در طول زندگی خیلی چیزها را گم می کنیم...
اولش اضطراب است و تشویش...هر قدر آن چیزمهم تر باشد، اضطراب هم بیشتر می شود.
بعد دنبال می گردیم...همه جا را زیر و رو می کنیم...حتی جاهایی که مطمئن هستیم آنجا نمی تواند باشد.

اگر پیداشد که با خیال راحت زندگی را ادامه می دهیم...اگرهم پیدا نشد، دو حالت رخ می دهد که باز بستگی به اهمیت آن چیز دارد.
یا کلا بی خیالش می شویم و فراموش می کنیم چنین چیزی بوده و باز زندگی ر ا ادامه می دهیم و یا تا چند روز، چند ماه، حتی چندسال هنوز به آن فکر می کنیم و افسوس می خوریم و باز هم در نهایت زندگی را ادامه می دهیم...دو حالت که تهشان یکی می شود...
گمشدنی ها زیاد و متفاوت اند....از آلبوم قدیمی و کلاه حصیری و فلان کتاب و دسته کلید و کیف پول و ادرس و تلفن فلان جا گرفته تا....

تا گمشدن یک حس...
مفقودی احساس...

آن وقت است که حال تو مبهم می شود...وقتی که باید بخندی، نمی توانی....جایی که باید گریه کنی، نمی شود....
مکانی که باید سراسر وجودت پر از احساس امنیت باشد و آرامش،گم شده این احساس...نهایتا نمی شود...
آن وقت است که جایی که باید معنوی باشی و پر از احساس خوب،انگار خاموش می شوی....انگار وجودت از چیزهای دیگر پر شده...آن وقت است که گم می کنی احساست را بین آن همه شلوغی بی خود و بی فایده دل...
آن وقت است که می گویند احساست گم شده...
 به گمانم آن وقت، وقت خوبی نیست...یعنی اصلا وقت خوبی نیست...
اگر آن وقتها را جدی نگیریم ممکن است فراموش کنیم این گمشده را...و یا یک عمر حسرت....وباز ادامه ی یک زندگی با یک گمشده ی بزرگ...


خلوت کنیم دل را!

خرت و پرت هارا دور بریزیم...
احساسمان زیر همین شلوغی ها گاهی خفه می شود....گم می شود...پیدایش کنیم...