اگر می خواهی قدر جایی که هستی را بدانی بخوان این کتاب را.......

کافیست روی یَک چَوکی با ارامش بنشینی و «در کشوری دیگر» را به دست بگیری.....

و چه خوب سَپوژمی زریاب شرح داده غربت غرب را.....

شاید اول که می خوانی کتاب را کمی کسل شوی و سیر داستان تو را جذب نکند....اما وارد بخش دوم کتاب که می شوی اشتیاقت برای به اتمام رساندن ان چندین برابر می شد.....

داستان،قصه دختری از دیار کابل ومحصل در بیزانسون فرانسه است که حین مشغولیت به درس و فعالیتهای روزانه اش، با انسانهایی متفاوت از انچه دیده اشنا می شود.....

و وقایعی که می بیند برایش عجیب و متفاوتند..........او از دیار شرق است و بیگانگی دارد برایش سلوک برخی غربی ها.......

برای همین در جریان وقایعی که می بیند، سرزمین پر از رنگ و زیبای خودش با تمام آداب و رسوم و فرهنگ بی نظیرش تداعی می کند...

فرهنگی که فرسنگها از سلوک غربیان دور است........

گاهی آن قدر زیبا توصیف می کند فرهنگش را واتفاقات نابی که آن برایش رقم می زند، که  دوست داری چشم ببندی و سوار بر مرکب تخیل با سپوژمی سیر کنی......

اسمان ابری بیزانسون دلگیرش می کند و اورا یاد روزهای افتابی کابل و ان درخت زرد الو در حویلی(حیاط) می اندازد...

روابط سرد یک مادر و پسر را شرح می دهد....مادری که سگش را بر فرزندش ترجیح می دهد و زریاب اینگونه می خواهد به این نکته اشاره کند که کشوری پیشرفته و صنعتی تا چه حد دچار سردی در روابط و تشنه ی محبت است و با مقایسه ی سرزمین جهان سومی اش با تمام محبتها و رسوم آن ، در واقع آن را بر جهان پیشرفته و صنعتی ترجیح می دهد و برتر می داند.....

زن همسایه که یکی از شخصیتهای اصلی داستان است، زنی است شکست خورده..زنی که از بس نا مروتی دیده می خواهد پسرش را صرفا برای خودش نگه دارد و وقتی می بیند نمی تواند، به ناچار سگی را برای زندگی و رفع تنهایی هایش بر می گزیند.....

گاهی نتیجه گیری های جالبی می کند بانو زریاب؛ مثل ان زمان که یکی از شخصیتهای داستان(پاسکال) در اثر دیدن خیانت از نامزدش افسرده می شود.....سپوژمی به یاد ترانه ای کابلی می افتد:

دستمال تو ره بوی کَدُم، بوی نداد....

وبعد این طور زیبا نتیجه می گیرد:((یک بار قابیل را دیدم که دنبال هابیل می کندو می کُشد،شغاد را دیدم که برای کشتن رستمش کمین کرده است وباز پاسکال خودم را دیدم که طعمه ی ژرار می شود.....

به نظرم امد گذشت هزاران وهزاران سال، ادمی را هیچ تغییر نداده است و تاجهان است، قابیل ها هستند، شغادها هستند و ژرار ها هستند در سرزمین نود،در کابل، در بزانسون،و در آن قریه ی دور افتاده ی لوگر که شبهایش را چراغ های تیلی به سختی روشن می کنند، در همه ی جهان؛ و زیستن در این جهان به نظرم بسیار دشوارتر امد.))

نویسنده در قسمتی از کتاب علاقه ی وافرش به سرزمینش به صراحت اشاره دارد معتقد است انانی که می ایند در کشورهای غریبه و می مانند وبه سرزمینشان بر نمی گردند، یا انسانهایی بسیار با اراده وقوی هستند ویا سطحی وسبک....

و اما کشمشهای روی جلد نشانگر گوشه ای از جاذبه های سرزمین نویسنده اندبا ان طعم ترش و شیرین و رنگ سبز بی نظیرشان...........

در کشوری دیگر ریشه ات را محکم می کند......ابیاری می کند وجودت را وتشنه تر می شوی برای احیای فرهنگهای اصیلی که با ورود ماشین وصنعت از بین رفته اند......

ان وقت است که دلت برای حویلی، درخت زردالو، کوزه ی اب و دامن پر مهر مادرت تنگ می شود........

ان وقت است که یک سرزمین است و یک دل.........

توضیحات:

چوکی:صندلی

حویلی:حیاط