پر از خنده ام و انرژی...دلم می خواهد فریاد بزنم...بلند بلند بخندم....می بینمش...

حالش خوب نیست...حوصله ی من و انرژی ام را هم ندارد....اگر انگونه باشم که هستم فرار می کند....ناراحت تر می شود حتی‌...می شوم یکی مثل خودش...لبخند کمرنگ و جدی البته....

پر از دردم،پر از بغض،از آن حال هایی که وقتی دلت برای خودت می سوزد آن شکلی می شوی...پر از گریه اصلا...پر از توقع و انتظار.....پر از "حرف های نگفته"...می بینمش....

می فهمم تحمل من و حالاتم را ندارد...محل نمی دهد در این صورت....از "بی محلی" می ترسم.....هنوز نرسیده ام به او لبخند میزنم،با انرژی سمتش می روم...انگار نه انگار!

دردم از درون می کشد مرا....رهایم نمی کند.....دیوانگی ام را که می بیند ارام می شود....بعد از رفتن او اما من می مانم و احساسم....احساسی که زیر پای خودم لِه شده!


تظاهر می کنم!

به ان چه نیستم....

و ضربه می زنم

به آن چه هستم....

شاید در دلم اسمش را بگذارم فداکاری!اینکه بقیه چه گناهی دارند که جور احساست را بکشند حتی اگر مقصر باشند؟!

شاید هم از رها شدن و تنهایی می ترسم....

تظاهر می کنم!

جمع می شود دردها و عقده ها....و روزی "بوووووووممممم"

روزی که دیگر نتوانم تظاهر کنم!





پ.ن

متظاهر نباشید حتی اگر مجبورید....

مدیون خودتان و احساستان نشوید...

از من نصیحت...از شما....

هر طور صلاح است