چند وقتی می شد که رمان نخوانده بودم.

نه به این معنی که رمان شناس و رمان خوان حرفه ای هستم...گاهی اگر وقت باشد و حوصله دنبال کردن یک داستان و درگیرشدن شبانه روزی با ان را داشته باشم.

تعطیلات بین دو ترم بود و بعد از آن درگیری بزرگ با امتحانات هوس کردم کتاب بخوانم از نوع رمان و غرق کنم خودم را در یک دنیای دیگر...

اصلا بشوم یک انسان دیگر و برای مدتی بیرون از دنیای آشنا و اتفاقات تکراری زندگی خودم یک طور جدید زندگی کنم....طوری دیگر ببینم و فکر کنم!

همه ی این ها در ذهنم بود اما اینکه دقیقا چه رمانی بخوانم نمی دانستم.

یاد او افتادم که با شوق باز می کرد کتابش را و سرکلاس می خواند.هر زمان به عقب بر می گشتم مشغول خواندن بود و استاد مشغول مثلا تدریس.

کتابش را گرفتم..از این کتاب سبک هایی بود که خیلی دوست دارم.همان هایی که برگ هاشان کاهی می زند و بوی خوب می دهند. یک صفحه را باز کردم...ساده روایت شده بود....

اسمش هم برای من وسوسه کننده بود.

"پاییز فصل آخر سال است"

این شد که به اولین کتاب فروشی که رسیدم سراغش را گرفتم.

 عادت ندارم داستان ها را نیمه رها کنم و به کار دیگری مشغول شوم.

احساس می کنم گم می شوم....ذهنم بدجور به هم می پیچد و آرامشم را می گیرد.

این شد که نشستم و خواندم و خواندم و خواندم تا تمام شد....(البته  نه اینکه بست نشسته باشم و تمامش کنم....منظور خواندن در یک روز است)

اما انگار هنوز منتظر بودم.... دوست نداشتم این طور تمام شود... خسته شده بودم....

خودم ،روحم و چشم هایم!

هر چند گاهی لذت بردم از روایت ساده ی برخی از احساس ها که برایم ملموس بود اما برای من درگیری شیرینی نبود...

هر چند برخی قسمت ها را خط کشیده ام تا دوباره چشمم بیفتد و ببینم و تازه شود برخی احساس ها و حرف ها...

اما شاید دوباره سراغش نروم.


پیشنهاد به دوستانم که روحیاتی شبیه به من دارند:

اگر نخوانده اید  این کتاب را ضرر نکرده اید!😊