در اتوبوس هستم ....

درست است که امروز هوا حسابی سرد است اما از سرمای بیش از حد  فضای اتوبوس به حیرت فرو رفتم....

به اطراف نگاه کردم دیدم بلههه...

تمام پنجره های اتوبوس چهار طاق باز است...

سریع بلند شدم و بستم پنجره هارا...

طرف آقایان اما هنوز پنجره ها باز بود...

چند نفر نشسته بودند...حسابی که سردشان شد کمی جابجا شدند...

گفتم الان است که یکی ببندد آن منافذ سرما را...

زهی خیال باطل...

کلاهش را سریع روی سرش کشید یکی و دیگری شالش را محکم تر پیچید...

یکی نیست بگوید:استاااد  پنجره را ببند...چرا کلاه سر خودت میگذاری؟؟؟؟

تا چند ایستگاه وضعیت همین بود..

ایستگاه چهارم اما یکی منشا را یافت....بست سرما راهه را و نسشت...



دقیق که میشوم می بینم گاهی وضعیت ما هم همین است...

به جای اینکه پنجره را ببندیم به خود می پیچیم و سرما را نفرین می کنیم....


باید سرمان را بالا بیاوریم....منشا را پیدا کنیم....آن وقت راه حل پیدا می شود و با تلاشمان مشکل حل ....


نیازی به شال و کلاه نیست باور کن...

گاهی اما خودمان دلمان میخواهد سر خود کلاه بگذاریم...خود را گول بزنیم....ندیده بگیریم مشکل را....


در صورتی که فقط یک حرکت لازم است برای رسیدن به آرامش...


هوا سرد است...

پنجره ها راببندیم...

منشا را پیدا کنیم....

سرمان را گرم نکنیم...