چه لذتی دارد وقتی فکر می کنی بعد از چهارسال تحصیل وکسب تجربه باید وارد محیطی شوی که چند سال تمام برای درکش زحمت کشیدی...
باید پا به جایی بگذاری که از انجا شروع کرده ای وکسی چه می داند، شاید این خود شروع دوباره ای برای تو نیز باشد...
با کسانی سر وکله بزنی که هر رفتارشان تورا یاد خوشی های دوران کودکیت می اندازد.....
وقتی لیست حضور وغیاب را می خوانی، وقتی پای تخته می ایستی وحتی وقتی کسی این طور خطابت می کند:اجازه خانم/ اقا
ان وقت است که قند در دلت اب می شود اما خودت را کنترل می کنی وبا نگاهی گرم جوابش را می دهی... بگو عزیزم...
وقتی زنگ می خوردو آنها با عجله اماده ی رفتن می شوند، تکالیفشان را از تومی پرسند و خدا حافظی می کنند...
 وقتی با صداقت تمام می گویند که شب قبل، سر نمازشان برایت دعا کرده اند...
چه خوشی می تواند برتر از این باشد؟؟؟
وقتی صبح منتظر تک تکشان می مانی تا کلاس را شروع کنی...
وقتی قراراست جایزه بدهی و آن فرشته های کوچک ارام وقرار ندارند وبعد با ذوق و تشکر زیاد هدیه ای  ناقابل را آن چنان مسرورانه دریافت می کنند که گویی جهان کودکانه اش را تماما بدست اورده ای....
تمام این وقتی ها و ذوق وخوشی ها را فقط یک معلم ابتدایی می تواند بفهمد....
ومن که دانشجو معلم ابتدایی هستم و برای تک تک این وقتی ها لحظه شماری می کنم...
کار برای این هدیه های الهی آن قدر ارزش دارد که تمام زندگی ات را وقفشان کنی...
لبخند صادقانه شان برای من تمام دنیاست وبهترین پاداش برای انتخابم....
تنهایک معلم ابتدایی می تواند مرا بفهمدو من که دانشجو معلم ابتدایی هستم و منتظر تک تک این لحظاتم.....
الهی شکر