یا الله

بدتر از همه چیز این است که در موقعیتی قرار میگیری که سخت است، بعد شروع می کنی به غر زدن و بد و بی راه گفتن به زندگی.....

به اینکه چرا در چنین شرایطی قرار داری...چرا فلانی در ان موقعیت خوب است و توسرگردان.........

بعد از این افکار هر حرفی و حتی کلمه ای که می گویی کفر می شود...

اما دوست داری ادامه دهی ..... دوباره خودت را مقایسه می کنی با ان دیگری.... و دوباره غر می زنی...

فکر می کنی که این طور ارام می شوی...........ارام برای خودت گریه می کنی.. بی صبری نشان می دهی..

بد اخلاقی می کنی با بهترین کسانت... حرفهایشان را از دریچه ذهن خاموشت می بینی و بیشتر می رنجی...

خلاصه تا جایی که می توانی ابروریزی می کنی و خودت هم نمی فهمی داری با ان ذره روشنی هم که در دلت وجود دارد چه می کنی....

بعد لطافتت را از دست می دهی......خشن می شوی... زمخت و بد ترکیب.....خشک می شود چشمه ی اشکت.....نگاهت زشت می شود.....

بعد از تمام اینها تازه جرقه ای در ذهنت ایجاد می شود......

اینکه نکند همه ی این شرایط و موقعیتها همان امتحان هاییست که روزی از خدا میخواستی سربلند از انها بیرون بیایی....

اینجاست که تمام وجودت داغ می شود....وبعد سرررررد.......تب می کنی...........

بازهم ابروریزی کردی......بی تابی.......

موفق نبودی....مردود شدی.....می شکنی....اشک می ریزی... نه... اماانگار خشک شده.......

شاید ابو حمزه جاری اش کند....شاید هم نه...

دنبال بهانه ای می گردی که چشمه ی خشک شده ی اشکت را تحریک کند....

خسته شده ام از خودم....

از این همه بی تابی..

بی صبری.....

غر زدن ها...

مقایسه های بی معنا.......

کفر گفتن ها......

بی توجهی ها......

..........گفتم که نفسم سرکش است......

اغفرلنا،اغفرلنا....

گفتی که بخشیدم بیا..........

خدایا کمکم کن بیشتر از این زمخت و خشن نشم...

خدایا....دلم لطافت می خواهد.

از جنس اشک.......