهند...

و بلاخره انسانهایی که به دنبال کسب تایید دیگران نیستند،بیشتر مورد تایید و پذیرش قرار می گیرند..."

"مسعود لعلی"

این جملات رو از کتاب " ما به دنیا امده ایم تا ان را تغییر دهیم" اثر مسعود لعلی نوشتم، نهمین مجموعه از سری کتابهای "شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید".

خیلی وقت پیش خوندم این کتاب رو...

اما جملات بالا واقعا جملات طلایی هستند...بنده خودم به وضوح تحقق این نکته ها رو در روابط با اطرافیانم دیدم...

بعضی وقتها، زمانیکه با یک شخص روبرو می شی و باهم مشغول صحبت کردن ،اگر هیچ چیز رو نشه از شخصیت اون فرد فهمید و هر چقدر هم که دارای زوایای پنهان شخصیتی باشه و نخواد خود اصلیش رو نشون بده، یک نکته شخصیتی خیلی واضح و مبرهن نمایان میشه و اون میزان اقتدار و تاثیر پذیری یا تاثیر گذاری فرد هست...

برخی زمانی که صحبت می کنن قشنگ معلومه که چقدر برای حرفایی که میزنن فکر کردن و پای حرفشون می ایستند.... یعنی موضع گیری می کنن... نمیشه راحت درونشون نفوذ کرد.... یه جور اقتدار دارن...

برخی هم که باری به هر جهت.... یک حرفی میزنن ولی پایبند اون نیستند...در برابر افراد یکم قوی تر از خودشون حالا از هر لحاظ سریع می شکنن و تسلیم می شن....

تجربه حداقل به من نوعی ثابت کرده افراد دسته ی اول جذاب تر هستند،اعضای گروه روی این افراد حساب می کنند و برای نظراتش احترام قائلند...

امیدوارم سوء تفاهم نشه....منظور من از افراد دسته ی اول یک سری انسان لجوج و بی منطق نیست....کسی هست که حرف حق رو می پذیره و تلاش داره به حق برسه....به فکر اصلاح عقائدو افکار اشتباهش هم هست... اما در عین حال سست نیست....محکمه....

حرفی رو برای خوشامد دیگران نمی زنه....این خیلی نکته ی مهمیه به نظرم... اینکه اقاجان برای خوشامد دیگران نه حرف بزنی و نه حرف بنویسی ونه ....

این کتاب هم در رابطه با نظریه اقتدار صحبت می کنه و داستانهایی در مورد افراد تاثیرگذار و تاثیر پذیر داره...

این تاثیرپذیری می تونه از دو منبع باشه:1.افراد 2.شرایط و رویدادها

نویسنده معتقد هست: "این کتاب حکایت انسانهایی است که نه تنها مقهور و مغلوب افراد و شرایط نشده اند،بلکه توانسته اند با اتکا به ظرفیت ها ومنابع درونی خود،رهبری تغییرات مثبت و مفید را در دنیای خود و افراد جامعه بر عهده بگیرند و مظهر و نشانه ای باشند بر اراده انسانی و بیانگر این حقیقت که یک فرد دارای چه درجات بالایی از عظمت روان و زیبایی روح است."

باید دوباره بخونمش...

باید یاد بگیرم تواضع با خود کم بینی فرق داره...

گاهی همین به اصطلاح تواضعها خیلی به من ضربه زده...

باید یاد بگیرم برای خوشامد دیگران حرفی رو نزنم...دنبال دیده شدن نباشم....یاد گرفتنش شاید زیاد سخت نباشه....اما عمل بهش انصافا مشکله...

یا رب مددی



  • مهرنویس



قُل لَنْ یُصیبَنا اِلاّ ما کَتَبَ اللهُ لَنا هُوَ مَوْلنا وَ عَلَی اللهِ فَلْیَتَوَّکَّلِ الْمُؤمِنُونَ.

بگو هرگز جز انچه خدا خواسته به ما نخواهد رسید،اوست مولای ما و اهل ایمان در هر حال بر خدا توکل خواهند کرد.


(سوره توبه، آیه۵۱)

آن روزها چقدر ارامم می کرد این آیه....

روزهای پر استرسی که نمی دانی دقیقا باید چه کرد....

اما وقتی ته دلت محکم باشد که ولی داری، آن هم چه ولی و سرپرستی، آن وقت است که ارام می شوی....

دلت که محکم باشد،دیگر از انتخابت نمی ترسی.... راستش دلت که محکم باشد حتی اگر تمام عالم در برابرت صف بکشند،نمی هراسی...محکمی....

چه قدر لذت بخش و شیرین است این آیه برایم....

و چه قدر دور شده ام از آن....

چه قدر فراموشکار شده ام...

برای اثبات دوری و فراموشی لازم نیست حتما متن ایه و ترجمه اش را فراموش کرده باشی.... شاید کاملا هم حفظ باشی....

همین که گاهی نگرانم، استرس بیهوده دارم، همین ترسهای الکی، تردید هایی که مانع حرکتم می شوندو.... همه وهمه سند فراموشی این آیه هستند....

همین حرصهایی که می خورم، همین حسرتهای بی فایده، سکونم، تردیدم،پس رفتنم....

تابلوی زشت خودسری من....

یادم رفته ولی دارم....

مولای من!
دلم آرامش می خواهد....آرامشی از جنس خودت...
دلم را محکم کن....




  • مهرنویس