یک بار هم تصمیم گرفته بودم خبرنگار شوم....
تصمیم که نه....شرایطش پیش امد....
در حال رفتن به سلف بودم که فراخوان پذیرش خبرنگار روی برد به چشمم خورد....راستش قبل ترها، همان هفته های اول دانشگاه (که تمام انجمن های دانشجویی دست همکاری به سمت ادم دراز می کنند وبه قول خودشان دنبال جذب نیروی جدید و ورودیهای با استعداد  هستند)،
برای عضویت در هر انجمنی ابتدا عمیقا به فکر فرو می رفتم....چون نیازسنجی شده بود...یعنی قسمت هنر، قسمت تشریفات،قسمت اجرایی،و...
هیچکدامش مال من نبود...هنر که نداشتم....از تشریفات و خوش امد وگویی و خم راست شدن جلو افراد مختلف که بیزار بودم،کمی به اجرایی فکر می کردم و یاد ان مجری های حوصله سر بر برنامه ها منصرفم می کرد...البته می دانم اجرایی یعنی کلا کادر اجرایی و وظایف عدیده و مختلفشان را هم می دانم....اما ذهن من محدود می شد به اجرای صحنه....تازه از فعالیت سابر عوامل اجرایی هم دل خوشی نداشتم.....
خلاصه تنها جایی که گلویم گیر کرد بخش تهیه خبر و خبر نگاری بود....
در چندتا انجمن به عنوان خبرنگار عضو شدم....اما ماهها گذشت و دریغ از فعالیتی.... یعنی هر چه ما اصرار می کردیم انها خودشان تقاضای فعالیت نداشتند.....در گوشی بگویم:اصلا در طی سال فعالیت چندانی هم نداشتند....گاهی ادم به فلسفه ی وجود این همه انجمن وکمپین گوناگون و رنگارنگ در دانشگاهها شک میکند....بگذریم...
خلاصه این شد که ان فراخوان پذیرش خبرنگار ما را متوجه خود ساخت....
از دوست گرامیم خواستم که با هم برای ثبت نام برویم....قبول نکرد....یعنی علاقه ای نداشت....
با یکی دیگر از دوستان علاقه مند قرار گذاشتیم که برویم برای ثبت نام و همکاری....
جلسه اول یک جور جلسه ی معارفه و مصاحبه محسوب می شد....صدای رسای من انجا به دادم رسید...
بعد از ان قرار بر ان شد که پس از گذراندن چندین جلسه، دوره ی کارورزی را شروع کنیم...
کلاسهای خبر فوق العاده بودند....یعنی تابه حال انقدر به وسعت و دشواری کار خبر فکر نکرده بودم...
کارورزی و افیش ها که شروع شد تازه فهمیدم نخیر....ما برای خبر ساخته نشدیم....
فشار کار بسیار زیاد هست....خبر باید تازه باشد،خبر نسوزد، سرعت تنظیم خبر بالا باشد،تیتر و رو تیتر و سو تیترو......
یا خدا...... حتی یک لحظه به دشواری این کار فکر نکرده بودم...راستش کم اورده بودم....اما کاری نمی شد کرد....
زنگ خور موبایلم بالا رفته بود...فلان افیش فلان جا....فلان جا فلان افیش...
وحشتناکه....چون دوره ی کارورزی بود بعد از هر افیش باید می رفتی دفتر و انجا خبر را ارسال می کردی....
یک جمله ای هست که بازیگرها می گویند:اینکه کار بازی از بیرون جذاب واسان به نظر می اید اما وقتی وارد این حرفه شوی،دشواری ها تازه رخ نشان می دهند...
حالا ما هم به عنوان کسی که دوره ی کارورزی را نیمه رها کرد می گوییم...
هرچند که بدانی خبر دشوار است و شغلی سخت، تا وارد این حرفه نشوی،حقا نمی توانی سختی اش را درک کنی....
من تحسینم نسبت به خبر نگاران چند برابر شده...انهایی که علاقه مندند به خبر...
در بخشی از کار باید بنشینی و سایتهای مختلف را رصد کنی و سوژه بیابی...
باید یک دفترچه پر از شماره های مسئولین داشته باشی و دائم تماس بگیری که برای فلان مناسبت چه برنامه ای دارید.... ان برنامه که قرار بود اجرا شود چه شد؟؟....
و گاهی مسئولینی که تلفن جواب نمی دهند ویا بد خلقی می کنند....
و خبرنگاری که صبور است و کنجکاو و اگاه....
خلاصه با اینکه هفته ای دو سه روز دفتر و افیش می رفتم،با اینکه یک خبر را سوزاندم، سوزاندن که چه عرض کنم، جزغاله کردم....با همه ی خرابکاریهای من و دوست گرامیم....و با همه ی ان چیز هایی که یاد گرفتم....بلاخره تصمیم گرفتم با این شغل جذاب اما دشوار وداع گویم و گفتم...
البته دوستم که ظاهرا علاقه ی بیشتری نسبت به خبر داشت حالا هم فعالیت دارد اما من جرئت ندارم حتی به یک قدمی کار خبر نزدیک شوم...
این کار پر مسئولیت و پر اضطراب....
و حال، با تمام وجود می گویم...به شما که تمام وجودتان را وقف این کار ارزشمند کرده اید....
روزتان مبارک....